Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers کودکانه - این نفس من بیده!!

سلام....

خوبید؟ خوشید؟ همیشه دلم میخواست وبلاگ مهدیار رو خیلی به روز نگه دارم ولی حیف که نمیشه... 

اول از همه شروع سال تحصیلی رو به همه بچه های گل وبلاگی، مامان باباهاشون، دوستای غیر مجازی که میان و اینجا رو میخونن، خانم معلمهای وبلاگ نویس عزیز، و باقی دوستان تبریک میگم.... انشالا سال تحصیلی خوب و پرباری برای همه باشه....

مهدیاری هم امسال کلاس سومی شده شکر خدا.... ولی یه معلم ستم گیرش اومدهوقت تمام.... اینقدر مشق میده که حد نداره.... نمیدونم کسی کتاب فارسی کلاس سوم رو دیده یا نه؟ ولی درس اولشون دو صفحه پر از بالا تا پایین با خط ریز نستعلیق... اینقدر زیاده که حد نداره و معلم مهدیار اینا برای روز اول مدرسه... روز اول مهر.... گفته بود به یار از روی این درس بنویسناسترس..... باقی روزها معقولانه بوده مقدار مشق تا اینکه دوباره دیروز!!!! یه بار از روی درس زنگ ورزش ( بازم دو صفحه پر با خط ریز)، 5 سوال هدیه، 5 سوال اجتماعی، دو صفحه نوشتاری، تحقیق علوم!!!گریه

مهدیار بچم اینقدر نوشت که من خسته شدم دو سه ساعت بکوب یه جا نشسته بود و مینوشت.... آخرش نتونست تموم کنه از خستگیناراحت... ازش گرفتم و برای معلمش نامه گذاشتم که بابا رحم هم خوب چیزیه. کشتی بچه ها رو... مهدیار میگه خانومم نامه اتو نخوند!!!!عصبانیباید یه سر حضوری برم و توجیهش کنم متفکرخنده

 

یه خبر دیگه هم بدم بهتون..... و اونم اینکه من از امسال اول مهر دارم میرم مدرسهنیشخند

 

معلم کلاس اول دبستان دخترانه شدمزبان.... همه چی خیلی خوبه و فعلا که داره خوش میگذرهچشمک... امیدوارم تا آخرش خوب پیش برهیول

فکر کنم دیگه تو این وبلاگ باید خاطرات مدرسه خودمو بنویسمخنده

 

دوستتون داریم خیلی زیاد.... فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : چهارشنبه ۱٦ مهر ۱۳٩۳ | ۸:٠٩ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام....

دیگه خیلی خیلی دیره واسه تبریک ماه رمضون... ولی برای دعا برای قبولی نماز و روزه هاتون دیر نیست.... انشالا خدا از همه امون قبول کنه..... قبول دارین امسال خیلی سخت نبود؟.... گرسنگی و تشنگی فشار نیاورد اصلا!.... خیلی میترسیدم که سخت باشه ولی شکر خدا که خیلی خوب بوده تا الانش....قلب

این مدت که نبودیم یه دو سه روزه کاشان اصفهان رفتیم.... دوباره مشهد رفتیم و یه تولد دیگه برای مهدیار اونجا گرفتیم.... و یه سفر سه روزه شمال...

با روحیه رفتیم استقبال ماه مبارکچشمک

گاشان. خانه مقدم

 

کاشان.خانه طباطبایی

چالوس. دریاچه ولشت

 رامسر. جاده جواهر ده

 

یه موفقیت کوچولوی مهدیار که من و بابا رو خیلی خوشحال کرد.... کمربند زرد تکواندوقلبماچ

 

برای تابستون غیر تکواندو، شنا نوشتیمش و کلاس زبان... کانون پرورش فکری نقاشی میره و فعالیتهای کتابخونه اونجا.... تو خونه هم کتاب خوشنویسی داره که هر روز یه صفحه اش رو انجام میده و مرور درسای دومش..... با وجودی که تقریبا هر روز یه کلاسی داره ولی در کل فکر میکنم خیلی داره وقتش به بطالت میگذره!!! چون دایم میگه من چیکار کنم؟ من چیکار کنم؟!!!کلافه

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه , خودمونی

تاريخ : شنبه ٢۸ تیر ۱۳٩۳ | ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام.....

پسرک ما 8 سالشو تموم کرد... به لطف خدا و انشالا تا آخر عمرش زیر نگاه پر مهر خدا باشه و ما لذت بزرگ شدن و عاقل شدن و بالغ شدنش رو ببریمبغل

پسر مامان برات آرزو می کنم که به همه چیزای خوبی که تو دنیا منتظرته برسی.قلب

دوستت داریم برای تمام عمر ماچ

 

مهدیار خیلی دلش میخواست که تولدش رو توی کلاس و بین دوستاش بگیره.... از اونجایی که فردا تولدشه و روز آخر مدرسه هم هست... احتمال دادم شاید بعضی از دوستاش نیان.... با اجازه از معلمشون یه هفته جلوتر دوشنبه هفته پیش براش تولد گرفتیم... یه جشن کوچولو و خیلی مختصرقلب

مهدیار و خانم معلم مهربونشون.... سرکار خانم منتصر

 و با دوستاش

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : یکشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩۳ | ٦:٠٧ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام...

خوبید؟ خوشید؟ ما هم خوبیم شکر خدا....

دو سه هفته ای میشه که یه دزد نامرد کیفم رو زده و گوشی و کلی مدرک ازم برده نامرد.... الان در حال دپرس بعد دزدیم ناراحت... درجه وابستگی آدم چقدر زود نسبت به این گوشیا بالا میره.... این روزا مثل آدمای خماریم که چیزی بهشون نرسیده نیشخند... بابایی هم برای نجات زندگی تصمیم گرفته در اسرع وقت یکی دیگه برام بخره که حداقل اوضاع زندگی سروسامون بگیرهخنده

از مهدیار بگم که این روزها عاطل و باطل میرن مدرسه و هیچ کاری نمیکنن... و مدرسه هم گفته تا روز 12 خرداد باید بیان و تعطیلی بی تعطیلی سبز........ معلمشون هم داره بازیهای زمان بچه گی خودش رو با اینها انجام میدهخنده.... دو روز پیش اومده و میگه مامان امروز رفتیم تو حیاط مدرسه و بازی کردیم که شعرش اینه :

این پسره

اینجا نشسته

گریه میکنه

زاری میکنه....

یادش بخیرقلب... زمان ما این دختره بود چشمک

امروز هم توی کلاسشون جشن آرد داشتن.... باید یه خوراکی میبردن که با آرد درست شده باشه.... من براش کیک پختم و ظهر که اومد خونه گفت که انواع بیسکویت ها و نونها و شیرینی و کیک و ماکارونی و لازانیا و پیراشکی و... خلاصه اینقدر خورده بود که ناهار نخورد و تا شب غیر یه ذره طالبی لب به چیزی نزدخنده

و یه خبر دیگه اینه که مهدیار یه ماهه داره کلاس تکواندو میره... خیلی راضیه و خیلی دوست داره این کلاس رو شکر خدا تشویقبرخلاف کلاس یو سی مس که اصلا علاقه ای نشون نداد از خودشناراحت.... بعد مدرسه اش هم باشگاه خودم ثبت نامش میکنم برای بدمینتون... انشاالله

نمیدونم چرا حس اینکه بیام پشت کامپیوتر رو ندارممتفکر..... انشالا تنبلی نکنم و زود به زود بیام...مژه

همتونو دوست دارم.... فعلا بای بای



موضوعات مرتبط: خودمونی , کودکانه

تاريخ : چهارشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام...

سلام خدمت دوستای گلم... خوبید؟ خوشید؟... یه مدته که نتونستم اینجا بیایم... از دست این نرم افزارهای جدید (مامان ثمانه ی از این جور چیزها ندیده نیشخند)... ما هم خوبیم شکر خدا و مشغول درس و مشق این بچه...

توی تمام روز بچه خوب و آروم و دوست داشتنی ایه بغلولی وای به ساعات انجام تکالیف کلافه... دیگه اسمشم تنم رو به لرزه میندازه گریه... ولی برام جالبه که یه درد مشترکه بین همه مامانایی که بچه این سنی دارن... با هر کی حرف زدم یا وبش رو خوندم از انجام ندادن تکالیف یا انجام دادن با سرعت لاک پشت بچه نالیدهنگران... خدا به داد برسه تا اینا درسشون تموم  بشه!!!! با این حرص خوردنها، فگر نکنم زنده بمونم و فارغ التحصیلیش رو ببینم خنده

کلی اتفاق تو این مدت افتاده که کم کم میام و اینجا مینویسم....

آزمونهای دوره ای مهدیار، کارنامه اش، جشن شب یلدای مدرسه، مهمون داریام، مریضیا و خیلی چیزهای دیگه ( چقدر که همشونم مهم اندخنده... و صد البته تاریخ انقضای گذشتهنیشخند)

دوستتون داریم هوارتاقلب

فعلا بای بای

 

 



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : شنبه ٢۸ دی ۱۳٩٢ | ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام...

خوبید؟ خوشید؟ اوضاع رو به راهه؟

امسال معلوم نیست چطوریه که اینقدر زود روزها می گذره!!! برای شما ها هم همینجوره؟؟؟ خلاصه ای از این زمان غیبتمون رو بگم و برمنیشخند

* یه روز رفتیم باغ وحش تهران... خیلی بهتر از 6 ماه پیش که رفته بودم شده.... قشنگ ترینش اینه که اون همه میله و سیم و حفاظ که نمیزاشت اصلا حیوونها رو ببینیم برداشتن و بجاش شیشه گذاشتن... به قول خودشون باغ وحش شیشه ای.... خیلی عالی بود انگار به حیوونها نزدیکی.... مخصوصا خرس و فیل ( که تازه آوردن) ... که بین اونا با جمعیت یه فاصله است و حتی شیشه هم نداره!!!

 

* مدیر مدرسه مهدیار اینا معتقده که از همین پایه های اول باید برای بچه ها سخت گرفت وگرنه به درس خوندن توی پایه های بالا عادت نمی کنن!!!! با درستی یا غلطی حرف ایشون بحثی ندارم.... اومدن مدرسه رو برای آمادگی بیشتر بچه ها تو یه سری آزمونهای سراسری کشوری ثبت نام کردن که قراره از بچه ها آزمون ارزشیابی بگیرن... قبلش هم ما رو دعوت کردن مدرسه و کلی هم توضیح دادن برامون!!!

حالا داشته باشید بچه منو شب قبل از آزمون و کلی اضطراب و دلهره خنده

من مرده انگیزه و علاقه این بچه به درسم!!!!کلافه نتایجش که اومد مهدیار از بین 4855 نفر شرکت کننده نفر 1900 شده!!!! من خیلی ناراحت و بابایی خیلی خوشحال!!! میگم آخه خوشحالی داره؟ میگه به این جنبه اش فکر کن که مهدیار تو نصفه بالای بچه هاست!!!!!!!!!!!!!!!!!یول

 

* مدل جدید خواب مهدیاریخندهماچ

 

* وقتی قراره مسئول مراقبت از سه تا پسر بچه شر و شلوغ 8 ساله باشم.... نتیجش میشه ایناز خود راضیعینکزبان

 

* امسال یک دفعه و یک روزه قصد کردیم تاسوعا و عاشورا رو مشهد و حرم باشیم.... نمیدونید چطور فراهم شد و ما این روزای عزیز رو بعد 10 سال دوباره مشهد بودیمقلب نایب الزیاره همه هم بودم

 

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : جمعه ۱ آذر ۱۳٩٢ | ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام

توی جلسه ای که معلمشون برای مادرها گذاشته بودن، گفتن که امسال خیلی کار تحقیقی داریم که لطف کنید و با بچه هاتون  همکاری کنین و انجام بدین.... بعدشم گفتن که کارهای تحقیاتی اگه کمی خلاقانه باشه ، ما میزنیمشون توی کلاس و اگر خیلی خوب از کار دربیاد تو برد سالن میزنیم که همه استفاده کنن. ... و همینطور اینکه انجام این کارها نمره داره و ستاره میگیرن بچه ها..... از اونجایی که بنده آدم بیکاری هستمنیشخند نشستم و دو تا تحقیق این ماهشون رو به شکل زیر ارایه دادم.... بماند که دختر خواهرم میگه اینا اصلا شبیه تحقیق نیست و بیشتر  یه چیزی تو مایه های روزنامه دیواریه!ناراحت.... ولی 2تا ستاره که برای بچه ام داشتهاز خود راضی

فواید داشتن کتابخانه

 

پشنهادهایی برای داشتن محیطی سالم... تو این کار کمک هم داشتم... که نصف صورتش از اون پشت معلومهزبان... خاله سمیه که تعطیلات عید قربان رو اومده بود پیش ماقلب

 

 

همش که نمیشه هنرای مامان رو نشون داد ... اینم هنر بچه ام.....

اگر کفش هایت بال داشتند، چه اتفاقی ما افتد؟عینکمتفکر

حالا زن آلمانی این وسط چیکار میکرده!!هیپنوتیزم.الله و اعلم... خندهبه جای شمال هم شما نوشته

خوش باشین

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳٩٢ | ٢:۳٩ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام....

باز درگیری در درس و کتاب و مدرسه.... خسته نباشید داره از همین اول کاری.... خدا به داد باقی سال برسهنگران

هنوز به مهدیار اینا کتاب ندادن و ما درسها رو با اعمال شاقه پیش می بریم.... معلمشون از صفحات کتاب کپی می گیره و میده تا کار کنیم باهاشون....

اومده یه شب بهم دیکته گفته... از قصد غلط نوشتم تا تصیح کنه برام و کلمات براش یاد آوری بشه.... توی سه صفحه دیکته ( نامردی کرد و تلافی همه دیکته های کلاس اولشو در آورد و یه دیکته ی سه صفحه ای بهم گفتخنده).... 54 تا غلط داشتمنیشخند.... بعد تصحیح، برام نوشته بیشتر دقت کن مادر عزیزم ، نیاز به تلاشخنده

از طرف مدرسه یه نامه داده بودند که برای روز کودک.... اگه دوست دارید بادبادک درست کنید .... با مهدیار یه بادبادک درست کردیم... اما اشتباه بزرگم این بود که با مقوا درست کرده بودم و بعلت سنگین بودن بالا نرفته بودخجالت

عکس بادبادک کذایینیشخندزبان

با خوشحالی از مدرسه اومده و میگه: مامان از طرف مدرسه یه برگه مثل مال بابا بهم دادن و روش نوشته حقوق... فکر کنم می خوان تو مدرسه بهمون حقوق بدن!!!!

فیش حقوقی بچه امخنده

 اومده میگه: مامان میدونی تو مراسم صبحگاه  ما چی میگیم؟ گفتم نه. میگه ناظم میگه : عجلو نظام(خنده)... ما میگیم: الله.... بعد میگه : خبردار... ( با داد مخصوص برنامه های صبحگاه بخونید) ما میگیم:  یا مهدی، یا جانت، بیا بریم یه جایی !!! خنده مردم از خنده هر چی هم میگم: پسر جان باید بگی عجل علی ظهوره یا حسین... قبول نمی کنه و میگه نه تو تومدرسه ما نیستی خبر نداریخنده

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳٩٢ | ۳:۱٧ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام...

شکر خدا شکر خدا مهدیار امسال صبح ها زود و با رویی خوش بیدار میشه.... پارسال یه روزایی تا حد جنون منو میرسوند و عصبانیم میکرد و تا مدرسه دعواش میکردم و اغلب هم دیر میرسید..... هم اعصاب من خرد و هم روحیه خودش برای شروع کلاسها بد... البته پارسال هم زود بیدار میشد، این بچه همیشه سحرخیزه. مشکلی با بیدار شدنش ندارم .اما دیر آماده میشد... یه ساعت مسواک زدنش رو طول میداد... خلاصه که مصیبتی بوذ پارسال!!! امسال شکر خدا فعلا که از این بازیها در نیاورده...( البته اگه الان چشمش نزنم نیشخند)....

امسال 2 ساعت دیرتر از پارسال تعطیل میشن.... همینکه میاد خونه خیلی ابراز دل تنگی میکنه.... و صد البته خیلی گرسنهلبخند

سوالهای مهدیار راجع به مرگ و زندگی تمومی نداره.... هزار جور سوال ... سوالهایی که بعضیهاشو هیچ جوابی براشون ندارم و مدام هم میگه دوست ندارم پیر شین... خدا نکنه که شما بمیرین و من تنها باشم... یه مربی فلسفه کودک پیدا کردم که قراره با هم وقت بزاریم برای سوالهای مهدیار و جواب سوالهایی رو که من نمی دونم ایشون بهم کمک کنن....

 

توی پست قبلیم نوشته بودم مدرسه مهدیار رو عوض کردیم. یه خانم معلم نازنین زحمت کشیده بودن و برام نوشته بودن حواست یه مدت به بچه ات باشه که این جابجایی براش سنگینه! دو روز بعد نوشته ایشون، مهدیار با گریه اومد و گفت هیچ کس باهام دوست نمیشه و من میخوام برم پیش دوستای خودم.... وضعی درست شده بود برام... پیش معلمشون که رفتم تا در اینباره صحبت کنم.... فرمودند پسر شما بسیار منزوی و از جمع گریزن... و تمام وقتهایی که بهشون میدم تا با بغل دستیشون حرف بزنن و همو بشناسن، خودشو مشغول نقاشی کشیدن میکنه وحاضر نیست ارتباط برقرار کنه!!!! خیلی برام عجیب بود شنیدن این حرفها راجع به مهدیار!!! چون مهدیار اصولا بچه خجالتی ای نیست و به راحتی با همه حرف میزنه و خیلی زود ارتباط برقرار میکنه... که به فکرم رسید برم از همون خانوم معلمماچ  دوباره راهنمایی بگیرم ... ایشون هم برام وقت گذاشتن و جواب سوالم رو دادن... الان دارم طبق گفته ایشون جلو میرم.... فعلا که غریبی نمیکنه و یا در موردش حرف نمیزنه  و تونسته اسم سه تا از بچه های کلاس رو یاد بگیرهتشویق.... معلمشون هم به گروههای سه نفره تقسیمشون کرده که روی موضوعاتی کار کنن و نتیجه گروه مهدیار اینا رو هم مهدیار باید توی کلاس بگه.... امیدوارم که زودی ارتباطی که میخواد رو برقرار کنه و آروم بگیرهقلب

گوش شیطون کر این یه هفته مشقاش رو هم خوب و تند و بدون اشتباه نوشته و هنوز اعصاب خرد کنی ای برای درساش راه ننداخته!!!! شایدم چون دوره کلاس اوله فعلا براش آسونه و راحت انجام میدهمتفکر.

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : سه‌شنبه ٩ مهر ۱۳٩٢ | ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام....

شروع سال تحصیلی جدید رو به همه بروبچه های کوچولوی وبلاگی و مامان باباهاشون ... و همه بچه مدرسه ایهای قدیمی چشمکتبریک میگم.... امیدوارم سالی پر از موفقیت برای دانش آموزان عزیز.... و سالی بی زحمت که نه ولی حداقل کم زحمت برای مامانا باشه!!!گریه

امسال بنا به دلایلی مجبور شدیم مدرسه مهدیار رو عوض کنیم... صد حیف که دوستای پارسالی مون رو نمی بینیم!

مهدیار و روپوش جدید امسال

 همراه ساحل جون... دختر کوچولوی همسایه که امسال میره پیش دبستانی

 و این هم یه عکس  از کلاس مهدیار.... اونی که روش به دیواره و پشتش به دوربین مهدیاره.... بچم از همون اول راست رفت نشست ته کلاسنگران

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : دوشنبه ۱ مهر ۱۳٩٢ | ٦:٥۱ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام.....

ماه رمضون هم هرچند به نظر بعضی ها زود و به نظر من سخت!!! اما داره آروم آروم تموم میشه...  انشالا نماز روزه هاتون قبول باشه...

