آش رشته

سلام....

دیروز مهدیار اینا به حرف "ش" رسیدن و معلمشون گفتن برای بچه ها آش بپزیم.... صد البته که من نپختم ولی خیلی فعال برای خوردنش شرکت داشتمنیشخند

 

 

× بابای مهربان تر از مادر ما یه شب هوس کردن و فرمودند بده امشب دیکته بچه رو من میگم..... حین دیکته گفتن صدای قهقهه و خنده هاشون هم بلند بود... خیلی خودمو کنترل کردم که نرم ببینم چه خبره شده و بزارم با هم حال کنن.... بعد مهدیار با ذوق زیاد اومده میگه: مامان بابا یه دیکته ای گفت که کیف کردم بخونم برات..... بابا بنزین بر مادر می ریزد.... مادر در تنور می سوزد.... قیافه مناسترسناراحت... میگم چرا؟؟؟؟ مهدیار میگه چون دوست داریم آخه!!!!!!!!!!!!!ابرو خلاصه بگم  اگه توی درک معنی عشق مشکل دارین این پدر و پسرو بفرستم توضیح بدن براتونمتفکر

× دو هفته پیش مربی باشگاهمون یه مسابقه بین باشگاهی ترتیب داد و من الحق و والانصاف خوب نتیجه زحمات این دو سال باشگاه رفتنم توی گرما و سرما و با هر مشقتی رو نشون دادم.... و در اولین مسابقه ام با یه شاهکار باورنکردنی و به شکل مفتضحانه باختمنیشخند... اونم چطور؟ اینطور که فقط یه امتیاز گزفتم و اونم روی اشتباه حریف بود که توپو زد تو اوتتشویق..... هرچند که اونجا کلی روحیه از دست دادم و پرخاش کردم به اطرافیانمخجالت. و تمام روزو گریه کردمابله... اما الان توجیحم!!! ( با دعوا و داد و بیدادهای آقای پدر که بچه لوس و ننر!!! بی جنبه! این چه حرکتی بوده بعد باخت.... میری دست و پای مربی رو می بوسی و عذر خواهی میکنی!!!).... خلاصه الان آماده ام که بازی دور برگشت رو با افتخار تمام و روحیه بالا ببازمهورا.... حالا هفته آینده میام نتیجه شیرین کاری های باشگاهیم رو میگم براتوننیشخند

فعلابای بای

 

 

 

/ 8 نظر / 13 بازدید
sahar

[گل]سلام شماومهدیارباید به اقای پدر افتخارکنید [چشمک][قهقهه][قهقهه][قهقهه]

مامان دیبا و پرند

سلام دوستم واقعا دوباره هم ریسک خواهی کرد که املای بچه را پدر بگوید؟؟؟؟؟؟؟؟/ تنها و غریب گیرت اوردند . همه جوره هواتو دارم. [قهقهه]

مامان مهدیار

سلام نظرم اومده که ثمانه جون من از وقتی لینکت کردم همیشه به وبلاگت سر میزنم ونظر هم میدم ولی هیچ وقت ارسال نمیشد مثل اینکه درست شده [پلک]

پرنیان

یه فکری به حال اون بابایی کن با اون املا گفتنش!

دوست

[لبخند] سلام موفق باشید[گل][گل]

رویای نیمه شب

ثمانه جون نوش جونت آش خوشمزه یاد این میفتم که مهیارمون کلاس اولی شده کلی ذوق می کنم [ماچ] دست بابایی هم درد نکنه با این املا گفتنشون [زبان] عزییییییییزم چقده یاد مسابقات خودم افتادم که تا یکچهارم نهایی پیش رفتم تون هم فقط به خاطر اوت اندازی حریفان [زبان] ثمانه جون من خیلی کم فرصت وبلاگ خونی دارم و اگه کم سر می زنم دلیلی نمی شه که یه عالمه عاشقتون نباشم

دوست

آرزو می‌كنم به اندازه كافی شادی داشته باشی تا خوش باشی، به اندازه كافی بكوشی تا قوی باشی، به اندازه كافی اندوه داشته باشی تا یك انسان باقی بمونی و به اندازه كافی امید تا خوشحال بمونی.[گل][گل][گل]