قسم

سلام...

مهدیار از قسم بدش میمومد و اصلا قسم نمی خورد و کسی هم پیشش قسم میخورد کلی دعواش میکرد.... جدیدا لذتی میبره از گفتن به جان خودم..... و تازه تر اینکه اومده میگه مامان به جان خدا که من این کارتونو داشتمخنده

اومده و موهای پاشو نشونم میده و با ذوق زیاد میگه مامان نیگا دارم بابا میشم... بابا هم میخواد بشه عبدالله ( بابای باباش!).... تو هم کوچولو میشی و دختر ما دو تا میشیقلب... دو تاییمون میریم اداره و برات پول زیاد میاریم و بعد برو یک عالم چیز میز واسه خودت بخر.... یکمم برای منخنده

میگم بری اداره من دلم برات تنگ میشه که.... میگه نه اول یخ موبایل واسه خودم میگیرم ... هر وقت دلت تنگ شد زنگ بهم بزن.... گفتم میدی با موبایلت بازی هم کنم ( کاری که خودم به زحمت بهش میدم و کلی سرش غر میزنم)... میگه اره عزیزم... اگه باتریش تموم شد غصه نخور دوباره شارژ میکنم و بهت میدمبغل

دلتنگیم شدید برای خونواده هامون.... ایشالا خدا زودی بخواد  و بتونیم بریمناراحت

فعلابای بای

/ 23 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ناهید

[خنده] نازشو برم با این بابا شدنش [قلب][قلب] مامان خسیس از این بچه یاد بگیر ، ببین چجوری داره موبایلشو بهت میده [مغرور] میگم تا نرفتی یه سر به ما بزن خب [ناراحت]

سارا

نازی عزیزم [بغل] خودت خوبی خانمی [نگران]؟؟؟؟؟؟؟؟

مونا

سلام وای ای جان شیرین زبون لوسه