مهدیار از کی و کجا در مورد سربازی شنیده بود رو نمی دونم... فقط اینقدر میدونم که از سربازی رفتن خیلی وحشت داشت و اصلا دوست نداشت بره.... و فکر می کرد که اگه بره حتما اونجا تیر میخوره و کشته میشهخنده... دائم می پرسید که مامان من اگه چیکار کنم منو نمی برن سربازی؟؟؟ منم جواب میدادم: سربازی رو همه باید برن... فقط آدمایی  که تو دانشگاه زیاد درس بخونن دوران سربازیشون کمتر میشه.... و توی فکرش این بود که خیلی تو دانشگاه درس بخونه تا کمتر توی سربازی بمونه....

تا اینکه....

هفته پیش تو تلویزیون یه گزارش نشون دادن از یه پادگان توی کرمان و نشون دادن سختیهای زمان خدمت و روزه داری.... مهدیار با دقت نشسته بود و نگاه میکرد و هر چند لحظه یه بار می پرسید اینجایه که تیر میخوریم و میمیریم!!!!؟؟؟ تا اینکه رسید به زمان افطارشون!!!!!!!!!!! همینکه میز چیده شده براشون رو دید و غذای اون شبشون (پلو مرغ آنچنان خوش رنگ و لعابی بود که آدم هوس میافتاد!!) ... با ذوق گفت مامان چرا نگفتی تو سربازی غذا هم میدن؟؟ چرا نگفتی که این همه غذا اونجا هست و  هر چقدر دلت بخواد میتونی خوری!!!.... با یه لذتی به قسمت آخر گزارش نگاه میکرد که حد نداشتخنده.... و به کل تمام نظرش برای سربازی رفتن عوض شده و میگه مامان خیلی دعا کن تا من زود بزرگ شم و برم سربازی... تا غذاشون تموم نشدهخنده

یعنی اینجور ثبات نظر داره بچم قهقهه

حالا بماند که سختیهای تشنگی رو توش ندید و بماند که احتمالا برای فیلم برداری بوده که همچین غذای خوش رنگیو به اون سربازای طفلی داده بودن خوشمزه

 

پیشاپیش عید فطر رو به همتون تبریک میگم.... انشالا هر چی خیره سرازیر شه توی خونه هاتونقلب

انشالا بعد عید فطر هم ما قراره یه سفر چند روزه بریم.... و صد در صد بعدش ازمشهد سر در خواهیم آوردابله

دوسستتون داریم هوارتاقلب

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : پنجشنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٢ | ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام...

نماز روزه هاتون قبول باشه انشالاقلب.. جطورید با گرمای طاقت فرسای این روزهاوقت تمام

خدا منو ببخشه ولی امسال ماه رمضون خیلی سخت داره میگذره نه؟؟؟ نگران

مهدیار از اول ماه رمضون میخواد روزه کله گنجشکی بگیره.... هنوز که نتونسته با وسوسه خوردن مقابله کنه و همش میگه فردا دیگه با هم میگیریمخنده

برای تابستون مهدیار رو کلاس سفال نوشتم.... خیلی دوست داره و برای کاردستی هاش کلی ذوق میکنه ولی جالبش اینه که تا میرسه خونه ... همه مجسمه هاشو میشکونهمتفکر...خنده

5 شنبه گذشته با دوستامون رفتیم تنگه واشی.... چقدر مکان دل انگیزیه.... چه آب خنک عالی ای!!! بماند که مهدیار تا ژاهاش رفت توی آب تحمل نکرد و شروع کرد به گریه کردنخنثیو با اون همه وسیله ای که همراهمون بود... بابایی طفلی مجبور شد مهدیار رو کول کنه!!!

طبق معمول عکساشو بعدا میزارم چون امکان انتقال عکسها رو فعلا ندارم.

 

 

 

 

 



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : پنجشنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٢ | ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام....

مهدیار و همکلاسیهاش

جشن الفبا

مهدیار و معلم عزیزش سرکار خانم  اسدزاده

کیک تولد مهدیار

مهدیار و جمع کوچکی از دوستاش

در یک پرش ناموفق از روی میله ای توی پارک.... رویه پاش رگ به رگ شد!!! و مجبور به گچ گرفتن شدیم..... گچ باید سه هفته روی پاش می موند... ولی یه هفته ای با پدر مهربان بازش کردنخنده

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : دوشنبه ۱٠ تیر ۱۳٩٢ | ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام...........

هفت سال پیشقلب ماچ بغل هورا تشویق

یکی از وروجک ترین.... عسل ترین.... نازدارترین... جیگرترین... بهترین.... دوست داشتنی ترین.... شیطون ترین... بازیگوش ترین... باهوش ترین.... خواستنی ترین... بااستعدادترین..... شرترین.... مهربون ترین... شکموترین.... فرشته های خداییقلب

تولدت مبارک قندک چشم شکلاتی مامانماچ 

دوستت داریم برای داشتنت و بودنت خدا رو شاکریمقلب

آرزوی دیدن موفقیتهای بزرگ در زندگیت دارمقلب.... حتی اگه بقول خودت آشپز هم شدیچشمکخنده

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : سه‌شنبه ٧ خرداد ۱۳٩٢ | ٤:٤٢ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام....

هفته پیش دو روزی  نمایشگاه کتاب رفتیم..... که بیشتر وقتمون توی غرفه کودک و نوجوان گذشت...... چندتا کتاب واسه مهدیار خریدم.... که یکیشون کتاب هزارتو است... کتابو به مهدیار نشون دادم و گفتم : از این بازیها دوست داری برات بگیرم... کتاب رو ورق زد و گفت نه اینا خیلی سخته.......... کتاب آشپزی بخر براممنتظر.خانومه کلی خندید . گفت مرده علاقه بچه ات به کتابم.....

از مجله تیزهوشان که بهش دادن فقط صفحه آشپزیش رو نگاه میکنه و هر روز میگه مامان یه کوفته ریزه برامون درست کن.... به من کتابشو دادنااااکلافه

خوشحال ... بعد خریدن سی دی گاج

تو غرفه نقاشی کودک

مامانجون مهدیار با عمه و عموش یه سفر کوتاه اومدن پیشمون..... که همراه اونا دوباره یه سر به ماسوله زدیمچشمک

سد سفید رود

علی رغم مخالفت من. قهر... اسباب بازی جدید آقا مهدیار به انتخاب پدر گرامچشم

 

پ.ن: برای مهدیار اینا دوبار جشن الفبا گرفتن... که توضیح و عکساش بمونه برای پست بعد..... بالاخره بچه امون باسواد شدقلبهورابغلتشویق

با تشکر از زحمات معلم عزیزشونقلب

 

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : دوشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٢ | ٦:٢۱ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام...

× یه روز تو تعطیلات عید من و مامانم و مهدیار داشتیم میرفتیم خونه خواهرم.... مهدیار یه دفعه برگشت و گفت: چه جالب الان توی این ماشین دو تا دختر هستن با یه آقا!!!!‌من و مامانمهیپنوتیزمابروخنده

× مدتها قبل یه تبلیغ گوشی موبایل توی تلویزیون دیدم و گفتم من حتما اینو می خرم خیلی خوشگله..... مهدیار هم ژرید وسط و گفت مامان تو نخر بزار من بزرگ میشم میرم سر کار  پول می گیرم برات میخرمبغل.... خلاصه بماند که مدتها هر جا می نشست می گفت میخوام برای مامانم گوشی بخرم که باهاش بره تو ایرتنتلبخند......... جدیدا یه مدته که گوشی کذایی شده وسیله باج از من..... بزار برم خونه دوستم وگرنه گوشیتو نمیخرما..... ناهار بهم زیاد بده وگرنه گوشیتو نمیخرما..... با من خیلی مهربون باش و همش برام قصه بخون وگرنه گوشیتو نمی خرماااا.... خلاصه زجری داره میده تا بخرتش برامگریه

×  یه روز توی عید با آقای پدر رفتیم کاخ گردی تو تهران..... توی محوطه یکی از کاخها مهدیار یه آقای سیاه پوستی رو دید و گفت: بابا اینا خارجین؟... بابا: اره... مهدیار اجازه میدی برم باهاشون یو آر حرف بزنم؟( مهدیار به انگلیسی میگه یو آر)..... بابا : مگه بلدی؟ اگه میتونی برو حرف بزن.... مهدیار با اعتماد به نفس کامل رفت جلوی طرف و با یه لهجه خاص (لهجه خارجیا وقتی میخوان فارسی حرف بزنن!!!) گفت: هی خارجیه.... سلام   ......    من و بابا منفجر شدیم دیگهقهقهه



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : سه‌شنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٢ | ٤:٤٢ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام ..........

دوستای گلم خوبین؟ خوشین؟ سال نوی همتون مبارک.... الهی که به بهترینها توی این سال برسینقلب

 

این مطلب از پارسال مونده بود که گفتم الان بزارمش....

کلاس مهدیار اینا سفره هفت سین توی مدرسه چیدند.... و توی دو هفته آخر سال هر روز سه نفر از بچه های کلاس لباس حاجی فیروز می پوشیدند و شعرش رو میخوندن .... و از باقی بچه های مدرسه و معلمها برای جشن نیکوکاری پول جمع میکردند .....

این سفره هفت سینمون

مهدیار حاجی فیروز

سه حاجی فیروز کوچولو

 

 

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : پنجشنبه ۸ فروردین ۱۳٩٢ | ۱:٠٦ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام....

تنبل شدم حسابی نه میرسم بیان نت بنویسم نه به شماها سر بزنمناراحتخجالت.......... البته دلیلشم اینه که سری کامل کتابهای آن شرلی رو خریدم و شدیدا وقف اون شدمنیشخند....... تازه توی دوستام کلی عاشق آنی پیدا کردم و یه خیل عظیمی از اونا رو معتاد کردم به کتاباشنیشخند..........

احتمالا آخرین پست سال 91 امه.......... سال خیلی خوبی بود خیلی..... خدا رو شکر که تونستم ته سال اینو بگم...... آدم وقتی ببینه پشت سرش هیچ اتفاق خاصی نیافتاده و سالش معمولی رد شده دلش میگیره............. امسال یکی از بزرگترین اتفاقها برای خانواده ما کلاس اولی شدن مهدیار بود.بغل... که کنار تمام تمام زجز دادناش به من!!!!!!!!!!!!!!!!!!! سر مشق و دیکتهگریه..... ولی پر از چیزای خوب و لذت بخش هم کنارش بود..... واقعا از اینکه میتونه بخونه دارم لذت میبرم.... یه وقتایی بهم میگه تو چشماتو ببند و بخواب من برات آنی میخونمبغل.......... خیلی مزه میده.... خیلی......

اتفاقهای خوب دیگه هم زیاد داشتیم توی این سال...... خدا کنه سال بعد هم سال خوبی باشه برای همه.............. از همینجا عیدو به همتون تبریک میگم... امیدوارم سالی پر از سلامتی برای همتون باشهقلببغل

 

و اما تیکه های گل پسر ( یه به قول معلمشون فنچولکخنده)

* یه نمایشگاه کتاب توی کرج برگزار شد و اونجا مجله یکی یه دونه رو دیدیم ( اولین مجله کودک در استان البرزابرو).... و مهدیار رو عضوش کردیم.... حالا خانومه داره مشخصات میپرسه و بابای مهدیار هم تند تند جواب میده.... تا رسید به اینکه متولد کجاست؟ بابا: تهران....... مهدیار در حالی که به شدت میخنده و سرشو یه جوری تکون میده رو به خانومه: خانوم بابام هیچی نمیدونه از خودم بپرسین.... من متولد خردادم نه تهران!!! و باز غش کرد از خنده...... هیچی دیگه ما رو میگینخنده... خانومه هم گفت اصلا معلومه کلاس اولی هستی با این همه اطلاعات!!!خنده

* مهدیار اینا هر وقت یکی تمام حروف اسمشو میخونده باید برای بچه ها شیرینی میبرده..... ما از نمایشگاه کتاب برای دوستای مهدیار کتاب خریدیم که هر وقت نوبت مهدیار رسید... به جای شیرینی به دوستاش کتاب هدیه بده...... کلی هم بهش توصیه کردم تا اون موقع نگی به دوستاتا..... فردا که رفتم دنبالش مدرسه معلمشون میگه امروز مهدیار خفه امون کرده اینقدر که گفته: بچه ها من براتون کتاب خریدم!!!!!!!!!ابرو......  حالا بماند روزی که نوبتش بوده و کتابها رو برده.....باز هم طبق گفته معلمشون و تعریفای خودش... کل بچه ها رو دق داده...  فلانی تا ساکت نباشی کتاب بهت نمیدم..... تو  منو اذیت کردی کتاب نمیدم..... تو اونروز به من کیک ندادی منم بهت کتاب نمیدم..!!!! خنده

* اومده میگه مامان امیرحسین توی کلاسمون آبله بریون گرفته.....چیه؟ مثل مرغ بریونه؟؟؟؟ یعنی تمام سوالات این بچه تهش به غذا ختم میشهخنده ..........

* قبلا دلش میخواست آقای نون بربری بشه و بره خمیر نونو هم بزنه.... ولی حالا پیشرفت کرده و یه پله اومده بالا و میخواد آشپز بشه... یه باغ بخره رستوران بزنه و اسمشو بزاره باغ مادر و مهدیارنیشخند

 

پ.ن: ایشالا جمعه داریم میریم مشهد و تا 8 ام اونجاییم..... امیدوارم به همتون تعطیلات خوش بگذره و سال پرباری منتظر همه امون باشهقلب

دوستتون داریم خیلی زیاد ماچ

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : چهارشنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩۱ | ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام.....

*شب بهش گفتم یادت نره قبل خواب دعا کنیا..... گفت نه دعامو کردم..... برای حافظ هم دعا کردم (حافظ اسم یکی از همکلاسیهاشه)... گفتم آفرین پسر گلم .... ما همیشه باید دیگران رو هم دعا کنیم.... حالا چی دعا کردی براش؟ با سادگی خاص خودش که پشتش دریایی از شرارتهبغل.... گفت: به خدا گفتم هر وقت حافظ پیر شد و مرد و اومد پیش تو بندازش توی جهنم!!!!!!!!!!خنده اینقد که منو اذیت می کنه .... به نظرت خدا به حرفم گوش میده؟

به زور خودمو کنترل کردم که نخندم و بتونم براش توضیح بدم این نفرینه نه دعاخنده

 

*یه مدته که چون تنبل شده بود توی نوشتن مشق توی دفتر.... بهش پای کامپیوتر دیکته می گفتم و توی ورد می نوشت.... برام جالب بود که یادش نمی رفت جای اعرابها کجاست و همه اش رو درست می نوشت........... اما الان دیگه اونم نمی نویسه و به شدت تنبل شده.... حدود 4 ساعت طول میده تا 10، 12 خط بنویسه و آخرش هم تموم نمی کنه..... به پیشنهاد معلمش قراره یه مدت کاری به کارش نداشته باشیم تا ببینیم بی توجهی تاثیری داره براش یا نه!!!.. البته این سرتقی که من می شناسم مطمئنم من از رو میرم و اون نهگریه

 

*از سایت کتابهای صوتی... یه داستان دانلود کردم.... مهدیار خیلی جذبش شده ..... و دیگه از قصه شب گویی براش فعلا راحتمچشمک

 

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : شنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩۱ | ۸:۱٦ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام...........

امروز روز کارنامه پسرک ما بود..... معلمشون جلسه ای برای باباها گذاشته بودن تا کارنامه بچه ها رو در حضور باباهاشون بدن.....

این اولین کارنامه زندگیشه بغل............ الهی که خدا براش بخواد و همیشه موفق باشه

و به طبع اولین لوح تقدیر زندگی تحصیلیش قلب

همین جا هم از زحمات خانم دلسوزشون صمیمانه تشکر می کنمماچ.......... الهی خدا بهترینها رو در زندگی براشون بخوادقلب

همچنین امروز از پدرهایی که توی این مدت به مدرسه و کلاس از هر لحاظی کمک کرده بودن هم تشکر شد و مدیر مدرسه اومد و به این باباها لوح تقدیر داد.... خیلی ایده جالبی بود ...... فقط یه چیزیو من این وسط نفهمیدم !!!! اونم اینکه:

از روز اول مدرسه من دارم توی مدرسه میدوم و کار میکنم !!!! من کلی لاغر شدم و من وزن کم کردم و از ریخت افتادمگریه اونوقت رو چه حسابی از بابای مهدیار تشکر شد و لوح گرفت متفکر خدا عالم است!!!!!!!!!!!!!!!!عصبانی( ای مخاطب خاصم که خودت میدونی مشخصا منظورم تویی!!!! نیشخند بیا و جوابمو بده!!!!!!!!!!!!)....  

 

حالا بگم چرا عنوانو نوشتم باغبون ما!!!

مهدیار توی سبد سیرها رو بررسی کرده بود و یه سیر پیدا کرده بود که یه خورده سبز شده .... اومد و گفت مامان این طفلکی داره برگ در میاره برم بکارمش؟.... منم  یه گلدون خالی داشتیم و دادم بهش و گفتم برو بکار بزرگ شه..... حالا..... توی این یه هفته ای که این سیر رو کاشته....

صد دفعه با قاشق درش آورد و نگاهش کرد و هی پرسید این چرا ریشه نمیده؟ دوباره کاشتش.... دفعه بعد درش آورد و اومد زیر شیر ظرفشویی گرفتش ... گفتم چیکار میکنی؟ گفت تشنه اشه دارم بهش آب میدم خنده ..... یه دفعه اومدم دیدم درش آورده گذاشته روی زمین و با قاشق تمام خاکهای گلدونو در آورده میگم باز چی شده؟ جواب داد: ریشه اش رو توی خاک گم کرده دارم براش پیدا میکنم آخ.. و بعد با هبجان اومده و داد میزنه پیدا شد( احتمالا یکم از ریشه گل قبلیو پیدا کرده) و با چسب به سیره چسبوندشخنده ............ و در آخرین  اقدامش که گل کاراش بوده تو این مدت، اومده میگه مامان سیرم بهم میگه خاک می ریزی روم قلبم درد می گیره !!!! آوردم بیرون گذاشتمش هم گلای دیگه رو ببینه و هم خورشید روقهقهه..............

از همه اینها جالبتر این سیره اس که در عین پررویی سبز شده و کلی برگ داده و قد کشیدهقهقهه... اینم عکس سیره که اومده روی خاک تا خورشیدو ببینه و قلبش درد نگیره.!!!! .... برگاشو دارین!!!خنده

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : یکشنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩۱ | ٩:٤٩ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام.....

* مهدیار خیلی پاکن توی این مدت گم کرده..... بهش اخطار دادم که اگه بازم گم کنی!! این دفعه برات نمی خرم تا نتونی اشتباهاتت رو پاک کنی و دفترت کثیف شه و خانومتون دعوات کنه..... از مدرسه اومده و میگه مامان پسر بزرگا ( بچه های کلاس بالاتر که مبصر کلاسشونن) اومدن و پاکن منو شکستن منم کلی گریه کردم و  گفتم مامانم منو می کشه... دانیال گفته پاکنت رو بده به من برم برات درست کنم... منم بهش گفتم اگه بتونی پاکنمو درست کنی برات یه ماشین کنترلی بن تن میخرم!!! 

گفتم مادر اگه سی تا پاکن برات بخرم ارزونتر درمیاد کهخنده 

حالا داشته باشین اونور قضیه رو که مامان دانیال میگه: دانیال اومده خونه و گفته  مهدیار برای یه پاکن اینقدر گریه کرد که اعصابم بهم ریخت... میخوام اینو براش درست کنم ببرم مامانش نزندش!!خنده حالا مامانه گفته اون درست نمیشه میریم یکی براش میخریم.... به خرج بچه نرفته و گفته نه باید درست کنم!!!

 چسب مایع ریخته وسط پاکن و دورش رو با بند باریک بسته و روشو چسب زده...یعنی یه جورایی پاکن رو پانسمان کردهخنده.......... منم بخاطر تشکر از حس مسئولیتی که نسبت به مهدیار داشته براش یه خط کشی انگری برد مارپیچی خریدم و دادم بهش و ازش تشکر کردم... برگشته میگه: خاله مهدیار گفته ماشین کنترلی میخره برام پس چرا خط کش شد؟؟؟!!!........... گفتم خاله اون دیگه باشه برای تولدت ابله

چقدر بچه ها دنیاشون قشنگهقلب.... چقدر صاف و صادقن با هم.... یه جورایی خوش به حالشون هنوز رندی رو یاد نگرفتن ازمونناراحت

* قشنگ ترین تلفنی که توی این مدت به خونمون شده.... دوست مهدیار بود که تا گوشیو برداشتم گفت: سلام خاله...... طاهری هست؟ ..... پشت گوشی مردم از خندهخنده.....

