مهدیار عشقولانه

سلام....

مهدیار خیلی می پره بغل آدم... تو هر حالتی که باشی خودش رو آویزونت میکنه... تا جایی که برای خودشم سوال پیش اومده که: چرا من اینقدر میام بغلت؟؟؟ چرا من همش دوس دارم شما رو بغل کنم؟؟... من شما رو خیلی دوست دارم پس؟؟؟

یه روز اومده و از من و باباش به نوبت این سوال رو می پرسه: تو مامان منی؟... تو بابای منی؟...  تو مادر منی؟... تو پدر منی؟... تو مادربزرگ منی؟... تو پدر بزرگ منی؟... من پسر شمام؟... من جیگر بابای شمام؟...

من واسه مهدیار داستان از روی کتاب می خونم ... ولی باباش دو تا قصه بلده که از بر براش میخونه ... اینقدر این دو تا قصه رو دوست داره  که قصه های توی کتاباش رو نه... مثل همه کارایی که مامانها می کنن و به چشم نمیاد و تا باباها یه کاری بکنه خیلی در نظر همه بزرگه.....یول... واقعاها چرا همیشه این جوریه؟؟؟

فعلابای بای

 

/ 13 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مامان زهرا نازنازی

با اجازه لینکتون کردم خوشحال میشم به ما سر بزنید اگر دوست داشتید ما رو لینک کنید تا زود به زود ببینیمتون [قلب]

فیروزه

ثماااااااااااان خوبی؟ طاعات و عبادات قبول [قلب]

تو هم واسش کلاس بذار بگو قصه بلد نیستم [نیشخند] اصلا میدونی چیه ؟ خیلی پیشش بودی واسش تکراری شدی ، مث باباش از صبح برو بیرون تا قدر تو رو هم بدونه ... یه فکر دیگه ..... می بینی چه خانوم مهربونی هستم [شیطان]

مامان دیبا و پرند

سلام دوستم محبتهاش هم خوردنی و نمکیه.[قلب]

مامان ایلیا

چه جالب ایلیا هم می‌پره تو بغل من میگم اخه چرا اینجوری میگه اخه شما نرمین حتما مهدیار خوشگلم هم همین حس رو داره [ماچ]

آیسا عشق خاله اش

سلام کوچولو چقدر وبلاگت خوشگله، من هم همیشه می پرم بغل خاله ام ،آخه ... به سراغ من هم بیا، من آیسا هستم ، من رو با همین اسم بالایی لینک کن ، اگه دوست داشتی برام بنویس تا من هم لینکت کنم. http://aysab.persianblog.ir

ناهید

اون که نوشته ( می بینی چه خانوم مهربونی هستم شیطان ) منم که به دلیل ِ پیری یادم رفته اسممو بنویسم [نیشخند]