جاده چالوس

سلام...

دیروز با یکی از دوستای بابایی برنامه ریزی کردیم و برای صبحانه و ناهار رفتیم جاده چالوس....

جاتون خالی بود خیلی خوش گذشت.... آدم باورش نمیشه به فاصله نیم ساعت میتونی از این جهنم و گرما فرار کنی به سمت اون بهشت....

این اول صبحه که تازه رسیدیم

تمام کاری که مهدیار اونجا کرد این بود که یا جارو پیدا کرده بود و میکردش توی آب  و باهاش بازی می کرد....

مهدیار و باران... دختر عمو پیمان

مهدیار تو ماشین.... جدیدا بچه دلقکی شده و یه عکس درست و حسابی نمی تونم ازش بگیرم.... همش در حال ادا در آوردنه.... باید اینقدر صبر کنم تا از حالتی که در آورده خسته شه و بعد من بتونم یه عکس آدمیزادی ازش بگیرم...

مرسی عمو پیمان و بهاره جون..... دوستتون داریم.

فعلابای بای

 

/ 5 نظر / 7 بازدید
دیدگاه

سلام.خوبید؟مطالب شمارو خوندم و یه آرزو دارم براتون: قبل ازهر چیز برایت آرزو می کنم که عاشق شوی. واگر هستی کسی هم به تو عشق بورزد... واگر این گونه نیست تنهاییت کوتاه باشد... وپس از تنهاییت نفرت از کسی نیابی... اما اگر پیش آمد بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی... برایت هم چنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی... از جمله دوستان بد وناسازگار... برخی نادوست و برخی دوستدار... که دست کم یکی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد... وچون زندگی بدین گونه است... برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی... نه کم و نه زیاد درست به اندازه... تا گاهی باورهایت راموردپرسش قرار دهند... که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد... تا که زیاد به خود غره نشوی... وامیدوارم اگر جوان هستی... خیلی به تعجیل رسیده نشوی... واگر رسیده ای به جوان نمایی اصرار نورزی... ودر پایان اگر مرد باشی آرزومندم زن خوبی داشته باشی... واگر زنی شوهر خوبی داشته باشی... که اگر فردا خسته باشید یا پس فردا شادمان... باز هم از عشق حرف برانی تا از نو بیاغازید... اگر همه اینها که گفتم برایت فراهم شد... دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم

مامان پرنیان درنیان

[ماچ]

سمیه مامان ایلیا

منم دلم برای شما دو تا تنگ شده . ماشالله چقدر پسرت بزرگ شده ببوسش از قول من خیلی جیگر شده