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : یکشنبه ٢٤ دی ۱۳٩۱ | ٦:٤٧ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام.............

معلم مهدیار اینا براشون سرمشق نمی نویسه و روی تخته وایت برد مینویسه و بچه ها هم کپی می کنن تو دفتراشون........... این هفته قرار بوده ببرنشون سینما.... معلم روی تخته نوشته.... 3000 تومان و نامه سینما............ مهدیار هم مثلا کپی کردهخنده.... از اونجایی که براش خیلی تاکید میکنم ریاضی رو از چپ بنویس.... فکر کرده این جمله چون اولش عدد داره ... هم ریاضیه و کل جمله رو از چپ نوشتهقلب

خودم که کلی کیف کردمبغل

این جمله اش در مورد "مامان " رو بخونینگریه

بعد که دید من خوندم.... سرشو گذاشت رو پام و با لبخند گفت: عشقم.... اونا رو الکی نوشتم.... کی گفته دوستت ندارم!!!!!!!!!!!!!! منم که گوشام دراز!!!!ناراحت

 

 

داریم برای 7. 8 روز میریم مشهد..... مهدیار هم قرار شده این مدت بره توی کلاس مامانم بشینه ( مامان معلم کلاس اوله)......

 جای همتونو خالی میکنیم.....قلب دوستتون داریم هوارتاماچ

فعلابای بای

 



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : شنبه ۱۸ آذر ۱۳٩۱ | ۸:۱٩ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام....

مهدیار اوایل مدرسه رفتن سر نگاره نویسی کلی اشکمو در آورد تا فهمید و فهمیدم که چطور باید بنویسه.... این از اولین سر مشقاشه.....

بعد که به حروف رسیدن هم خطش بهتر شد و هم دستش سریعتر شد تو نوشتن....

تا اینکه در دام آدم دلشادی افتاد ( باباشخنده) که گفت پسرم چرا اینقدر ریز می نویسی!!!! اگه درشتتر بنویسی و خط فاصله هاتو گنده تر بزاری خطتت زودتر تموم میشهاز خود راضی ..... حالا داشته باشین بچه سوء استفاده گر رو... که یه جمله اش یه خط رو پر میکنه!!!!!!!!!!!!!! نتیجه آموزشهای بابای دلسوزش شده این دستخط.....کلافه

 

 

اما در مورد نقاشیش بگم که مهدیار از بچگی علاقه ای به نقاشی نداشت.... یعنی یادم نمیاد یه بار مداد و خودکار دستش بگیره و یه ربع ، نیم ساعتی مشغول خط خطی بشه.... یکی از دوستام برای تولد 3 سالگیش یه بسته مداد رنگی 24 رنگ و یه دفتر نقاشی آورد که هنوزم اونا رو داره!!!!!!!!!!!!

توی پیش دبستانی فقط یه نقاشی قایق یاد گرفت که ازش 2، 3 تا بیشتر نکشید.... یعنی هر چی روش کار کردم که علاقه ای درش بوجود بیاد... اصلا!!!!

تا اینکه نمی دونم چه اتفاقی براش افتاده که از اوایل امسال به شدت به نقاشی علاقه پیدا کرده.!!!!!!!!!!تعجب منظره ها میکشه در حد باب راسچشمک..... از خیابون و ترافیک و ساختمونهای چند طبقه بگیر.... تا پیک نیک رفتن با خانواده و حیوانات و گله داری و سیل و زلزله و.....

کار بجایی رسیده بود که شبها یه نقاشی میکشید و بعد می خوابید و صبحها هم  بعد از نقاشی کشیدن راه می افتاد میرفت مدرسه!!!! البته الان نرمال تر شدهخنده

یکی از قشنگترین نقاشیهاش که من خیلی دوستش دارم..... عکس زیره..... حرم امام رضا(ع)  رو کشیده که به مناسبت تولدش چراغونی شده..... پرسیدم این ادمه کیه رو گنبد وایستاده؟ میگه بچه اس.... حضرت علی اصغره...ببین  صورتش خورشید داره.... چون تولد امام رضاست اومده حرمش.....بغلقلبماچ

از پارسال محرم ارادت خاصی پیدا کرده نسبت به امام حسین.... مخصوصا به حضرت ابوالفضل و حضرت علی اصغرقلب

فعلابای بای

 

پ.ن:  قالب قبلیمو خیلی دوست داشتم.... ولی نمیدونم چش شده بود که میگفتن خرابه و دیده نمیشهناراحت.... اما برای خودم دیده میشد!!!... مجبور شدم عوضش کنمناراحت



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : دوشنبه ٦ آذر ۱۳٩۱ | ٩:٥٧ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام.........

یه سری حرفا گفته که دلم میخواد اینجا بنویسم.... چند تاش قدیمیه اما خوشمزه اند:

×  از اونجایی که بچه ما هیچ وقت واژه سیر شدن براش مفهوم نداشته!!! بعد از خوردن یه کیک نسبتا بزرگ.. اومده با حالت طلبکارانه میگه: این کیک هیچ ربطی به من نداشت و سیرم نکرد که!!!!!

× یه دفعه توی بغلم نشسته بود... بعد سر منو رو چرخوند به یه طرف دیگه... میگم چرا اینجوری میکنی؟ میگه: قربونت برم دماغت داغه ببرش اونور.... (منظورش نفسم بوده)خنده

× میخواست چیزی رو برام تعریف کنه و منم داشتم یه مطلبی می نوشتم... اومده میگه: نویسنده اتو بس کن به من گوش بدهماچ

× یه شب باباش بیدار میشه و میبینه مهدیار پشت پنجره اتاقش ایستاده.... میره جلو و میگه بابایی چرا بیدار شدی؟ چرا اینجا وایستادی؟... مهدیار میگه: بابا بیا آسمونو نگاه کن.... چقدر خوشگله... مردما اگه میدونستن آسمون اینقدر خوشگله شبا توی خیابون می خوابیدنبغل

× رفته خونه همسایه بالایی و بعد اومده با هیجان برام تعریف میکنه که: مامان نمی دونی تراس طبقه سومیا چقدر بالا بود... دستم رسید به خدالبخند

× یه مجسمه از این سربازای هخامنشی دارم که مهدیار چند دفعه توپشو کوبیده بهش و نشکسته.... اومده میگه مامان این خدایی که گذاشتی اینجا چقدر سفته ... هر چی با توپ میزنم نمی شکنهابرو

× یه شب هم شب بخیر گفت و رفت خوابید... بعد نیم ساعت پا شده اومده میگه: مامان بز آجر میخوره؟؟؟ باباشم گفت بز همه چیز میخوره الا آجر.... حالا چه وقت فکر کردن به این چیزاست برو بخواب... مهدیار گفت یعنی لباس هم میخوره؟  باباشم گفت اره برو بخواب دیگه..... فرداش توی مدرسه یه نقاشی کشیده که یه بزه داره بادکنک و علف و لباس آدم میخورهخنده

× دوستم و دختر 2 ساله اش اومده بودن خونمون.... مهدیار نمی تونه با بچه این دوستم ارتباط برقرار کنه و همش از دستش حرص میخوره.... اونروز دوستم میگه مهدیار جون تو بزرگتری تو باید بتونی گولش بزنی و حواسشو پرت کنی تا به اسباب بازیهایی که دوست داری دست نزنه..... مهدیار هم گفت چجوری گولش بزنم؟ منم گفتم برو یه متکا  و یه عروسک بده بهش بگو عروسکه رو بخوابونه و دیگه نیاد سمت ماشینای تو.... رفت و متکا رو آورد و گفت باران بیا گول برات آوردم.... بعد 10 دقیقه مهدیار برگشته و با داد میگه خاله بدو باران از رو گولش بلند شدهخنده ( یعنی آی کیو بچم در حد فوق تیم ملیهخنده) به دوستم میگم اول به خود این بفهمون گول زدن یعنی چی بعد بخواه که انجامش بده

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : شنبه ٢٠ آبان ۱۳٩۱ | ٩:٠٥ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام....

هفته پیش جشن قرآن کلاس اولیهای مدرسه مهدیار بود..... تنها چیزی که فکر کنم بچه ها از اون جشن فهمیدن کادو ها و پذیرایی بودخنده.....

یه شیخی رو آورده بودن که برای بچه ها حرف بزنه... اونم برای 114 نفر بچه 7 ساله.... هیچی از حرفای شیخه نفهمیدن و بعد خود شیخه مجبور شد جو سالن رو عوض کنه.... گفت بشینید چند تا سوال بپرسم هر کی جواب بده جایزه داره..... ( حالا سوالاشو داشته باشین):

شیخه: اول از همه بگین ببینم کی میدونه سوره فیل بزرگ تره با سوره بقره؟

بچه ها یک صدا: فییییل............

شیخه: نه بچه ها درسته خود فیل بزرگه ولی سوره اش کوچیکه.... بقره 286 آیه داره و سوره فیل 5 آیه... حالا کدوم بزرگتره؟

بچه ها: (با جیغ و صدای بلند) فییییییل......

شیخه: خوب اینو ولش کنین.... کی میدونه اون کدوم سوره اس که بسم الله اولش نداره؟

( شما توی همه جوابهای بچه ها صدای بلند و داد رو در نظر داشته باشینخنده)بچه ها: فییییییییییییییل.....

شیخه: نه بابا فیل تموم شد اونو دیگه ول کنینکلافه

کی میدونه اسم امام اولمون چیه؟

بچه ها: فیییییییییییل....

شیخه: اصلا دیگه فیل نداریم... دیگه کسی نگه فیل که دعواش می کنمااااااعصبانی

خوب حالا کی میدونه که کدوم پیامبرمون از زیر دریایی استفاده کرده؟

یکی از بچه ها با افتخار بلند شد و گفت: من بودم عمو.... من رفتم اونجا....خنده

((یعنی شما داشته باشین سه تا معلم/ یه مربی پرورشی/ و 4 تا نماینده مادرها رو که همه اینجوری بودیم اونجاقهقهه))

خلاصه شیخه بیخیال سوال پرسیدن شد و گفت: بزارید از نماز براتون بگم..... همه باید نماز بخونید.... مسجد برید... وضو رو بلد شید..... وسط حرفش یه بچه بلند شد و گفت: حاج آقا من یه بابابزرگ دارم که همش میره مسجد... نماز میخونه... منم میبره.... برام سجاده خریده... بهم میگه اذان بخون..... اماااااا اون یکی بابابزرگم.... یه دفعه شیخه پرید وسط حرفش و تندی گفت: ایشالا اون بابابزرگت هم نماز میخونه بشین گلمخندهخنده

یکی دیگه از بچه ها هم بلند شد که سوال بپرسه... دستش رو بلند کرد و با صدای بلند گفت: ببخشید آقای خامنه ایییییی من یه چیزی بگمممممممممم؟؟؟ قیافه شیخه خیلی دیدنی شده بود.... با حرص و خنده گفت من خامنه ای نیستم پسرم که!!!!کلافه

اصلا بهتره من برم و شما هم جایزه بچه ها رو بدینخنده

اونروز اینقدر خندیده بودم که کلیه هام درد گرفته بودخنده... از دست این بچه ها.... خدا همشونو حفظ کنه..... اما فکر نکنم این شیخه دیگه برای هیچ مدرسه ای بره سخنرانیقهقهه

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : شنبه ٢٢ مهر ۱۳٩۱ | ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام........

امروز قرار بوده که برای بچه ها جشن قران بگیرن.... برنامه ریزی هم کرده بودند ولی تعداد زیاد بچه ها باعث شد که کنترل نظم از دست مسئ.لین در بیاد و نشه اونطوری که میخوان جشن رو برگزار کنن..... از فردا باید همراه خودشون کتاب قران هم ببرن مدرسه..........

 

مهدیار از اول بچه خجالتی ای نبوده و بچه ایه با روابط اجتماعی خوب که از هیچ کسی خجالت نمی کشه و توی جمع خیلی راحت صحبت میکنه و نظراتشو میگه و خیلی برام جالبه که همه وقتی حرف میزنه ساکت میشن و بهش اجازه میدن حرفشو کامل کنه.... ولی الان حس میکنم داره تبدیل میشه به یه بچه پررو... و این خیلی بده.... اینکه از هیچکی الا من و باباش حساب نمیبره بده.... حس میکنم داره بچه شروری میشه توی کلاس... معلمش جدیدا میگه خیلی شر شده!!!!

کمکی میتونید بهم بکنید؟؟؟ یکم اروم بشه و سر کلاس کمتر حرف بزنه و به معلمش گوش بده! راهکاری دارید؟ کم کم دارم فکر میکنم نکنه بیش فعاله و من خبر ندارم!!!!!!!!!!!!!!!!متفکر

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : یکشنبه ۱٦ مهر ۱۳٩۱ | ٦:۱٦ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام....

ایشالا همه پدر و مادرها شاهد موفقیتهای بچه هاشون باشنقلب

ایشالا دانشگاه رفتنت عزیز دلمماچ

 

با مدرسه اش خیلی مشکل دارم... خدا کنه که مدیرشون یکم همت به خرج بده!!! همش درگیر اینم که کاش غیر انتفاعی بنویسمش.... اما با 4 تا معلم کلاس اولی و 2 تا معاون مدرسه که صحبت کردم به شدت مخالف غیر انتفاعی هستند... مخصوصا برای ابتدایی.... عجیب دو دلم!!!

همشون گفتن بهم ابتدایی باید نزدیک ترین دولتی به خونتون باشه .... اما برای دبیرستانش حسابی خرج کن و بهترین مدرسه شهر بنویسش... نمی دونم چقدر حرفشون درسته!!!!

امسال کلاس اولی های همه مدارس شلوغه و تعداد زیاد.... اداره رفتم اعتراض کردم میگه همه اینجورین.... حتی غیر انتفاعی ها هم که همیشه تعدادشون 10 تا 15 نفر بوده امسال رسیدن به 28 تا 30 نفر توی هر کلاس...... چرا اینقدر کلاس اولی داریم؟؟؟ مگه نگفتن رشد جمعیت داره منفی میشه؟؟؟؟ کلاس ششم هم که شده قوز بالا قوز همه مدارس..... کلاس مهدیار اینا 39 نفرند و این خیلی اذیتم میکنه.... اداره میگه چاره ای نیست و مدیر هم تلاشی نمی کنه.... حسابی اعصابم خوردهناراحت.... تا ببینم خدا چی میخواد.... منتظر نظرات گرمتون هستمماچ

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : جمعه ۱٤ مهر ۱۳٩۱ | ۸:۱٦ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام....

منو مهدیار بعد از اون دو هفته ای که مشهد بودیم.... یه هفته کرج بودیم ... ( که توی این یه هفته دو روزه همدان هم رفتیم)... و بعد دوباره به مدت 8 روز رفتیم مشهد..... یعنی حساب کردم توی تیرماه فقط 5 شب خونه بودمنیشخند

ماه خوبی بود... و مادر و پسر پر انرژی برگشتن سر خونه و زندگیشون.....

میخوام عکسای سفر رو به مرور اینجا بزارم ... و زیر هر عکس توضیحاتش رو. هم بگم....

دوستتون داریم هوارتاقلب

 

یه سفر یه روزه با بابام اینا رفتیم نیشابور

آرامگاه خیام

 

آرامگاه کمال الملک

 

آرامگاه عطار

 

سرزمین عجایب مشهد .... مجتمع الماس شرق

 

اینم مهدیار و زهرا جون خاله تو حرم

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : شنبه ۳۱ تیر ۱۳٩۱ | ٦:۳٤ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام....

همین اول کاری بگم که جای همتون خالی چه هوایی بود ... چه آبی....  و در نتیجه چه سفریقلب

مهدیار رو نمی شد اصلا از توی آب آورد بیرون ... فکر نمی کردم که اینقدر عاشق اب بازی باشه... از اونروز به بعد اسمش رو گذاشتیم باشوخنده... اینقدر که سیاه شدهقلب

 

به لطف و همت عمه ماچمهدیار یه سر هم به تالاب باداب زدیم.... خیلی قشنگ بود... به مسافتی که براش طی کردیم می ارزید..........

 

مهدیار و افرا جونقلب

 

 

و باز هم تولد عسل من کنار دریا..... عمه جون واسه کیک خوشگلی که خریدی ممنون هوارتاقلب.... این دفعه توی جشن تولدمون افرا جون هم بودماچ

 

عشق من منتظر شکوفا شدن تک تک گلهای وجودت هستیمقلب ان شاالله همیشه تنت سالم و لبت خندون باشه زیر سایه پرمهر خداماچ

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : یکشنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩۱ | ٥:٥٦ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام...

× اومده و میگه مامان تو چرا چشمات کوره عینک میزنی؟؟؟  من کی کور میشم؟؟ خنده

× داشت تو خونه غر میزد که اعصابم خرده !!!... گفتم: مهدیار حیف که اعصابت خرده مامانی وگرنه تلویزیون یه کارتون خوب داشت که اگه اعصاب خرد نبودی میشد ببینیش....  رفته توی اتاقش و زودی برگشته و میگه: اعصاب خردم بهم چسبید... حالا کارتون بزارخنده

× شنیدم کتابخونه مرکزی کرج برنامه های جالبی برای مناسبتهای مختلف برای بچه های پیش دبستانی داره .... نه بخاطر گرفتن کتاب که بخاطر اون جشنهانیشخند رفتم و مهدیار رو عضو کتابخونه کردم....

اینم اولین کارت رسمی مهدیار

× مهدیار وقتی سه سالش بود شروع کردم به آموزش فارسی بهش... خیلی کلمه می تونست بخونه.... اما  خانوم داداشم یه دفعه داشت تعریف میکرد که خودش از 5 سالگی میتونسته بخونه و بنویسه.... برای همین کلاس اول خیلی براش حوصله سر بر بوده و اصلا سال اول دوست نداشته بره مدرسه..... فکر کردم که چه کاریه بیام جلو جلو یادش بدم که بعد زمان خودش که برسه هیچ لذتی نبره... واسه همین دیگه هیچ تلاشی روی خوندن یا حتی نوشتنش نکردم ( نمیدونم که اصلا کارم درست بوده یا نه!!)

اما الان مهدیار خودش میتونه اعداد رو بخونه بدون کار کردن من باهاش.... هم فارسی و هم انگلیسی.... این عکس اولین دست خطشه که اعداد رو برای اولین بار نوشتهماچ

میبینین که نصفش فارسیه و نصفش انگلیسیخنده... تو نوشتن 7 و 8 کلی گیر کرده بودبغلماچ.

 

این هم یه درخت خیلی زیبا  بیرون شهر شاهرود

 

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ | ٦:٤۱ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام....

 

× با هر کی میخواد دوست شه... اول می پرسه سلام  ... اسم مامانت چیه؟متفکر... ( البته میدونم چرا اسم مامانم طرف رو می پرسه... چون میخواد بگه: مامان! حالا که ما اسم مامان اینا رو بلدیم بریم خونشونخنده.... چون میگه بریم خونه دوستم؟ من میگم نه منکه مامانش رو نمی شناسم !!!)

 

× مهدیار از اول برای آرایشگاه رفتن و مو کوتاه کردن ترس داشت و با گریه می رفت.... تازه دو سری شده که به خاطر طوطی یه آرایشگاهی که دم خونمونه ترسش ریخته و میره..... طبق معمول داشت گریه میکرد که من نمیرم آرایشگاه.... منم گفتم من اصلا پسر با موهای به این بلندی دوست ندارم.... و مثلا باهاش قهر کردم.... رفته اومده و میگه بیا نیگام کن ببین پسر با موهای اینجوری دوست داری یا نه؟قلب

 

× از مدرسه برگشته و با ذوق میگه مامان بیا ببین برات چی درست کردم....

هم تسبیحه که باهاش صلوات بفرستی.... و هم انگوله است که میتونی بندازی دستتبغلمیدونه مامانش عاشق زلم زیمبویهخنده

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ | ۸:۳٦ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام

× از مدرسه اومده و میگه مامان امروز یه بازی جدید یاد گرفتم . میخوای برات بخونم؟ منم: آره. مهدیار:  پ پ پینوکیو  پدر پژو...... منخنده

×  گفت مامان پام که تو کفشه میخاره... منم دستم رو بردم لای کفشش و گفتم کجاش؟... گفت :  کنار چونه پام ... (منظورش قوزک پاش بوده)خنده

× یه بار دیگه هم برگشته و میگه: پیشونی پام خیلی درد میکنه .... (این دفعه منظورش پاشنه پاش بودماچ)

× صبح داشتم می بردمش مدرسه. جلوی مدرسه اشون یه محوطه بازه که درختکاری شده و زیرش چمنه..... بدو بدو رفت توی چمن ها و چند تایی گل قرمز و زرد و بنفش و سبز جمع کرد و اورد... میگه خانومم خیلی گل دوست داره اینا رو میخوام بدم بهش.... معلمشون هم با کلی ذوق گلها رو ازش گرفت و میگه این مهدیار چقدر با محبتهقلب

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : جمعه ٢٥ فروردین ۱۳٩۱ | ۳:٠٥ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام....

چقدر امسال شکر خدا سال خوبیه... شروعش که خیلی شاد و پر انرژی بوده ایشالا تا آخرش همینطور باشه.... چقدر هم زود گذشته نه؟... واسه شما ها هم همینطوریه؟

یه سقر کوتاه 4 روزه به مشهد و تربیت داشتیم....

چقدر به مشهد امسال رسیدن... چقدر خوشگلش کردن... مجسمه ها و المانهای بی نظیری توی همه شهر گذاشتن که شهر رو خیلی خوشگل کرده و کلی ادم به هیجان میاد اونا رو می بینه...

 

مهدیار در بند گلستان مشهد

مهدیار خارج از شهر... تربت حیدریه ... با جرثقیل عیدی عمه

سیزده  ما با گیر کردن توی آسانسور و نجان یافتن توسط مامورای آتش نشانی بدر شد... هم کلی خندیدیم و هم کلی از ترس لرزیدیم....

اما در کل همه چیز الان خوبه و من خیلی خوشحالم و پر روحیهمژه

دوستتون دارم هوارتاقلب..... فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : جمعه ۱۸ فروردین ۱۳٩۱ | ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام

بردمش حموم و بعد اینکه سرشو شستم... چشماش رو باز کرد ... اما چون آب هنوز بین مژه هاش بود، دیدش تار بود.... برگشته میگه: مامان  این چشمای کورمو بشورخنده

 

تو آشپزخونه نشسته بودیم... گفتم مهدیار روتو به پنجره بگیر  ( تا نور بیافته توی چشماش و رنگشون بهتر دیده بشه)... بعد به بابابی گفتم: نگاه کن قهوه ای چشماش چقدر خوشرنگه... آدم یاد شکلات میافته..... پس بهت از این به بعد میگم چشم شکلاتی....

گذشت تا چند روز بعد اومد توی اتاق و گفت مامان به دیوار نگاه کن... بعد رو به باباش میگه: بابا نیگا چشمای مامان شبیه کیکی میمونه که با همزن همش زده باشیم بیا بهش بگیم چشم کیکی همزده خنده

از مدرسه یک کره زمین بهش جایزه دادن... بیچاره کرده مارو....گیر داده که اینجا کجاست؟ چه غذایی می خورن؟کلافه به این نتیجه رسیده که ژاپنی ها مردمی هستند که غذاهای به شدت بدمزه میخورن و در عوض عاشق ایتالیا شده به خاطر اسپاگتی و پیتزا شونابرو

اسم غذاها از نظر مهدیار:

بپزه ( کباب کوبیده)، جوجه غذا ( جوجه کباب)، آب نارنجی ( خورشت قیمه)، آب جنگل ( قورمه سبزی)، مرغ پزونده ( مرغ گریل)، آب کثیفه ( دلستر)، لهونده ی آب نارنجی ( کوبیده آبگوشت)بغل

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : یکشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩٠ | ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام...

داشت نون میخورد که یه دفعه زبونش رو گاز گرفت... کلی گریه کرد و گفت مگه من کورم چرا اینجوری میکنمگریه

یه مدته که میگه اگه من چی به خدا بگم خدا یه نی نی تو دل تو میزاره!!! چرا من دو تا داداش ندارم.؟؟؟ من دوست ندارم تو خونه تنهایی بازی کنم....

دیروز بردمش شهر بادی.... یه بچه 10 ماهه هم اونجا بود... اینقدر دور بچه می چرخید... تابش میداد.... دستشو میگرفت و راهش میبرد....

همیشه دلم براش میسوخته و مدت دو سال هم بود که به بابایی التماس میکردم واسه بچه دوم....همیشه هم سرسختانه مقاومت میکرد.... الان دو روزه بابایی میگه  اگه واقعا میخوای من حرفی ندارم . اما به تمام مشکلاتش فکر کن.... خوب که فکر میکنم میبینم راست میگه خیلی سخته.... من بچه دوم رو. فقط برای مهدیار میخوام که تنها نباشه.... خلاصه که بدجور توی شکمنگران

فعلابای بای

 



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : پنجشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٠ | ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام....

* اومده و می پرسه مامان هر کی موهاش سفید بشه، پیر میشه و میمیره و میره پیش خدا؟؟؟ منم گفتم اره . رفته توی اتاق و با هیجان برگشته میگه مامان! بابا 4 تا موی سفید داره... بابایی اینقدر خندید که حد نداشت... و گفت بچه بیشتر دقت کن این 40 تا موی سفیده نه 4 تا خنده

البته چند روزه که  همش میگه کاش موهای بابا هیچ وقت سفید نمیشد... من پیر دوست ندارم... ( کلا موندم چرا  اینقدر با پیری مخالفه و بدش میاد).....

یه دفعه هم به بابایی گفته: مامان موهاش خیلی بلند شده و زشت شده ... بیا وقتی خوابید براش قیچی کنیم چون خودش میترسه و نمیره آرایشگاه.... خدا به دادم برسه که بخواد یه بار خودش به تنهایی نقشه اش رو عملی کنهاسترس

* اومده و میگه: لالالالا الله... مامان همسایه برقشونو روشن کرده بود و پرده رو نکشیده بود و من با چشمای خوشگلم تو خونشونو دیدم.... هی سرشم تکون میده و میگه لالالالا اللهخنده

* تنبلیه توی درآوردن لباس که حد نداره..... از مدرسه که میاد 6 ساعت که همینطور با لباساش میشینه و بعدش حتما حتما حتما باید با جیغ و داد من عوض کنه..... کلافه

* یه دفعه بابایی ترجمه داشت و رفت و گفت: بابا بزار کمکت کنم!... بابایی هم گفت باشه بیا اینجا بالای صفحه بنویس 5.... هر کاری کرد نشد و خیلی شرمگین بلند شد از اتاق رفت بیرون بعد یه ربع با خوشحالی جیغ زد که بابا من بلد شدم بنویسم 5 بیا ببین.... رفتیم تو اتاقش و دیدم با یه روان نویس روی روتختیش تمرین کرده تا یکی از نوشته هاش شبیه 5 شدهقلب

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : سه‌شنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩٠ | ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام...

مهدیار تقریبا از روز تاسوعا که اون برنامه تعزیه رو دیده به شدت عاشق حضرت عباس شده....

هر روز ازش حرف میزنه و در موردش هزار تا سوال داره که بپرسه.... خیلی دوست داره یه روز حضرت عباس بیاد خونمون و خودش براش چایی ببره.خنده... از اینکه گفتم شهیدش کردن و رفته پیش خدا خیلی حرص میخوره... و حتی یه بار بصورت خیلی اتفاقی، آخر شب، توی خونه مامانجون، یاد حضرت عباس افتاد و کلی گریه کرد... حالا گریه نکن کی گریه کن... مامانجون هم فکر کرد من دعواش کردم و کلی غر به جون من زد....

تو ایام محرم و صفر، پرچمهای توی خیابون رو نشون میداد و مرتب می پرسید: اینا رو برای کی زدن؟... و وقتی می گفتم واسه امام حسینه... می گفت هیشکی حضرت عباس رو دوست نداره؟؟ چرا برا اون پرچم نمی زنن!!!

اون روز میپرسه : مامان حضرت فاطمه کیه؟؟؟ وقتی کلی براش توضیح دادم گفت: مامان حضرت عباس هم هست؟؟؟

بقیه سوالاش حدودا اینان:

چرا به عباس میگیم ابوالفضل؟؟؟؟

فامیلش چیه؟؟؟ بگیم آقای چی؟؟؟؟

حالا که رفته پیش خدا، پیر شده؟ اونجا خوابه؟ غذا چی دوست داره؟؟؟؟ اگه خاروندش بگیره چیکار میکنه خنده(یعنی اگه یه جایش بخاره چیکار میکنه)؟؟؟؟

هیچ وقت نمیاد پایین پیش من؟؟؟؟

من برم پیش خدا می بینمش؟؟؟؟

اون دختر کوچولوهه کی بود که پرید رو پشت حضرت عباس؟؟؟ گفتم حضرت سکینه... گفت اونو هم خیلی دوس دارم ...(ابرو این تیکش به نظرم مشکوک زدابرو)....

البته از حق نگذریم واقعا تعزیه ی قشنگی بود... با وجودی که خودم خیلی از تعزیه خوشم نمیاد... ولی خیلی خیلی خیلی قشنگ بود و بازیگرهاشم خیلی زیبا بازی کرده بودن... مخصوصا دو نفری که نقش حضرت عباس و سکینه رو داشتن.....

کنار افرا جون دختر عموش

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : جمعه ۱٤ بهمن ۱۳٩٠ | ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام...

مهدیار از قسم بدش میمومد و اصلا قسم نمی خورد و کسی هم پیشش قسم میخورد کلی دعواش میکرد.... جدیدا لذتی میبره از گفتن به جان خودم..... و تازه تر اینکه اومده میگه مامان به جان خدا که من این کارتونو داشتمخنده

اومده و موهای پاشو نشونم میده و با ذوق زیاد میگه مامان نیگا دارم بابا میشم... بابا هم میخواد بشه عبدالله ( بابای باباش!).... تو هم کوچولو میشی و دختر ما دو تا میشیقلب... دو تاییمون میریم اداره و برات پول زیاد میاریم و بعد برو یک عالم چیز میز واسه خودت بخر.... یکمم برای منخنده

میگم بری اداره من دلم برات تنگ میشه که.... میگه نه اول یخ موبایل واسه خودم میگیرم ... هر وقت دلت تنگ شد زنگ بهم بزن.... گفتم میدی با موبایلت بازی هم کنم ( کاری که خودم به زحمت بهش میدم و کلی سرش غر میزنم)... میگه اره عزیزم... اگه باتریش تموم شد غصه نخور دوباره شارژ میکنم و بهت میدمبغل

دلتنگیم شدید برای خونواده هامون.... ایشالا خدا زودی بخواد  و بتونیم بریمناراحت

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : شنبه ۳ دی ۱۳٩٠ | ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام....

ناهار دیر حاضر شده و اومده میگه: دو تا قلبم دارن از گرسنگی میمیرن.... نشستن پای سفره و قاشق چنگال دستشونه و دارن داد میزنن....ابله

اومده و میگه: مامان بابا زیاد پای کامپیوتر نشسته بلندش کن و بهش اجازه بده دیگه نره بازی کنه...

نمونه ای ازقربون صدقه رفتناش:

خدا نکنه که قربون قدت برم.....

خدا به ما رحمت بده.....

بعد از غذا ما میگیم الهی 100 هزار مرتبه شکر... جدیدا که غذاش تموم میشه... میگه خدایا 100 سال شکرلبخند

امسال واسه عاشورا و تاسوعا یه کولی بازی ای در آورد و اینقدر گریه کرد که بابایی گفت تو برو من پیشش خونه میمونم.... اونم چرا ؟ واسه اینکه از صدای طبلهای بلند گوشش در میگرفت....

امسال توی باشگاهمون تعزیه برگزار کرده بودند که غیر شب اولش بقیه اش رو نتونستم برم..... بعد نمایش اومده و میگه:‌مامان حضرت ابوالفضل که فقط آب میخواست... پس چرا کشتنش؟؟؟ نصف شب هم که از خواب با صدای بلندی بیدارمون کرد و رفتم دیدم رفته آشپزخونه است .... میگم مهدیار چی میخوای؟ میگه : هیچی بچه ها تشنه اند کاسه هاشونو آوردن آب بگیرن.... میخوام برم واسشون آب بیارمخنده (تاثیر دیدن تعزیه).... بابایی میگه: چه جو گیر شده...فکر میکنه حضرت عباسه!!!!

فعلابامن حرف نزن

 

 



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : چهارشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩٠ | ٦:٢۸ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام.......

مهدیار میگه:

جیگر دلم یه داستان برام بگو!

یا

یه چیز بی ادبی تعریف کنم؟؟

من با شکابرو بگو!!!

میگه: امروز حسام بی ادب خودکار آورده بود مدرسه نقاشی کنه... خانوم گفت کار بدی کردی... خودکار مال بزرگترهاست.... حسام خیلی بی ادبه نه؟؟؟ ( معلوم شد یه چیز بی ادبی گفتنش یعنی اینکه توی جمله اش یکبار کلمه بی ادب رو به کار ببرهخنده)

مامان و بابام برای تعطیلات هفته آینده دارن میان پیشمون..... ولی جرات ندارم فعلا به مهدیار بگم... اینقدر لحظه شماری میکنه و سوال میپرسه که کلافم میکنه.... ترجیح میدم یه دفعه ببینه و ذوق کنهخوشمزه

ایام محرم رو تسلیت میگم..................................

فعلابای بای

 



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : سه‌شنبه ۸ آذر ۱۳٩٠ | ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام....

×مهدیار  اگه یه چیزو اشتباه بشنوه و  اشتباه یاد بگیره.. بکشم خودمو درستشو قبول نمی کنه و  میگه: نه تو غلط میگی..... خانومم اینجوری یاد داده....

مثلا: سطل زغاله، بی انزوات، باد سردو زان ( بجای باد سرد وزان).....

حالا اومده برام  حدیت بخونه.... میگه علیرضا فتاحی من الایمان.... النظافتو  رو علیرضا فتاحی شنیدهخنده..... یا اهدنا صراط المستقیم رو میگه: اهدنا صرالالالاتقیم.......ماچ

× یه دفعه اومد و گفت مامان من میرم تلویزیون ببینم..... گفتم برو و خودمم اومدم پای کامپوتر..... بعد نیم ساعت تا 45 دقیقه که خسته شده اومده میگه: ای وای مامان من چرا اشتباهی گفتم تلویریون میخوام و تو هم اشتباهی رفتی کامپوتر بازی!!! ( آخر سیاست برای اینکه منو بلند کنه و خودش بشینه بازی کنهخنده)

* یه بار هم  میخواستم امتحانش کنم ببینم برای کامپیوتر چقدر زود بیدار میشه.... ساعت 6.5 صبح گفتم مهدیار پاشو مامان برو کامپیوتر بازی کن... عین فشنگ از جاش پرید و کلی با بابایی خندیدیم بهش. و گفتم میخواستیم امتحانت کنیم.... حالا فرداش اومده و میگه مامان بیا باز منو انتخاب کن که من بدوام برم پای کامپیوترخنده

 

پ.ن: امروز تولد عمه مهدیاره. هورا... عمه جونی خیلی دوستت داریم و قدر خودت و محبت های زیادتو میدونیم..... ان شاء الله همیشه گل لبخند مهمون لبهات باشه .... شاد باشی و از شادیت ما هم لذت ببریم....دوستت داریم هوارتابغلبغلقلبقلبماچماچهورا

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : شنبه ٢۸ آبان ۱۳٩٠ | ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام......

دیروز توی اخبار جمله قشنگی گفت: " زمستان امسال نتونست صبر کنه و هشت ماهه دنیا اومد". خنده

نمیدونین مهدیار روزهایی که بیدار میشه و برف رو از اتاقش میبینه... چه لذتی میبره و چقدر شاد و پر انرژی میشه.....  مهدیار از اول این هفته بخاطر سرماخوردگی مدرسه نرفته.... اما امروز 2 ساعت تمام با همه همسایه ها توی کوچه برف بازی کردیم.... جاتون خالی خیلی خوش گذشت... و ادم برفی خوشگلی هم ساختیم ولی دوربین همراهم نبود..... فکر کنم بعنوان یه مادر گند زدم به حال بچه ایی که داشت کم کم خوب میشدنیشخند... 2 ساعت برف بازی توی هوای سرد و با کفش و لباس های خیس برگشتن به خونه.........

* صبح از پنجره که بیرون رو نیگاه میکرد با شوق داد زد که: مامان بیا رد کفش یه مرده نشون دیده شده روی برفخنده

مثل بچه ادم وای نمی ایسته تا ازش عکس بگیریم

خوش باشین تو این روزای برفی و در پناه حق... قلب

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : چهارشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩٠ | ٥:۱٧ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام....

ممنونم از همه دوستای گلم که برام وقت گذاشتن و با حوصله جواب سوالمو دادن.... خیلی متشکرم ازتونقلب

مهدیار از صبح شنبه که بیدار میشه... مرتب می پرسه امروز 5 شنبه شده و نباید من برم مدرسه؟ .... چند تا دیگه بخوابم 5 شنبه و جمعه میشه و مدرسه تعطیله؟... با وجودی که خیلی هم مدرسه اش رو دوست داره ولی چرا این همه مشتاق تعطیلیه نمی دونم.....

این روزا که خوا سرده و نمیشه بچه ها رو پارک برد... شماها چطوری با بچه هاتون بازی میکنین؟ یعنی اصلا چه بازیهایی میکنین؟ منکه هر چی هم باهاش بازی کنم ( که البته زیاد نیست خیلی) اما آخرش همچنان غر میزنه که من چیکار کنم؟ با کی بازی کنم؟ چی باری کنم؟ خلاصه که هم خودش حسابی کسل میشه و هم صبر ما رو تموم می کنه..... خودشم اصلا بلد نیست خودشو  سرگرم کنهچشم

فعلابای بای

 



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : شنبه ۱٤ آبان ۱۳٩٠ | ٧:٥۳ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام....

کلمات جدیدی که مهدیار از کلاس و مربیش یاد گرفته خیلی بامزه است....کلی غلط  هم  داره تو حرفاش مثلا:

دستها به سینه و دهن ها کیپ.... پاییز همان فزانه ، که باد سردو  زانه.... اشغالها رو باید بریزی سطل زقاله..... شما خیلی بی انزوات هسنین خنده..... معلوم نیست این بچه داره اونجا چیکار میکنه اصلا ابله .

مهدیار یه مدته که به من و باباش میگه: الهی قربون قدتون برم من ماچ.... یکی از دوندونهای آسیاش هم نیش زده و کلی که خودش ذوق کرده براش بماند ...... حالا اومده و میگه: ببین منکه قربون قد تو ام،  دارم برات دندون در میارمخنده

داشتم با تسبیح صلوات میفرستادم .... اومده و با اشاره به تسبیح میگه: چقدر با این خدا رو صدا میگی؟ برو جلو بوسش کن و بیابغل

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : سه‌شنبه ۳ آبان ۱۳٩٠ | ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام....

تقریبا سه هفته از مدرسه رفتن مهدیار میگذره.... روزای اول، صبحها برای بیدار شدن مشکل داشت و سختش بود. اما الان دیگه عادت کرده و خیلی سرحال خودش بیدار میشه و شاد و شنگول روزشو آغاز میکنه..... مهدیار از اون مدل بچه هاییه که دو روز سر یه ساعت بیدار شه، روزای دیگه ساعت بدنش تنظیم میشه و خودبخود بیداره....  اوایل 6:45 بیدارش میکردم .... اما الان دیگه خودش از 6 بیداره استرسبدبختی  اینه که دیگه 5شنبه و جمعه هم حالیش نمیشه  کلافه....

خیلی هم از معلمش راضیه و  کلی خوشبحالشه.... هر وقت هم میگم مهدیار تو مدرسه چیکار میکنین؟ تنها جوابش اینه که تغذیه میخوریم و بازی میکنیمخندهقبلا فکر میکردم که از این به بعد روزی سسسسسسسسسه ساعت برای خودم وقت دارم.... که الان میبینم زهی خیال باطل.... تا برسونمش و برگردم و ناهار رو بار بزارم ... وقت تمومه.... خلاصه که عجیب درگیر مدرسه شدم و نمی فهمم صبحام چطوری ظهر میشه....

میگم از این به بعد خدای نکرده کسی رو خواستیم فحش بدیم  یا نفرین کنیم... دعا کنیم که خدا بچه اش رو زودتر بفرسته مدرسهخنده

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : چهارشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٠ | ٦:٢٥ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام....

*روزی که داشتم مهدیار رو برای جشن پیش دبستانی می بردم.... بابایی اومد و مهدیار رو بغل کرد و گفت: ایشالا پسرم خوب درس بخونه دکتر یا مهندس یا آقای راننده هواپیما  (اصطلاح خود مهدیاره بجای خلبانلبخند)...بشه....مهدیار هم زود گفت: بابا بگو ایشالا آقای نون بربری بشم..... خیلی خوبه... از اون سطلا داره که میچرخه و توش خمیر میریزیمخنده... آرزوهای پسر ما رو باش... ( باباش میخواسته دامپزشک بشه شده این... وای بحال مهدیار که میخواد آقای نون بربری بشه!!!)

* یه روز از مدرسه می آوردمش.... یه پیکان وانت دیده و میگه: مامان بگیم بابا از اینا بخره؟... گفتم میخوای چیکار؟.... گفت :با بابا بشینیم توش و بریم بگیم آهن پاره خریداریمگریه... (این شغلش دیگه جای گریه داره).... ولی از یه طرف هم بچم آی کیوش کار کرده و دیده با تک شغلی نمی تونه زندگی رو بچرخونه.... تصمیم داره روزایی که نون بربریشو بست بره اهن پاره بخرهخنده.... ( وردست هم استخدام میکنیماااااااز خود راضی)

* مهدیار ما رو به اسم کوچیک صدا میزنه.... بابایی جدیدا بهش گفته که توی خیابون بگو مامان و بابا... اما تو خونه میتونی به اسم صدا کنی...... تقریبا به حرف گوش داده ولی یه جاهایی یادش میره.... یه دفعه توی تاکسی برگشته و بلند میگه: مامان دیدی که من دیگه تو خیابون بهت نمی گم ثمانه و میگم مامان.... منم خندم گرفت و گفتم آفرین پسرم.... باز میگخ: تو دوست داری  تو خیابون ثمانه صدات بزنم ولی نمیشه چون آقاها اسمتو یاد میگیرن... حالا تو تاکسی سه تا مرد هم نشستنخنده

فعلابای بای

 



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : جمعه ٢٢ مهر ۱۳٩٠ | ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام....

مهدیار از اول هفته میره مدرسه.... خودش راضیه ولی من نه.... کلاسشون خیلی شلوغه با یه معلم بی دست و پا.... روز اول تو مدرسه مسخره اش کردن بچه بزرگترها و روز سوم هم زدنشابرو.... خدا به خیر بگذرونه تا آخر تحصیلاتش روخنده

بیشتر تعریف هاشم از بازیهاشه و یه دونه شعر سلام یاد گرفته.....

جالب اینه که روز تقسیم  بندیشون... گفتن مهدیار کلاس خانم  ساریخانی و از روز دوم میگفت اسم خانومم لیوانیه ( ایمانی).... رفتم پرس و جو کردم... گفتن پسرتون روز اول رفته تو این کلاس نشسته و چون به جو کلاس عادت کرده عوضش نکردیممتفکر ( عجب شیر تو شیریه این مدرسه هه)

خلاصه که این روزا درگیر مسائل مدرسه ایم و بیدار شدنهای 6:45ابله........... غیر این موارد.... مامانجون مهدیار با عمه و عموش اومدن خونمون و فعلا مشغول مهمون بازی هستیملبخند

دوستتون داریم ..... فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : چهارشنبه ۱۳ مهر ۱۳٩٠ | ٧:٥٠ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام....

عید همتون با تاخیر مبارک..... قلب

تصمیم دارم قبل از شروع مدرسه مهدیار یه سر مشهد برم.... هنوز دو دلم... بابای مهدیار میگه نرو و خانوادم از اونطرف میگن بیا.... هنوز مرددم...

اگه برم باید زود برگردم تا دهه آخر شهریور بریم خرید مدرسه مهدیار......... دیروز رفتیم روپوش مدرسه اش رو گرفتیم.... واسه احتیاط دو تا گرفتیم ... سایز کوچیک لباسه واسه مهدیار تنگ میشد و سایر بزرگشم که اندازه اش بود آستین هاش خیلی بلند میشد.... سایز بزرگه رو برداشتیم و حالا باید ببرم خیاطی تا براش آستیناشو اندازه کنن.

 

از نمای نزدیکتر

قربون قدت برم.... چقدر زود بزرگ شدی ... عسل منبغل

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : جمعه ۱۱ شهریور ۱۳٩٠ | ٥:۱٢ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام....

 

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : سه‌شنبه ۱ شهریور ۱۳٩٠ | ٦:٥٤ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام...

 روزه نمازاتون قبول باشه دوستای گلم....

این شبها تا من سفره افطار پهن می کنم... مهدیار همزمان برام میخونه: همه از خداییم...به سوی خداییم... ربنااااااااااااااااااا.....بغل

تا غذا باب میلش باشه که ماشالا خوب میخوره... اما همین که یکم دلش نخواد فوری میگه:من تا شب که خورشید بره روزه ام..........

 

از اول ماه رمضون تا حدود 4 یا 5 شب پیش من سحری بیدار نمی شدم... وزنم خیلی کم شده بود... اما با توجه به توصیه های عمه مهدیار دیگه سحرها بیدار میشم و سحری میخورم و وزنم برگشت به حالت اول.... اونروز رفتم رو ترازو و به بابایی میگم: نخیر من دوباره دارم خرس میشمنگران.... مهدیار بدو بدو اومد و یه نگاهی به ترازو کرد و رفت... حالا از اونروز میره روی ترازو و میگه: مامان چرا عدد من نمیره روی 6 و 5 که منم خرس بشم.... نیگا عدد من 2 و 5 مونده همش... فکر کنم من همیشه هاپو بمونمخنده

 

یه وبلاگ پیدا کردم که یه خانوم معلم مینویسش... و توش خیلی کاردستی معرفی کرده.... تصمیم گرفتی با مهدیار شروع کنیم کاردستی درست کردن... فعلا دو روزه.... اما بیشتر من کاردستی درست می کنم و مهدیار با چسب و قیچی و کاغذ رنگیها ور میره  تا بیاد و بشینه و کمک کنه.... ( وبشون توی لینکام هست... به اسم خانم معلم بندری)

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : چهارشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٠ | ٩:۳۸ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام....

مهدیار خیلی می پره بغل آدم... تو هر حالتی که باشی خودش رو آویزونت میکنه... تا جایی که برای خودشم سوال پیش اومده که: چرا من اینقدر میام بغلت؟؟؟ چرا من همش دوس دارم شما رو بغل کنم؟؟... من شما رو خیلی دوست دارم پس؟؟؟

یه روز اومده و از من و باباش به نوبت این سوال رو می پرسه: تو مامان منی؟... تو بابای منی؟...  تو مادر منی؟... تو پدر منی؟... تو مادربزرگ منی؟... تو پدر بزرگ منی؟... من پسر شمام؟... من جیگر بابای شمام؟...

من واسه مهدیار داستان از روی کتاب می خونم ... ولی باباش دو تا قصه بلده که از بر براش میخونه ... اینقدر این دو تا قصه رو دوست داره  که قصه های توی کتاباش رو نه... مثل همه کارایی که مامانها می کنن و به چشم نمیاد و تا باباها یه کاری بکنه خیلی در نظر همه بزرگه.....یول... واقعاها چرا همیشه این جوریه؟؟؟

فعلابای بای

 



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : یکشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩٠ | ٢:٠٦ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام....

× یه دفعه کاری رو که خودش می تونست انجام بده از من کمک می خواست... گفتم: پسر به این بزرگی که خودش بلده کاراشو بکنه چرا از من کمک میگیره...... حالا این سری یه چیزی میخواستم و گفتم مهدیار اونو بیار بده به مامان.... برگشته میگه: دختر به این بزرگی!!! چرا من آدم کوچولو باید بهش کمک کنم؟؟؟

× دختر همایه اومدخ بود و برای داشتن داداش به مهدیار پز میداد.... مهدیار هم خیلی خونسرد گفت: خوب منم داداش دارم... اونم 3 تا!!! اسماشونم افرا... ناروین... بارانه ( 3 تاشونم دخترنخنده).... تازه میخوایم بریم یه داداش گندم هم بخریم!! ( گفتم اگه دختر دار شم اسمشو میزارم گندم از خود راضی)... یعنی کلا موندم تو کف داداشای پسرم که همگی دخترن

× تو مراسم نیمه شعبان... تلویزیون داشت یه برنامه از آشپزخونه جمکران نشون میداد... که کلی غذا می پختن و شلوغ بود.... مهدیار با لذت تمام همه برنامه رو نیگاه کرد و آخرش گفت:‌مامان من بزرگ شم میرم اینجا تا آقای آشپزی بشم.... شکمویی این بشر....خنده

× مهدیار یکی از کارایی که میخواد وئقتی بزرگ شه انجام بده اینه که بره اداره از رییسش پول بگیره و بره واسه من یه موبایل بزرگ بخره که من بتونم با اون برم ایرتنت.... همیشه هم همینو میگه.... چند وقت پیش گفتم مهدیار جون واسه مامان یه مانتو هم میخری؟..... با یه حالتی برگشته میگه: بزار اول موبایلتو بخرممنتظر

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : پنجشنبه ٦ امرداد ۱۳٩٠ | ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام....

مهدیار موقعی که میخواد غذا بخوره... بیشتر از اینکه حواسش به ظرف و غذای خودش باشه، چشمش توی ظرف بقیست که ببینه کی چی خورده چی نخورده... چرا خورده... چقدر خورده... اگه نمی خورن بدنش به مهدیار.... این خصلتش خیلی باعث آبرو ریزی میشه.... بماند که همه میگن خوب بچه است دیگه، اشکالی نداره، بچه باید بخور باشه، اما....

دیگه خیلی سفت و سخت با بابایی شروع کردیم کار کردن روی این ضعفش... و  تا نگاهش می افته به غذای ما دعواش می کنیم.... قاشقش رو هم نباید نزدیک ظرفمون بیاره.... خلاصه که جدی هستیم تا این عادت بد از سرش بیافته....

حالا.... یه شب شام بردیم توی یه پارک.... یه آقای ژنده پوشی اومد و دورو برمون قدم زد و بعد با خجالت اومد گفت: میشه یکم از شامتون به من بدین؟؟؟ بابایی هم یه تیکه نون  برداشت و مقداری غذا ریخت توش و داد دست بنده خدا....

مهدیار شروع کرد که چه آقای بی ادبی... نمیدونه نباید به غذای دیگران نگاه کنه.... چرا اومد غذای ما رو گرفت دعواش نکردین... چرا از مامان خودش غذا نمی گیره.عصبانی... حالا هر چی میگیم:  نه پسرم این آقا گرسنه بود، پول نداشت بره واسه خودش غذا بخره، باید به آدمای فقیر کمک کنیم! تو خرجش نمیره که نمیره.... نزدیک به یه هفته است که از این موضوع می گذره ولی مهدیار خیال نداره قضیه رو فراموش کنه... با عصبانیت واسه همه تعریف میکنه و بعدش میگه: بابا باید میرفتی جیباشو می گشتی تا ببینی که پول داره و داشت الکی می گفت....

مهدیار به دلیل شکمو بودنش روی غذا خیلی زیاد تعصب داره... اگه این بنده خدا می اومد و یکی از کلیه های ما رو برمیداشت و می رفت اینقدر برای مهدیار مهم نبود که اومد و یه لقمه غذا گرفتخنده

فعلابای بای

 



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : سه‌شنبه ٢۸ تیر ۱۳٩٠ | ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام...

همیشه فکر میکردم چطور بعضی از مادرا نمی تونن به سوالاتی که بچه هاشون می پرسن جواب بدن... هر چی باشه حدود 20 تا 30 سال بزرگتر از اونهان و تقریبا تمام چیزایی که برای بچه ها سواله رو می تونن جواب بدن...

حالا سرم اومده ....  مهدیار در مورد خدا ازم پرسید که خدا کجاست؟ و منم گفتم.... خدا همه جا هست ... همه جا.... تو آسمون، تو زمین، تو درختها، تو اتاق، حتی تو دل تو....  باز پرسید یعنی الان تو آشپزخونه امون هم هست؟ گفتم آره... گفت چرا دیده نمیشه؟ گفتم خدا رو نمیشه دید... گفت پس اون ذره بین رو بده تا از رو فرش ببینمش. گفتم نه خدا ریز نیست، خیلی بزرگه... یه نگاه به سقف کرد و گفت اگه بزرگه چرا پس سقفمون نشکسته؟؟!!!.... تو دل منم هست؟ گفتم آره... مگس کش رو آورده و میزنه رو دلش.. میگه خدا رو کشتم، دیگه خدا نداریم، تموم شده....

عجب اثبات وجود خدا سخته.... چطوری حالیش کنم که هم خدا اونقدر بزرگه که اندازه آسمونه و هم اونقدر کوچیکه که تو دلت هست؟.... چطور بگم که خدا هم الان اینجا پیش ماست و هم همین الان تو مشهد پیش مامان جون اینا؟؟؟ هست ولی نمی تونی ببینیش!!! واقعا خیلی سختهنگران

پ.ن: نیمه شعبان و تولد امام زمان (ع) رو به همه دوستان عزیز تبریک میگمقلب



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : سه‌شنبه ٢۱ تیر ۱۳٩٠ | ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام....

× وقتی که از پای کامپیوتر پاشم و خاموش کنم ... با حالت طلبکارانه میگه: چرا خاموش کردی .... من داشتم پای کامپوتر میباشم.

× تو باشگاه موقع خداحافظی... گیر داده بود که یکی از بچه های باشگاه و مامانش بیان خونمون.... خانومه گفت باشه میایم و منم گفتم : مامان الان بچه کوچیکشون جیش کرده بزار مامانش بره تمیزش کنه  بعدا میان..... حالا توی راه میگه: مامان من اینقدر خجالت کشیدم... گفتم: چرا؟... گفت: خاله گفت میایم خونتون ولی تو گفتی نه بره بچه اش رو عوض کنه بعدا بیان... نزاشتی بیان... من خیلی خجالت کشیدم از کارتخنده

× یکی از ماشیناش رو شکسته بود... اومده میگه: مامان ببین راحت شدم دیگه این شکست... اره... راحت شدم

× یه چیزی میخواست بهش نمیدادم.... اومده میگه داری شوخی بازی در میاریا... بده کارش دارم

× عصر میخواستیم  ببریمش پارک... میگه: اصلا حرف پارک رو نزن که حوصلش رو ندارم... بزارین برم تو کوچهخنده

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : یکشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٠ | ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام....

سلام ما روز جمعه برگشتیم.... جاتون خالی .. سفر خوبی بود... هر چند که حرم اینقدر شلوغ بود که حتی نمی تونستی واسه یک دقیقه حس بگیری و با امام رضا حرف بزنی.... اما بازم بودن پیشش خیلی می ارزه....

 

هر وقت که تو این چند مدت رفتیم مشهد.... مهدیار همیشه توی قطار آبرو ریزی میکرد ... واسه اینکه دلش میخواد توی قطار فقط بخوره و دیگران هم که چیزی میخوردن باهاشون شریک میشد.... منم حسابی شرمنده میشدم ولی نمیشد جلوی روی دیگران چیزی بهش بگم.... میرسیدیم خونه قول میداد و ولی باز دفعه بعدی فراموشش میشد....

این دفعه ما اولین نفراتی بودیم که سوار شدیم توی کوپه... و باهاش اتمام حجت کردم که اگه این دفعه بچه بدی بشی... دیگه دوست نداریم و میبریم به مهدیار فروشی پست میدیم.... این سری هر کی هر چی در آورد که بخوره، خودشو کشت، مهدیار ازش نگرفت و می گفت: مامانم خجالت میکشه اگه من زیاد بخورم.... و منم کلی ماچبغل

 

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : سه‌شنبه ٧ تیر ۱۳٩٠ | ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام.....

ممنون از تبریکاتونقلب

بهار عزیزم...  اون دو تا گل قرمز رو داریچشمک

 

من و مهدیار ایشالا ٢٢ خرداد عازم مشهد میشیمهورا... ایشالا ١٠ روزه....

اگه تا اون موقع نیومدم از حالا بگم که جاتون خالی خواهد بود مثل همیشهچشمک

مهدیار ژیمناستیک کار مامان جلوی در ورودی باشگاهقلب

دوستتون داریم.... فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : پنجشنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩٠ | ٧:۱٤ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام.....

به لطف خدا و زیر سایه نگاه پر مهر حق امروز مهدیار ما ۵ ساله میشه.........

از خدا توفیق روزافزونت رو آرزو داریم و برای موفقیت و خوشبختیت تمام تلاشمونو می کنیم.... ان شاء الله شاهد قد کشیدن و شکوفا شدنت تو تمام عرصه های زندگیت باشیم....

مهدیارم به داشتنت می بالیمقلب



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : چهارشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩٠ | ٥:٢٦ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام...

جاتون خالی بود خیلی زیاد خوش گذشت..... هوا هم خیلی عالی بود...

این سری هم کلی گشت و گذار داشتیم.... مشهد.... تربت حیدریه.... قوچان

دختر عموی مهدیار هم که ٧ ماهه است الان حسابی مهدیار رو برده بود به ایام کودکی... البته اسمش میشه حسودیچشمک..... دائم پستونک دهن مهدیار بود.... آب رو با شیشه یچه می خورد.... توی تخت و کریر بچه می خوابید.... دو نمونه هم عکس دارم ازش

 

اینم دو تا عکس از زمان مهربونی مهدیار با افرا جون

 

 

ولی حرم این دفعه خیلی شلوغ بود.... سه بار رفتم ولی اونجوری که دلم میخواست نشد لذت ببرم.... همه رو هم دعا کردم زیاد

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : پنجشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٠ | ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام

*حین صحبتهاش شنیدم که به ماهان ( پسر همسایه مون) میگه: تو چرا همش منو بوس می کنی؟؟؟؟ چرا اینقدر بوس میدی؟؟؟ مگه تو دختری؟؟؟متفکر

* یه روز بابایی عصبانی بوده و مثل اینکه بهش گفته: اگه آروم نشی با کمربند سیاهت میکنم.... حالا اومده و سه تا کمربند خودش دستشه و میگه: بابا... این سفیده... این زرده و این کرمی.... با کدوم بزنمت؟؟... یکم فکر کرد و گفت: با این سفیده میزنمت که سفید بشی.خنده ( منظور بابایی رو اینجور فهمیده که اگه با کمربند سیاه برنه سیاه میشه... همرنگ کمربندخنده)

* با ماهان یه سری سرباز ردیف کرده بودن و مثلا با تفنگ داشتن اونا رو می کشتن.... بعد میگه: ماهان.... سرباز خانوما رو نزن... اصلا هیچ خانومی رو نزن.... خانوما خوبن... خانوما تو چشماشون قلب دارن... خانوما ما رو بوس می کننخنده

*از دست ماهان عصبانی بود... داشت فریاد میزد... ماهان اینقدر اذیتم نکن... اینقدر اعصاب منو در نیار بیرونعصبانی

 

 

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : دوشنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩٠ | ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام...

*مهدیار جدیدا بعد از ظهر ها نمی خوابه و قول میده که ساکت باشه تا ما بخوابیم... بماند که از ١٠ قولش فقط می تونه به یکیش پایبند باشهخنده....

همیشه سر و صدا می کنه و نمیزاره بخوابیم.... ولی امروز ظهر خیلی ساکت بود و فقط یواش اومده بیدارم کرده که مامان... مامان.... میگم جانم... میگه اگه فیلم من تموم شد... صدام بزن بیام برات قصه بخونم تا بخوابی.... گفتم خوب الان بیا بخون ... میگه نه هنوز کارتون دارم می بینم... هر وقت تموم شد بگو بیام... گفتم خوب کی تموم میشه؟... گفت هنوز زیاد تا ازش مونده.... حالا منو میگی هم کفرم گرفته و هم خندم گرفته که پس چرا بیدارم کرده.........متفکر

* یه مدته به اعداد خیلی علاقه نشون میده... ساعت رو با گفتن جای عقربه بزرگه و عقربه کوچیکه برام میگه... مرتب دو سه تا عدد میگه و میزارشون پیش هم  و میپرسه اینا با هم دیگه چند میشن.... جالبترینشون این بود که اومد پرسید... ١ و ٨ و ٠ میشه چند و منم گفتم : میشه ١٨٠..... فورا پرید پایین و یه حرکت ژیمناستیکی برام رفت و پاهاشو باز کرد و گفت: اشتباه کردی... ١٨٠ میشه پاهام من....خنده

* یعد از یه مدت بدو بدو که حسابی هم عرق کرده بود... اومد نشست روی پام... گفتم: اینقدر دویدی که سرت و موهات بوی بد میده....  رفت دستشویی و برگشت، دیدم رفته موهاشو توی دستشویی خیس کرده کامل ... میگه مامان سرمو بو کن... الان دیگه بوی بد نمیده... شستم بوی گل میده.... (باز دو تا حس پرم کرد.... هم خوشحال شدم از کارش و هم ناراحت شدم که چرا بهش گفتم بو میدی بهش برخورده احتمالا).... بغل

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : یکشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٩ | ٩:۳٠ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام....

مهدیار یک سال و هفت ماهه

مهدیار چهار سال و هشت ماهه 



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : شنبه ٧ اسفند ۱۳۸٩ | ٤:٥۳ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام....

مهدیار یه مدته حرف دهنش شده.... من تو رو خیلی دوست دارم.... تو همسر من باش... و از اینجور حرفا....

بهم میگه: دختر!!! خیلی خوشگلیا.... خلاصه زبونی میریزه واسه من دل نازک....

دیروز یه ساعتی با کامپیوتر بازی کرد. بهش گفتم زیاد نشستی پاشو برو با اسباب بازیهات بازی کن... دیگه نشین.... اومده میگه کارتون ببینم؟... گفتم نه فقط اسباب بازی.... رفت و اومد و نشست رو پام و گفت: من با تو خیلی عاشق شدم مامان..... بغلش کردم و بوسش کردم و بعد گفت که حالا که با تو عاشقم چی؟؟؟ حالا کارتون ببینمخنده...

کل خانواده در سرماخوردگی خفنی بسر می بریمسبز... مواظب سلامتی تون باشینقلب

مهدیار ماکارونی خورده

فعلابای بای

 



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : شنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٩ | ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام...

می بینم که این بحث تاریخ تولد هیچ وقت به سرانجام نمی رسهخنده.... توی کامنتها هم خیلی ها ٢٩ و خیلی ها ٣٠ سالگیمو تبریک گفتن متفکر....

* یه نمایشگاه مبلمان و وسایل زینتی تو کرج برگزار شده... از عموم ملت دعوت می کنم بیاین با هم بریم... من تنهام، تنهایی نمی چسبهچشمک

* یکی از علایق قبلا من ، این بود که دلم می خواست صبح که بیدار میشم... یه ساعتی توی رختخواب غلت بزنم و حرف بزنم و با تاخیر از جام بلند شم..... حالا دقیقا مهدیار اینجوری شده.... صبح که از خواب بیدار میشه، صدا میزنه مامان بیا تو تختم با هم دراز بکشیم . حرف بزنیم... زود پا نشیماااانیشخند

 * مهدیار عاشق خورشتهای نارنجی رنگه... و بهشون میگه :‌آب نارنجی با پلو.... ( البته همه جور غذایی میخوره.... اسم خورشتهای سبز رنگمون هم آب جنگلی با پلو است خنده).... جاتون خالی چند روز پیش خورشت آلو داشتیم.... مهدیار بعد از اینکه در حد خفه شدن خورد، برگشت و گفت: مامان همه رو دیوونه کردی با این غذاتاز خود راضی... و بعد من بودم و یه قندون قندی که تو دلم آب میشد....

* تا میگم مهدیار بیا بریم خونه خاله فلانی..... میگه مامان زنگ بزن بگو من پسر خوبیم برام پلو درس کنن ....  تا پلو نخوردیم از خونشون نریماااا ، باشه؟

* اون موقع ها هم که دنبال خونه می گشتیم.... همینکه از خونه که دیده بودیم می خواستیم بیایم بیرون... می گفت: خاله به مامانم بگو بشینه ما که هنوز خونتون میوه هم نخوردیم.... و من و بابایی بودیم که خجالت

* ان شاء الله خدا این بچه شیرین زبون شکمو  رو برای من و بابایی حفظ کنهقلب.... الهی که همیشه همه بچه ها زیر سایه پدر و مادرشون با آرامش زندگی کننماچ

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : جمعه ۸ بهمن ۱۳۸٩ | ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام.....

 

* فقط دوست داره توی برف راه بره... نه دست میزنه به برف و نه دوست داره با گوله برفی بزنمش...

* به شدت بازیگوشه... مربی باشگاهش میگه: نتیجه ایی که بچه های دیگه توی دو ماه میگیرن.... برای پسر شما ۵ تا ۶ ماه طول میکشه.... احتمالا مدرسه که بره در ارزوی یه بیست باید بسوزمناراحت

* عاشق زن داییشه.... و فکر کنم همینطوری پیش بره با دایی آبشون توی یه جو نرهیول

**دیروز توی تلویزیون تصاویر اول انقلاب رو نشون میداد.... که مردم داد میزدن: مرگ بر بختیار... مهدیار اومده میگه: مامان نیگا آقاها دارن میگن... ای ول مهدیارخنده

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : دوشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٩ | ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام... دوستای گلم....

دلم براتون یه ذره شده بود.... خدا رو شکر مشکل ای دی اس المون حل شد و من فعال و کوشا برگشتم....

-----------------------------

با مهدیار یه سفر ١ هفته ای به مشهد داشتیم و به لطف بیماری مهدیار و دوباره بستری شدنش در بیمارستان سفرمون ٢ هفته ای شد.....

به لطف خدا این دفعه تونستم دو بار حرم برم و جانانه دعا کنم.... بازهم سعی کردم همتونو به یاد داشته باشم و نایب الزیاره باشم.....

----------------------------

مهدیار خوش سر و زبونیشو از باباش به ارث برده.... میدونه چه حرفی رو کجا بزنه که دل طرف مقابل رو اب کنه... و بی برو برگرد طرف بغلش میکنه و فشارش میده....

فعلا چیز زیادی برا گفتن ندارم.... ایشالا دیگه زود زود میام با کلی حرف

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : سه‌شنبه ٢۱ دی ۱۳۸٩ | ۸:٤۸ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام....

نمیدونید چقدر دلم برا وب گردی تنگ شدهگریه.... نمیتونم زیاد هم کافی نت بیام...

 ولی شکر خدا مثل اینکه داره درست میشه و شاید تا ١٠ تا ١۵ روز دیگه درست شه... منکه نا امید نیستماز خود راضی....

مهدیار هم خوبه و سلام میرسونه به همتون....

*یه ماهی هست که داره میره باشگاه و تلافی خوردنهاشو در میاره.... البته همراه باشگاه رفتنش اشتهاش هم داره کم میشه....

*دوچرخه سواری اش هم عالی شده و بدون کمکیهاش  خیلی خوب میره تشویق...

*یه چیز جالب از مهدیار کشف کردم که توی پارک و مخصوصا پیش دختر بچه ها خودشو عرشیا معرفی می کنهخنده 

*مدتی که دنبال خونه می گشتیم... یکی از سوالهای ما توی بنگاه این بود که خونه چند سال ساخته؟؟؟.... حالا  کسی که از مهدیار می پرسه چند سالته؟ میگه: ۴ سال ساختمقهقهه

* میگم: مهدیار صدای ساعت رو دربیار... میگه: کیت کوت... کیت کوت...ماچ

* چند تا عبارتش هم اینجوریه: پامم درد میکنه... جاممو درست کنید... من هیچی داشته نمی باشمخنده

 

***** ببخشید که این دفعه هم عکس نداریمخجالت... ولی خیلی دوستتون داریمقلب

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : دوشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸٩ | ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام...

 امروز اومدم کافی نت عینک....... دلم می خواست ایندفعه از مهدیار عکس بزارم که همراهم نیست... ایشالا سری بعد یادم بمونه با خودم میارم....

خیلی پسر مهربونی شده و مرتب ابراز علاقه می کنه ...میگه: مامان من عاشق تو و نارنگیم... اگه گفتی چند تا دوست دارم.... هیچ وقت تنهات نمیزارم....بابا میره سرکار نترس من پیشت هستم.... هر چی حرف محبت آمیز شنیده این چند روز مرتب تکرار میکنه... چشمم رو پر از اشک و قلبمو پر از شادی میکنهبغل

با پسر همسایمون دوست شده و این بچه مرتب خونه ماست ..... اسمش ماهانه.... یه روز مهدیار رو هل داد و سر مهدیار خورد به دیوار... با گریه اومده پیشم و میگه مامان سرم داره خون میاد بیا بریم سرپزشکی، سرمو آقای سر پزشک چسب بزنهخنده ( یه مدت از دندونپزشک براش حرف زده بودم و فکر می کرد که آقای سر پزشک هم داریم).

به دخترونه و پسرونه میگه: دخترگونه و پسرگونه

کارتونهای پسرونه رو میگه مامان نیگا نکن اینا پسرگونه است و تو دختری می ترسیابرو..... دیروز هم وسط کارتون که باهم نیگا میکردیم... یه پسره لباسشو درآورد... پرید چشمام رو بست و گفت نیگا نکن آقا لخت شده... غیرتی مامانتشویق

یه سری سوال درباره خدا ازم پرسید که: چه شکلیه؟؟ حاج آقاست یا خانومه؟؟ کجاست؟؟؟ منم گفتم خدا همه جا هست... پوست نارنگیشو نیگا کرد و گفت یعنی تو پوست نارنگی هم خداستسوال

پ.ن: نمیدونم چه بلایی سر وبم اومده و چرا میره توی یه وب دیگه... راهکاری براش نمیدونمناراحت

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : شنبه ٦ آذر ۱۳۸٩ | ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام

* پنجره اتاقمو ببند سیگار ماشین ( دود ماشین) سرمو سرفه کرد...

* دلش هوای دریا کرده و میگه: به بابا بگم یه اتوبوس بخره زنای همسایه رو سوار کنیم با هم ببریمشون دریا... من: منتظر

* یه شاخه گل مصنوعی برداشته و میگه: مامان من دامادتم... این گل برای توی عروس

* منو از کجا خریدین؟؟... مهدیار فروشی؟؟... گرون تومن؟؟... برام تعریفش کن... خاش خاش خاش ( خواهشا)

----------------------------------

 

پ: طیق عادت همیشگی... توی وقت اضافه ما کجا میریم؟؟؟ بععععله مشهد.... بازم راهی شدیم ایشالا ١٠ روزه.... نایب الزیاره اتون هستم ان شا اللهقلب

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : شنبه ۱ آبان ۱۳۸٩ | ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام...

اول از همه روز تولد حضرت معصومه رو به همه دوستان و روز دختر رو به همه دخترها و دختر دارها تبریک میگمقلب

مهدیار قهوه تلخ بینی شده که دومی نداره.... خیلی از این سریال خوشش میاد و  نصفه و نیمه آهنگ اولشو حفظ کرده .... و چند تا تکه کلام ازش گرفته، قشنگ ترینش اینه که با لهجه مشهدی میگه: علی حضرتا... کله مو ره نیگاخنده

دیروز داشتیم می رفتیم بیرون... مهدیار اومده و میگه: مامان تو روژ زدی؟؟؟ گفتم آره.... میگه: پاکش کن میریم تو خیابون آقاها میگن به به این مامان چقدر خوشگله......... مرده بودم از خنده... تو موردی که باباش اصلا کاری نداری... پسر واسه من غیرتی شدهخنده

 

 



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : شنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٩ | ٤:٢۳ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام........

مهدیار جنس ناخن هاش به خواهر کوچیکم رفته و خیلی زود می شکنه...... برای همین چون تند تند می شکنه، همیشه گوشه های ناخنش یه تیزی ای داره که اذیتش می کنه و مرتب با دستش می خواد اون تیزی رو بکنه... رو همین حساب خیلی ناخن هاش رو زشت کرده.. این دفعه فقط برای اینکه بترسونمش... گفتم: اگه دفعه دیگه ناخنت رو بکنی ، رو دستات فلفل میریزم که دستت بسوزه ها نکن..... یکم بهم چپ چپ نیگاه کرد و گفت: فلفل تلخه.. گفتم: نه تنده و دستت و دهنت می سوزه..... رفت و اومد و گفت: ماماااان بیا فلفل توت فرنگی بریز روی دستام اینقد شیرینه، صورتی هم هست...  منم خوشم میادخنده (آره این بچه هم خیلی ترسید)....

مهدیار به شدت از نقاشی بدش میاد... حاضر نیست که یکم بشینه و شکل بکشه ورنگ کنه.... تا جایی که می پرسید: تو مدرسه باید تقاشی کنم؟... گفتم: آره.. گفت: پس من مدرسه نمیرم....... مهد که بردمش به مدیرشون گفتم: که از نقاشی بدش میاد... مدیره هم گفت: ما کمکش می کنیم... حالا دیروز خاله مرگس برام یادداشت فرستاده که پسرتون توی نقاشی و رنگ آمیزی همکاری نداره باهاش صحبت کنیدسوال... به نظرتون با صحبت علاقه مند میشهسوال

فعلابای بای

 



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : دوشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸٩ | ٥:۳۱ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام..........

داشتم لباس خواب مهدیار رو تنش می کردم... تا شلوارش رو پوشید... فرار کرد و بلوزش رو تنش نمی کرد... یه خورده دوید تا رسید به آیینه..... جلوی آیینه یکم خودشو نیگاه کرد و بعد گفت: مامان نیگا من چقدر شبیه سالوادورماز خود راضی

اونروز میگم: مهدیار منو دوست داری؟..... میگه:‌آره یه دونه... میگم: چرا؟...... یه خورده نیگا کرد و گفت: فقط چون خوشگلی.... ولی بابا رو ۵ تا دوست دارم چون بابامه ( نکه من مادر ناتنیم از اون لحاظ.... فقط برای خوشگلی دوسم دارهناراحت)

برگشته میگه:‌میشه برام زن بگیری؟؟؟... گفتم نه اول باید بری مهد، بعد مدرسه، بعد دانشگاه، بعد سر کار بری ، پول جمع کنی ، خونه بخری ، ماشین بخری، بعدش زن.......... گفت: نمیشه فقط مدرسه رو نرمخنده

یه روز دیگه هم اومده و میگه: من فقط یه زن با آقا جونش می خوام....... میگم:‌حالا چرا آقاجون ؟؟؟ میگه: آقا جون خوبه...... گفتم: یعنی زنت دیگه هیچی نداشته باشه؟ میگه: نه فقط آقا جون.... خلاصه این مکالمه رو فیلم گرفتم ازش.... اگه دو روز دیگه برگشت و از زنش تقاضای جهیزیه کرد به عروسم نشون بدم و بگم مرده و حرفش... هیچی نیار تو خونه اش غیر آقاجونتخنده

فعلابای بای

پ.ن: مثل اینکه قالبم برای بعضی ها درست نمایش داده نمی شد... مجبور شدم عوضش کنم. ایشالا این یکی درست باشه.



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : جمعه ۱۱ تیر ۱۳۸٩ | ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام....

برای تابستون مهدیار رو کلاس قرآن و سفال اسم نویسی کردم..... بعد دو جلسه از کلاس قرانشون... چون ساعتش بد موقع بود... رفتم دفتر موسسه تا ازشون درخواست کنم اگه میشه ساعت کلاس مهدیار رو عوض کنن... مدیر هم تا فهمید من مامان مهدیارم گفت : خانم امروز می خواستم باهاتون صحبت کنم و بگم که مهدیار بچه شیطونیه و اصلا نمی تونه 1.5 ساعت بشینه یه جا تکون نخوره و فقط قران گوش بده... می خواستم بگم که این کلاسا برای پسرتون سنگینه... اون دوست داره بازی کنه و بدوه و کنارشم یکم قران یا هر چیز دیگه یاد بگیره.... پیشنهاد می کنم مهدیار رو صبح ها بیارینش مهدمون.... اگه هم هر روز نمی خواهید، روز در میون بیارینش.... اونجا هم بازی و بدو بدو دارن و هم در کنارش قران و نقاشی و علوم و هوش و یوگا و... .

خلاصه که مهدیار ما هم مهد رو شد.... اسمش مهد قران ثامن..... جلسه اول کلی کتاب آورده بود برام که باید جلد میشدن و یه برنامه که طبق اون کتاباشو ببره مهد.... اینقدر ذوق زده شده بودم که حد نداشتخوشمزه..........

جلسه دوم هم اومد و راجع به زندگی زنبورها و یه آیه از سوره انعام برام حرف زدبغل...

اما در کل خیلی از مهدشون نمی گه... که چیکار می کنن... و فقط تنها چیزایی که می دونم اینه که: اسم معلمم خاله مرگسه.... و دوستم مونازاده.... منتظر

فعلابای بای

پ.ن: راستی تا حالا آپایین وب مهدیار رو دیدین؟؟؟ بعضیهاش خیلی خوبه....چشمک



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : یکشنبه ٦ تیر ۱۳۸٩ | ۸:٢٤ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام.........

درست از روز بعد تولدش تبدیل شده به یه پسر لجوج... کارایی انجام میده که یا بزنمش و یا باهاش قهر کنم... و این کار از صبح تا شب ١٠٠٠ بار اتفاق می افتهناراحت

یا داره حرصمو در میاره... یا لج می کنه...

مامانم میگه بزنیش بدتر میشه... ولی گاهی اوقات واقعا چاره ای برام نمی مونه..... اگه هم تحمل کنم و نازشو بکشم و با آرامش بخوام منعش کنم... یه پسر بشدت لوس میشه که نمی تونی لوس بازیشو تحمل کنی............ خلاصه که موندم توی رفتار با این بچه... میدونم دو روشمم درست نیست ولی نمی دونم باید باهاش چیکار کنم......

تو اینترنت هم هرچی سرچ می کنم مطلبی راجع به اینگونه اخلاق مهدیار گیرم نمیاد....  دنبال سایت یا وبی از دکتر ولی سهامی می گردم چیزی پیدا نمی کنم ( روشهای تربیتی این آقا معرکه است.. البته از نظر من)..........

خلاصه که به کمک نیازمندم شدیدبازنده....

البته یه راه حل موقت اینه که بفرستمش یه مدت خونه مامانجوناش... ولی نه من و نه باباش طاقتمون نمیاد..........

با باباشم همینطوره از موارد لجبازیش با باباش اینه که بابا شبت نخیر..... یا .. بابا خدانفس( به جای خدافس)........ (یعنی حتی شده توی کلمه هم لج میکنهسبز)

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : شنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٩ | ۱:٠٢ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام.

ممنونم از همتون بخاطر پیامهای تبریک .... هم من و هم مهدیار به داشتن دوستایی مثل شما افتخار می کنیمقلب

و یک تشکر ویژه از بهار عزیزم..... که لطف کرد و یه بلز با کتاب و سی دی آموزشی برای مهدیار فرستاد......... بهار جون یه دنیا ازت سپاسگوریم (چشمک)........

 

مهدیار خونه یکی از دوستاش بلز دیده بود و حدود یه هفته اصرار می کرد که آهنگ می خوام. روزی که پستچی براش بلزو آورد بچم از خوشحالی کلی بال درآورد ......

بهار جان ممنونم. ایشالا تو عروسیت جبران کنم خانومیقلب.....

 

سالهای قبل مهدیار تحمل آفتاب و گرما رو نداشت و کلی گرمازده می شد... اما امسال خیلی بهتر شده... برای همین هم از کله صبح با مهدیار میزنیم از خونه بیرون تا آخر شب. دیگه منتظر بابایی هم نمی شیم تا ما رو ببره... خودمون دو تا واسه خودمون می چرخیم...... بابای مهدیار اصلا اهل قدم زدن توی بازار نیست برخلاف دو تا برادر دیگه اش.... می خوام مهدیار شبیه عموهاش بشه... که در آینده که زنش گفت حوصلم سر رفته بریم تو خیابون دور بزنیم.... زودی حاضر شه و باهاش بره... اونم بدون هیچ غرغری....... و عروسم بتونه تا جایی که دلش می خواد مغازه نیگاه کنه و جنس قیمت کنهخنده.... کاری خوشمزه که من خیلی نتونستم

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : جمعه ٢۱ خرداد ۱۳۸٩ | ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام.....

١٢ خرداد امسال ۴ ساله که یه مهمون دائمی اومده خونمونبغل........ عزیز دل من و بابا تولدت مبارک. بهترینها رو برات آزرو داریم... تمام سعیمون برای خوشبختی و عاقبت به خیری توست....قلب

مهدیارم تولدت مبارک

 

خدایا شکرت... سپاسگزاریم.... کمکمون کن قدر این نعمتت رو بدونیم......

دوستت داریمماچقلبماچ

پ.ن: تولد حضرت فاطمه (س) و روز مادر رو به همه مادراها و دخترها تبریک میگمقلب



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : یکشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٩ | ٤:٢۳ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام.......

مشهد برای ما مثل مرغ عزا و عروسی می مونه!!!

دل تنگ میشیم ... میریم مشهد...... خوشحالیم... میریم مشهد............. غمگینیم... میریم مشهد............. فارغ التحصیل میشیم... جایزه میبرنمون مشهد.......... خلاصه هر حالتی توی زندگیمون بوجود بیاد و یا یه خرده ریتم زندگیمون تغییر کنه... برای تجدید روحیه میریم مشهدخنده

اینا رو گفتم که بگم.... الان هم به میمنت برخاستن خانوادگی از بستر بیماری و سلامت شدن همگیمون.... داریم میریم مشهدچشمک

( ما بجای آهنگ دبی دبی، مشهد مشهد می خونیمعینک)

خلاصه نایب الزیاره ایم...

------------

مهدیار به "بازو گرفتن" میگه: وای چقدر قوی شدی... یا میگه: یکم برایم قوی شو...

چند شب پیش با باباش نشسته بودن و واسه هم بازو می گرفتن... که گفت : مامان بیا ببین  تو دستای بابا رو... (بازوش)  ، بعد نوبت هنر نمایی من شد و بعد هم خودش...

آخر سر این نتیجه رو گرفت که: تو دستای بابا هندونست.... تو دستای مامان گردویه... و با کلی فکر کردن  گفت پس توی دستای منم پنیرهقهقهه

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٩ | ٤:۳٠ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام.......

الحق که حلال زاده به داییش میره یول............

جدیدا دقت کردم و می بینم که مهدیار خیلی از خصوصیاتش داره شبیه داییش میشه.......

مثل داییش اصلا اهل ورزش و  بازیهای فرار کردنی نیست....

مثل داییش بازی با کامپیوتر و موبایل رو به همه چیز ترجیح میده...حتی حرف زدن با خانواده....

مثل داییش بی جیگره... یعنی یه ذره جیگر برای دعوا و یا دفاع از خود نداره.....

بابایی یه مدته داره با مهدیار تمرین مشت  می کنه و میگه محکم بزن... نترس... برو جلو... بابا پشتته..... ولی مهدیار بی جیگر ما کافیه یکی سرش داد بزنه...اونوقته که مثل ابر بهار میشینه و گریه می کنه....

نمونه اش امروز توی پارک... نشسته بود روی سرسره و پایین نمی اومد...یه پسر مدرسه ای داد زد خوب برو پایین دیگه.... مهدیار اومد پایین و مثل ابر اشک می ریخت... پسره طفلی اینقدر ترسیده بود و با نگرانی دوروبرشو نیگا می کرد که یه وقت ما نرسیم و دعواش کنیم.... خلاصه مهدیار اومد پیش ما و بابایی هر کاری کرد و هر چی گفت برو اون پسره رو مشت بزن من میام پشت سرت... برو جلو تا برات فلان و فلان رو بخرم.. زیر بار نرفت که نرفت و با چشم گریون از پارک برگشتیم....

البته بابایی دعوایی نیست ولی از بی جیگر بودن مهدیار حرص می خوره ... و درصدد که تا سنش رسید ببرتش ورزشهای رزمی یه خورده قلدر بشه بچه منتظر.....

 حرفای مهدیار:

* تا دعواش میکنم.... پشتشو بهم میکنه و میگه: دیگه بتو فکر نمی کنم... فقط به خودم فکر می کنم....خنده

* یا اگه ببینه کسی سیگار دستشه.... با داد میگه: این آقاهه  سیگار داره ... همگی باهاش قهر شید و خودشم پشتشو می کنه به طرف...

* یه شکلات دهنش بود و گفتم مهدیار نجوی  دندونات خراب میشه ها ... گفت: نگران نباش دارم نک میزنمش.....بغل

* همچنان سحر خیز...... عاشق خواب بعدازظهر..... ولی سر شب خوابیدنش رو ترک کرده و ١١ تا ١١.۵ می خوابه..... البته اگه ما زودتر  بخوابیم که همراه ما خوابیده.......

 

عجب ویروس مزخرفی اومده... مهدیار ١۴ روزه که مریضه... هی تب می کنه  و هی خنک میشه... سرفه های شدید... چشم قی کرده..... آب بینی سرازیر... خلاصه که بساطی دارم من... این وسط سرما خوردگی خودم و بابای مهدیار هم قوز بالا قوزهافسوس

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : سه‌شنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٩ | ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام......

روز جمعه از طرف خونه بازی مسابقه دوچرخه و سه چرخه سواریه توی پارک... که بچه خوش شانس من 5 شنبه تب کرده و دکتر گفته تا دو روز ادامه داره و باید بمونه خونه..........

تازگیها به شعر علاقه مند شده و دست و پا شکسته شعر می خونه و بعد از تشویق کردنش... دستشو میزاره روی سینه اش و خم میشه می گه: سپاسگورم.... سپاسگورم....

مربی خونه بازیش میگه: مظلومیت مهدیار در برابر بچه های دیگه (و مخصوصا دخترها )داره اعصابمو خرد می کنه... جای شما باشم بچه رو دو هفته می برم نظام آباد تربیت یاد بگیره........ ( حالا چرا اونجا خودمم نفهمیدم)....

علاقه بسیار زیاد به عرق نعنا و چسب زخم داره... تا جایی که پاش درد می گیره روش عرق نعنا میریزه تا خوب شده و لثه و دهنش خون بیاد، چسب میزنه........

یه شب مثلا فیلم ترسناک می دید به نظر خودش... میگه مامان بیا تلویزیونو خاموش کن... آقاهه دارا استوناخاش رو در میاره من می ترسم........ استوناخ = استخوان

فعلابای بای

 



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : پنجشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٩ | ٦:٠٥ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام....

ما بدون قرار قبلی رفتیم مشهد... خیال نداشتم عیدو برم .. ولی به اصرار مامانم مجبور شدم... من و مهدیار با هم رفتیم ....... من مشهدو توی عید دوست ندارم... خیلی شلوغه... هیچی از زیارت هم نمی فهمی.....

امسال توی تعطیلات حرم نرفتم.... صبر کردیم زوارها رفتن و روز ١۵ با فراغ بال رفتیم و یه حرم خلوت رو توی بغل گرفتیم..... تا جایی هم که اسم یادم میومد دعا کردم .......

بارونای دو روز گذشته رو داشتین... چقدر عالی بود... چقد هوا تمیز شد... مهدیار از تگرگ دیشت کلی ترسید و می گفت چرا برف داره با بارون با هم میاد؟؟؟

توی خونه هر دو مامانجونای مهدیار.... تا مهدیار یه کاری می کنه بهش می خندن.... مخصوصا خاله کوچیکش...... خودشم فهمیده و اونجا خیلی لوس میشه...... یعنی در حد اعصاب خرد کردن...... و تا بیایم اینجا و دوباره درست بشه هیهات دارم باهاش.... 

توی قطار برگشتمون یه دختر خانوم جوون و خیلی خپل بود که مهدیار گیر داده بود به شکم اون طفلک و همش می گفت... شکمشو ببین ....... آبرو برام نذاشت اونجاگریه

 اینجا گفت ناخن گیرو بده... ناخننمو بگیرم... فکر کردم شوخی می کنه.... بعد دیدم نصف ناخن شصتشو بردهنگران

 

در یک روز تعطیل، خارج از شهر، تربت حیدریه

 

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٩ | ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام....

اول از همه تولد حضرت محمد رو به همتون تبریک میگم..... و همین طور پیشاپیش سال جدید رو...... ان شا الله بهترینها در این سال منتظرتون باشهماچ.....

مهدیار جون ۴۵ ماهه ما حسابی شر و شیطون شده و دیگه عملا خونه کسی میرم آبرو واسم نمیزاره... اینقدر که دیگه از در و دیوار بالا میره و همه جا رو بهم میزنه.... روی اینا لجبازی سر سام آورشم داشته باشید کلافه.....

ولی از وقتی رفته خونه بازی  خیلی اجتماعی تر شده و دیگه اصلا خجالتی نیست... خیلی راحت با هر کس ارتباط برقرار می کنه مخصوصا توی مترو... این دختر خانومای جوون حسابی کیف می کنن ازش... به همشون هم از یه طرف میگه من تو رو خیلی دوست دارم خنده.........

اینجا بستنی خورده و سردش شده... و ژاکت خاله سمانه اش ( یکی از دوستام) رو پوشیده....

فعلابای بای

 



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : پنجشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸۸ | ٥:٠٢ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام....

ما برگشتیم.... جاتون خالی همه رو دعا کردمقلب.....

 

 یه روز رفتیم موجهای آبی........... اصلا به این همه تبلیغی که واسش می کنن نمی ارزه.... به ورودیش هم نمی ارزه.... همش یه سری سرسره عین هم بودکه فقط رنگاشون فرق می کرد و آخر همشون هم می افتادی توی یه استخر کم عمق......... اصلا جالب نبود.... اصلا خوشم نیومد..... حتی به دیدنش هم نمی ارزه زبان

----------------------

مهدیار رو دیروز بردیم پارک.... یه آقا پسر ١٠ ساله رو دید و صداش کرد.... پسر ... پسر بیا اینجا.... پسره هم حرف گوش کن زودی اومد پیشش..... مهدیار: بیا با من اله کلنگ بازی کن... پسره هم سوار شد.... مهدیار گفت: بگو ببینم چند سالته؟.... پسره: ‌١٠ سال.... مهدیار: آ ماشالا.. کلاس چندمی؟........... پسره: چهارم....... مهدیار: آفرین ... آفرین.... باریکلا به تو.....

من و باباش مرده بودیم از خنده مثل یه پیر مرد ٧٠ - ٨٠ ساله داشت با پسری که حداقل ٧ سال از خودش بزرگتر بود حرف میزدخنده

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : دوشنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸۸ | ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام...

*مهدیار عاشق رنگ صورتیه...... هر چیزی که صورتی باشه دیگه هلاکه براش..... از وقتی رنگها رو تشخیص میده هر چی براش بگیریم هم باید صورثی باشه... مسواک... حوله.... دمپایی.... شلوار....

این روزها هم که همه دختر ها لباساشون رنگ صورتیه... اگه بدونید یه دختر بچه با لباس صورتی می بینه چیکار می کنه خودشو..... جیغ و داد که مامان بیا  دختر صورتیبغل.... بیا بغلش کن ببریم خونمون.........

حالا چند وقت پیش همسایه برامون تخم مرغ محلی آورده بود.. اینقدر خوشحال شد که برام تخم مرغ صورتی آوردن... بیا بپز می خوام بخورم.... خفه ام کرد تا شکوندمشون... اومده نیگا میکنه میگه اینا که زردنعصبانی... من اصلا نمی خورمقهر ( انتظار داشته زرده تخم مرغ هم صورتی باشهخنده).

* خونه قبلیمون  پنجره اش رو به حیاط خلوت باز می شد و این خونه رو به کوچه..... خیلی دوست داره پنجره های اینجا رو ( بماند که بابا از سر و صدای خیابون خسته شده و میگه حیف آرامش و سکوت خونه قبلی)...... موقعی که اولین دسته  قبل از عاشورا از زیر پنجره خونمون رد شد.... مهدیار داد زد مامان بدو می چرخونه ها اومدن ( منظورش زنجیر زنا بود).... بیا نیگا دارن( با حالت نوحه مانند میگفت) میگن... یا حسین جان مهدیار بیاد آبمیوه بخوره..... تنها چیزی که از دسته های پارسالی یادش مونده بود آبمیوه شون بودهقهقهه.

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : چهارشنبه ٢۳ دی ۱۳۸۸ | ۸:۳۸ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام...........

کم پیدایی من باز به علت امتحاناته که از ٢ هفته دیگه شروع میشه..... و اگه خدا بخواد توی یه هفته تموم میشه و من راحت میشم..... البته به قول بابای مهدیار با این طرز درس خوندن ... من ترم دیگه هم ترم آخرمخنده

این عکس اخم مهدیار با یه ابروی بالا که همراهش هم میگه:  ‌ببینمت.... چه خوشگلی توعینک

*مهدیار تا قبل از کلاس قرآنش خیلی سخت از من جدا میشد... یعنی تقریبا جدا نمی شد... اما بعد از اون عادت کرد و الان همه جا رو خیلی راحت و بدون من می ره....

این خوبه... ولی ازا ونجایی که بچه ها حد وسط ندارن.. از اون طرف دیوار افتاده و هر جا که بره دلش نمی خواد برگرده..... بدترینش خونه همسایه بغلیمون بود که رفته بود و توی دو ساعت سه بار رفتم دنبالشو نیومد... تا اینکه باباش عصبانی شد و رفت بزور آوردش و چند تا به پشتش هم نواخت و گفت:عصبانی دیگه حق نداری بری خونه مردم..... آدم یه جایی میره زود بر می گرده .... و خلاصه از این جور حرفها.....

حالا مهدیار فکر میکنه اسم همسایه مون مردمه و هر روز عصر میاد با التماس میگه: بزارید من برم خونه مردم.... خواهش می کنم... من خونه مردم و الهه رو خیلی دوست دارمخنده

الهه دختر همسایه مونه که میاد با مهدیار سی دی می بینن و گاهی هم با کامپیوتر بازی می کنن..... هر وقت این دختر می خواد از خونمون بره ... مهدیار کلی پشتش التماس میکنه که نره ... اونم با این لحن....

عزیزم نرو.... دختر خوشگل نرو.... من تهان (تنها) میشما نرو....... قربون چشمات برم من نرو دیگهقلب

* آسانسور که سوار میشه موقع بیرون اومدن از صدای اون خانومه که طبقات رو میگه کلی تشکر میکنه.... خانوم دست شما درد نکنه که منو آوردی پارکینگ... خیلی ممنونم....خنده

* دیشب مرتب می رفت روی مبل و می پرید پایین و با خودش میگفت: نه نشد دوباره... چند بار اینکارو کرد تا رفتم گفتم چی نشد؟.. میخوای چیکار کنی؟.... که گفت: نیگا من نمی تونم پرواز کنم.... می افتم پایینقهقههکشف جدیدشه

می خواست کنار من ادامو در بیاره برای نماز که روی سجاده خوابش بردلبخند

 ( خواب) در حال دیدن تام و جری

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : دوشنبه ۱٤ دی ۱۳۸۸ | ٥:۱۸ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام...

*گیر جدید مهدیار این شده  که روی قسم ها حساس شده.... هر کس چه توی تلویزیون چه توی کوچه چه هر جایی قسم بخوره... سریع میاد میگه مامان فلانی قسم خورد دعواش کن....... از به خدا  گرفته تا به جون تو  و همه چیز... ( خودش یه مدت خیلی کوتاه قاطی کرده بود و می گفت به جون خداخنده)

مامانم و خواهر کوچیکم خیلی قسم  می خورن... اصلا قسم شده براشون نقل و نبات.... مهدیار هم کافی بود تا اینا حرف بزنن وسط حرفشون می پرید و می گفت... مامان قسم خورد.......... خیلی هم حواسش جمعه و از یه قسم هم نمی گذره.... دیگه مامانم که حرف میزد و مهدیار میپرید وسط حرفش سریع می فهمید که باز قسم خورده.... و عذر خواهی می کردخنده

*تا بهش می گیم مهدیار کجا بریم... میگه مترو... بریم مترو، بریم مشهد بعدش امام رضا...  خلاصه که ما می خوایم با مترو بریم مشهد هر کس میاد ساکشو ببنده لطفاخنده

*بازی تازشم  اینه که دیکشنری رو توی کامپوتر راه میندازه و میشینه روی کلماتش کلیک می کنه و بعد تلفظش رو می زنه و همراه با اون تکرار می کنهقهقهه

 فعلابای بای

 



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : سه‌شنبه ۱ دی ۱۳۸۸ | ٦:٤۸ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام دوستای گلم....

ممنونم از راهنمایی هاتونماچ.... به دنبال نظرات شما... رفتم پی کلاسهای فقط سرگرمی... حالا اگه آموزشم کنارشون داشتن که چه بهتر.... در حال حاضر یک خانه اسباب بازی پیدا کردم که حسابی از اونجا کیف می کنه و خیلی دوست داره اونجا رو و با ذوق میره و با زور بر می گرده و اینکه تمام مدت شب که غلت میزنه هی با خودش میگه... من بازم میرم خانه بازیعینک

*مهدیار جدیدا یاد گرفته که اخم کنه و یه ابروشو بده بالا..... اینقدر قیافه اش خوشمزه میشه که حد نداره...

*بابای مهدیار هر وقت میره توی تلویزیون یا کامپیوتر.... بمب هم بترکونی هیچی نمی فهمه.... این جور مواقع که مهدیار باهاش حرف میزنه صد البته که جوابی نمی گیره و عصبانی میشه و داد میزنه... خلاصه که من هی باید داد بزنم... خوب بابایی ببین بچم چی میگه... یا یه دقیقه به حرف بچه گوش کن بعد کارتو ادامه بده....

مهدیار هم یاد گرفته و به خودش میگه  بچم.خنده مثلا:

مامان بیا ببین بچم این خونه رو چیکار کرده...... بچم طفلکی گشنشه..... ثمان بیا بچم خوابش میاد... یا گوش کنین بچم چی میگه

* تازگیها موقع تلفن حرف زدنمون مهدیار می پره جلو  و کار نداره اون طرف خط کیه یه ریز میگه بهش بگو مهدیار جوجه غذا (جوجه کباب) خیلی دوس داره... بگو مهدیار کثیفه (دلستر) هم میخواد.... بگو مهدیار میره کلاس.... بگو مهدیار برچسب جایزه گرفته.... یعنی اگه یک کلمه بفهمیم چی داریم میگیم. کلافه....

فعلاقلببای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : یکشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸۸ | ۸:۱۱ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام به دوستای گلم ....

مهدیار ترم دوم کلاس قرآنه.... و چون پایان کتابشون توی محرمه... هفته پیش چهارشنبه جشن پایان کتاب رو گرفتن.....و از ۵ سوره حفظ شده بچه ها هم یه امتحان گرفتن......

کلاس قرآنشون

مهدیار ٣.۵ ساله من، کوچیک ترین بچه اون کلاسه و بقیه از ۴ ساله تا ۶ ساله هستن ....... و بخاطر اسباب کشی هم دو جلسه نتونستم ببرمش... یه سوره رو بلد نبود و بقیه رو دست و پا شکسته می خوند در نتیجه کمترین نمره کلاس رو گرفتخنده 

من که اصلا ناراحت نشدم....دروغگونگران

جشن قرآن

مهدیار هدیه گرفته... ( کلی هم هماهنگه با بقیه بچه ها برای عکس گرفتنخنده)

یه کاری می خوام بکنم... نظراتتون رو میخوام....

این کلاس قرآن مهدیار ... این طوریه که:

معلمشون فقظ با لحن عربی برای بچه ها قرآن رو می خونه و بچه ها توی ۴۵ دقیقه تکرار می کنند ولی حفظ نمیشن.... مامانها توی خونه باید با سی دی قرآن اینقدر کار کنند که بچه حفظ شه.... نقاشی و رنگ کردن هم که بهم گفته بودن آموزش میدیم  این جوری نیست و مهدیار فقط خط خط می کنه... حالا اگه من توی خونه وقت کنم و کمکش کنم که رنگ می کنه و گرنه همش خط خطی کردنه کارش.....

خلاصه که چیزی که انتظار داشتم از کلاسش نیست.... تنها خوبیش لحن عربی خوندنشه......... منم اصلا توی خونه نمی رسم براش وقت بزارم....

حالا من میگم ترم دیگه مهدیار رو کلاس قرآن ثبت نام نکنم  و عوضش بزارمش کلاس زبان انگلیسی..... چون توی خونه ماهواره می بینه و تک و توک هم کلمه بلده.... حالا میگم بزارم دو ترم هم بره این کلاس تا ببینم که مفیده براش یا باز من فکر میکنم که مفیدهمتفکر ....

نظرتون چیه؟؟؟

 این هم مهدیار ٣.۵ ساله ما

بای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : شنبه ۱٤ آذر ۱۳۸۸ | ۱:٥٠ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام...

شکر خدا جابجا شدیم و  از این هفته ایشالا دوباره زندگیمون روی روال می افته.....

توی خونه قبلی هفت سال بودیم و در نتیجه مهدیار اسباب کشی ندیده بود.... اوایل منو می خورد که چرا اسباب بازیهامو ریختی توی کارتن... من می خوام بازی کنم.... بعد هم که کارگرها اومدن و سایل رو بردن برای هر یه تیکه که از در بیرون می رفت مهدیار اشک می ریختخنده.... دیگه تا کارگرها اسباب بازیها و لباسها و کمدشو بیرون می بردند که قیامتی بر پا کرد... اینقدر گریه کرد که حد نداشت... حالا هر چی بهش می گیم ... که دارن می برن یه جای تازه گوشش بدهکار نبود که نبود... با کارگرها هم قهر کرده بود... تا اینکه اومدیم این خونه و وسایلش رو که آوردن ... کلی خوشحال بود و می رفت و می گفت: عمو کمد منو نبردی؟؟ من دوستت دارمخنده...

کسی که قبلا توی این خونه بود.. یه دختر کوچولو به اسم اسراء داشت.... حالا مهدیار به اینجا میگه ... خونه اسراء.... میگه مامان من خونه اسراء رو دوست دارم... دیگه نریم خونه سونیاخنده (سونیا دختر همسایه قبلیمون که عاشق مهدیار بود)

نصاب پرده که اومده بود.. مهدیار از دلرش می ترسید و خودشو محکم توی بغل من قایم کرده بود.... آقاهه هر چی می گفت بیا نشونت بدم که ترس نداره... مهدیار نمی رفت و می گفت: نه تو دِلِلل داری من میتسم....

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : جمعه ٦ آذر ۱۳۸۸ | ٩:٠٤ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام....

دیدیم کو حالا تا اسباب کشی...دلمون پوکید واسه نت .... برای همین دایال آپ رو راه انداختیمنیشخند.......

*بعد از تموم شدن جلسه کلاس مهدیار.... معلمشون منو کشیده کنار و می گه تو رو خدا بهش بگید کمتر ورجه ورجه کنه... من قصه و داستان تعریف می کنم ایشون توی کلاس راه میرن.... خیلی شره بچتون.... چقدر هم حرف واسه گفتن داره... مثلا: شما براش تازه کفش خریدید... خاله فاطمه اش براش بیلیارد آورده......... حالا قیافه منو داشته باشین موقع حرفای معلمشتعجبهیپنوتیزم................ این در حالیه که مهدیار رو تا حالا پیش هر کسی گذاشتم میگن... خیلی بچه آرومیه... همش یه گوشه نشسته و داره با خودش بازی میکنه.... اصلا صدا از بچت در نمیاد....یه بوم و دو هوا شده....

حالا خوشم میاد که خبرهایی رو هم که داده... خبر سوخته بوده مال 5 ماه پیشه خبراشخنده

*عموی مهدیار هفته ای یه شب میاد پیش ما.... اون یک شب مهدیار تقسیم کرده که مهدیار مال ثمانه و عمو حسینگ (حسین) مال بابا.......... توی اون شب عموش نباید یه کلمه با من حرف بزنه و مهدیار هم با باباش.... از دستش در بره خودش قانون رو نقض می کنه ولی در کل هر کاری که اون شب داره با منه.... همش هم می چسبه به من که این مامان منه.. اون بابای عمو حسینگه.... این دوست منه.. اون دوست عمو حسینگه...

فعلابای بای

 



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : چهارشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸۸ | ۱:۳٩ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام دوستای گلم........

چند روزی هست که شارژ ای دی اس المون قطع شده و چون سه ماهه باید شارژ شه و ما تا دو هفته دیگه باید اسباب کشی کنیم.....  در نتیجه اینترنت ندارم و الان هم اگه به ساعت آپ کردنم توجه کنید... میبینید که از شارژ شبانه استفاده میکنم...... اینا رو گفتم که نیومدنم  به خونه های پر مهرتون رو دلیل بی معرفتیم نزارین........... ایشالا کارام روی برنامه بیفته باز مهمونتون میشم.

همه چی هم یه جورایی به هم ریخته شده... هفته ای دو روز دانشگاه برای تربیت بدنی... هر هفته دوشنبه ها امتحان.... کلاس قرآن پسر خان....

از مهدیار بگم که شکر خدا خیلی خوب با کلاسش داره جور میشه.... اول که می خوام حاضرش کنم بره طرف کلاسش میگه بسه دیگه چقد کلاس برم... خانوم میگه دیگه رنگاتون تموم شده ( رنگ کردن) کلاسمون هم تموم شده من نمیام..... ولی به در فرهنگسرا نرسیده با ذوق و شوق میدوه طرف کلاسش..... و آخرشم هر چی میگم مهدیار بیا بریم میگه من یکم دیگه بازی کنم بعدش میامخنده..........

فعلا 4 جلسه است که رفته و سوره های ناس و اخلاص رو خوب می خونه وفلق رو نصفه یاد گرفته.... معلمشون ازش راضیه و میگه با اینکه کوچیکترین بچه کلاسه ولی خوب داره پا به پای بچه های دیگه میاد.....

کلاسشون هم این طوریه که توی یه ساعت و نیمی که اونجان.... خوندن قرآن دارن به همراه رنگ آمیزی و بازی و شعر و خوردن تغذیه......... همین که کلاس تموم میشه و با شوق داد میزنه که من میخوام بازم بازی کنم یعنی که خیلی بهش خوش می گذره و خدا رو شکر میکنم.... تا خونه هم میدوه و با هیجان برام حرف میزنه....

 

از خونه هم بگم که هنوز یک ماهی وقت داشتیم که یکی از دوستام زنگ زد و گفت عمه ام خونشو پارسال ساخته و امسال میخواد بفروشش و کسی که خریده اجاره میده میخواین بیاین ببینین؟؟؟ ما هم که کلا قصد داشتیم از این محله بریم یه جایی نزدیک تر به اداره همسری ... گفتیم قصد اجاره کردن که نداریم ولی دیدنش ضرر نداره.... خلاصه رفتن همانا و عاشق اون خونه شدن هماناخنده.......... نه من و نه همسری نتونستیم ازش چشم برداریم و با اینکه نسبت به قیمت محله زیاد می گفت ولی قولنامه اش کردیم.....  کار خدا بود دیگه ما اصلا قصد موندن توی این محله رو نداشتیم.... ولی بدون گشتن خونه خیلی خوبی پیدا کردیم...بدون در به در شدن و از این بنگاه به اون بنگاه رفتن...... خدایا شکرتماچ

کلی مطلب از حرفای جدید مهدیار دارم که بمونه ایشالا واسه پست بعدی.... همتونو دوس داریمقلب

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : پنجشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸۸ | ٥:٠۱ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام....

مادر شوهرم اینا یکی دو روزی اومدن خونمون... و خیلی زود هم رفتن.... روزی که می خواستم مهدیار رو ببرم کلاس قرآن و نقاشیش.... اینها هم داشتن میرفتن... مهدیار  خیلی نگران رفتنشون بود و همش می گفت نرید هااا... من تنها میشم.... و با کلک جداش کردم و بردمش کلاسش... با یه بغضی رفت نشست روی صندلی و همین که معلمشون اومد و من از کلاس اومدم بیرون یه اشکی ریخته بود که حد نداشت... معلمشون اومد و بهم گفت استثنائا امروز رو بیا توی کلاس و تا آخر وقت هم اونجا بودم....

کلاسشون جلسه سوم بود ولی برای مهدیار جلسه اول... بقیه بچه ها همدیگه رو میشناختن... غیر از مهدیار.... گفته بودم که مهدیار از صدای بلند خوشش نمیاد... توی کلاس معلمشون گفت مهدیار تازه اومده براش یه جیغ و هورا بکشید... تا بچه ها دست زدن مهدیار دو تا گوشاشو محکم بستمتفکر.... و تمام مدت کلاس که بچه ها با صدای بلند  آیه های قرآن رو تکرار می کردند مهدیار جفت گوشاشو بسته بودخنده....

حالا باید ببینم می تونه خودشو با بقیه وفق بده یا نه.... ولی نا امید نیستم و به زور هم شده تا آخر کلاسها می برمش.... آخه نمیشه که از بچه ها و جمع تا همیشه فرار کنه که....

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : دوشنبه ٤ آبان ۱۳۸۸ | ٦:٠۸ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام....

مهدیار یه مدتیه که سرمو خورده ... همش میگه منو ببر کلاس دوم.... برم بگم آقا اجازه ( دستشم به حالت اجازه نگه میداره) یه مربع می کشی.... من میخوام مانتو صورتی بپوشم با چادر( منظورش مقنعه است)... برم مدرسه.... فقط کلاس دوم میرماااا......... خلاصه که کلی کچلم کرده....( فکر کنم زهرا دختر خواهرم که میرفت مدرسه و می گفت کلاس دومم( واقعا هم هست) از اون یاد گرفته...) ... توی آخرین بازیهاش هواپیماهاش رو نشونده بود و می گفت من کلاسم ( یعنی معلم کلاسم)..... میخواید براتون مربع بکشم کلافه..........

 چون قراره اسباب کشی کنیم و هنوز معلوم نیست کدوم طرفی بریم هم نمی تونم مهد بزارمش..... باباش هم به شدت با مهد مخالفه و میگه الان اوج آنفلو آنزاست بزار تموم بشه ...بعد بفرستش مهد........

ولی نزدیک خونمون یه فرهنگسراست که بالاخره برنامه اشون با برنامه من جور شد و گوش شیطون کر ان شاالله از هفته آینده میره اونجا واسه نقاشی..... البته کلاسش آموزش قرآن از طریق نقاشیه.... که یه کتاب قرآن هم دادن که با خودش ببره اونجا  که توش قرآن با ترجمه فارسی و انگلیسی و فرانسه است  و نقاشی های اون که ببره باهاشون کار کنن..... یه کلاش نقاشی کودک هم داره که هنوز دو دلم دو تا کلاس بزارمش یا همین یکی کافیه....

من این ترم دانشگاهم که ایشالا خدا بخواد ترم آخرم هم هست هفته ای دو روز ٢ شنبه و ۵ شنبه میرم دانشگاه و تمام کلاسهای کودک این فرهنگسرا هم عدل همین دو روز بود... تا اینکه برای آبان تغییر دادن و دو روز دیگه انداختنش.......

یه کار بامزه دیگه مهدیار که یادم رفته بنویسم اینه که فکر کردنش با صدای بلندهخنده..... هر چی رو داره فکر میکنه بلند بلند هم با خودش تکرار میکنه..... مثلا:

مامان زیاد درس خوند برم کتابشو ازش بگیرم و پرت کنم کنار.... وبعد هم میاد و همین کار رو می کنه.... یا یواش برم توی اتاق و بگم پخ که مامان بترسه من بخندم.... و یا برم بگم مامان خیلی دوست دارم تا بغلم کنه

اینقدر خوشم میاد از این طرز فکر کردنشماچ

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : پنجشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸۸ | ۳:۳۱ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام

حرف زدن مهدیار خیلی خنده دار شده مثلا

توی اتاق خواب بود و من رفتم داخل و برق رو روشن کردم... به زور چشماشو باز کرد و گفت: خاموش کن چشمام داره کور می افته

خاله کوچیکه اش براش بیلیارد خریده و مهدیار عاشق اینه که توپهاشو بکنه دهنش و محکم تف کنه بیرون و چون کارش خطرناکه از دم دستش جمع کردم... حالا هی هر روز میاد میگه: نمیدی بیلیارد بازی کنم؟ منم میگم نه تا بزرگ نشی و یاد نگیری که نباید دهنت کنی نمیدم... اونروز اومده شکمش رو تا جایی که می تونسه چاق کرده و داده جلو و میگه: مامان نیگا دیگه بزرگ شدم حالا بیلیارد و بده

توی آشپزخونه بود صداش کردم تا اومد گفتم پخ... یعنی ترسوندمش... دستش رو گذاشته روی قلبش و میگه: چقد منو می ترسی

یه دفعه هم تلویزیون نیگاه می کردم و اومده میگه: نیگا موهای من چقد قشنگه... خیلی موهام قشنگه...  من خیلی خوشگلم...(اند اعتماد بنفس)...

نمیدونم باز پرشین چه مرگشه.... نه درست میشه توش نوشت و نه شکلک گذاشت

فعلا خدانگهدار



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : چهارشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸۸ | ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

 سلام...

 این هم عکسای جاده زیبای رویان - بلده....

جاده شیب به سمت بالا و روی کوه..... اول جاده جنگلهای انبوه.... کم کم جنگلهای کم پشت... بعد استپ... بعد هم خارهای بیابونیخنده....... ولی خیلی خیلی قشنگ بود....

آبشار هم داشت

روستاهای خوشگل که زیباییشون از بالای کوه چند صد برابر میشد

توی دامنه کوه مه بود که بعد از رد شدن از اون و رفتن به بالای کوه مه ها و ابرها زیر پامون بودند

بالای کوه یه جای خوب پیدا کردیم و اتراق نمودیم.... هوا هم خیلی سرد بود و مهدیار رو لای پتو سفری پیچیدیم.....

مهدیار و فرفره اش( به فرفره میگه می چرخونهخنده)

اینجا خار رفته توی پاش و داره اشک میریزهقلب

 از پشت کوه که پیچیدیم... یه دفعه دماوند زیبا رو روبرومون دیدیم

بعد از کوه جاده سراشیبی شد و در انتها منتهی به یه رودخونه خیلی خوشگل

قربون ایران خودمون برم که تک تک جاهاش مثل بهشتهقلبماچ

فعلابای بای

 



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : پنجشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸۸ | ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام....

ما دو روزه راه افتادیم طرف شمال و برای اولین بار از جاده چالوس رفتیم.... اصلا این همه تعریفی که ازش می کنن شایسته اش نیست... اصلا جاده قشنگی نبود... ما که خوشمون نیومد..... منکه داشتم سر گیجه می گرفتم.... مهدیار هم توی راه بالا آورد از بس پیچ خوردیم تو این جاده.....

اول رفتیم نمک آبرود و تله کابین

یک درخت شکسته شده خیلی زیبا

عصر هم کنار دریا

فرداش هم از صبح راه افتادیم هم یه گشت توی شهر های اطراف بزنیم و هم یواش یواش برگردیم تهران....

اول از همه یه سر رفتیم پارک سی سنگان...

  و بعد توی نقشه یه جاده دیدیم از رویان به بلده... دل به دریا زدیم و نشناخته وارد این جاده شدیم.....

وای که هر چی از زیبایی این جاده بگم کم گفتم....فقط عکس هاش رو میزارم خودتون ببینید....

 نه دیگه مهدیار نمی زاره بیشتر از این پای اینتر نت باشم داره خیلی بهانه می گیره... عکسای جاده باشه برای پست بعد

پس فعلابای بای

 



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : یکشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸۸ | ٩:٢٦ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام....

ما یک برگشتیم... ولی چون اینترنتم شارژ نداشت خبری ازم نبود..... شکر خدا همه چی خوب بود غیر از هوا که حسابی یخ کردیم اونجا.... همتونو هم طبق معمول دعا کردم....

مهدیار هم حالش خوبه و یه لحظه آروم  و قرار نداره... حسابی بچه پررو شده... یه حرفایی میزنه که می مونم توش.... دیروز برگشته به باباش میگه اینجا خونه منه تو برو بیرون...اصلا برو اداره ات دیگه نیاتعجب.... بیچاره بابایی که فکر می کرد این بچه ١٢ روزه ندیدش چقدر الان براش پر پر می زنهناراحت...

مهدیار یه عادت داره با هر کسی که کشتی می گیره وسط کار بلند میشه و میگه: مامان بفرمایید حالا نوبت شماست.... ضایع ترین تعارفش کشتی با عمو بزرگه اش بود که اصرار داشت من هم برم و با عموش کشتی بگیرمخنده

چون بابایی سفر نیومده بود باهامون یهو هوس شمال و دریا به سرش زد و دو روزی رو هم رفتیم کنار دریا.... عکسها و ماجرای راه برگشتمون بمونه واسه پست بعدی...

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : جمعه ۱٠ مهر ۱۳۸۸ | ٦:٠٢ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام...

یه ده روزی می شه که مامانم و خواهرم و دخترش خونمون بودن..... و حالا که می خوان برن من و مهدیار هم شدیم سر جهازیشون و داریم باهاشون می ریم مشهداز خود راضی..... ایشالا ده روزه.....

پیشاپیش عید فطر رو هم به همتون تبریک میگم.... حلالمون کنیدقلب

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : دوشنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸۸ | ٢:۳۳ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام ...

 نمی دونم همه بچه ها اینقدر خرابکارن.....

مهدیار امکان نداره از یه چیز خوشش بیاد و توجهش جلب بشه و اون چیز سالم بمونه...

لیست خرابیها:

ترازوی آشپزخونه، ظروف قند و شکر،  یه میوه خوری بزرگ ( خونه مامانم اینا)،  دو تا دیس، صندلی آشپزخونه، میوه خوری خودم، دو تا ماست خوری، صندلی کامپیوتر، پنکه، کیف سی دی ها، سویچر دایی، .... و هزاران چیز دیگه

خودشم یه دونه اسباب بازی سالم نداره....

واقعا می ترسم چیز جدیدی بخرمناراحت... بچه های شما هم اینقدر آمار تخریبشون بالاست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

فعلابای بای

 



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : شنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸۸ | ٦:٤٠ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام....

بابای مهدیار یه ادکلن برام خریده که کره ایه( کشور کره)... مهدیار یه روز جعبه اش رو برداشته و میگه :‌مامان نیگا روش نوشته جومونگ، مین جو سو.... ( روی جعبه به کره ای یه چیزیایی نوشته که مهدیار خط رو تشخیص داده که شبیه خط اول جومونگهخنده)

هزار ماشالا که لجبازیش تمومی نداره... خیلی هم کیف می کنه می بینه من حرص می خورم بابت لجبازیهاش...

 از تام و جری یاد گرفته که سوت بزنه... البته دستشو می کنه دهنش و صدای سوت رو در میاره... و ما رو هم اینجوری صدا میزنه..... مامان ... هیو هو (صدای سوتش اینجوریه)... بابا... هیو هوخنده

این هفته سه تا امتحان دارم. (ترم تابستونی)... مثل همیشه التماس دعا دارمماچ

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : شنبه ٧ شهریور ۱۳۸۸ | ٥:٥٥ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام...

 من راسما شکر خوردم که گفتم مهدیار عقبتره... اصلا خیلی هم جلوهه... بعضی از دوست جونا دسترسی بهم نداشتن وگرنه تا الان دیگه زنده نبودماسترس...

مهدیار هم خدا رو شکر حسابی حالش خوبه و اصلا یادش نمیاد که هفته پیش گلو درد داشته....

این وسط برای من خوب شد... چون مهدیار یه سری کارا می کرد که هر کاریش می کردم ول کن این کاراش نبود... مثلا: دست توی بینی... دستش تا مچ توی دهنش... و از همه بدتر تا یکم بهش گوش نمی دادم محکم می کوبید توی سرش، اونم چند بار.... از هفته پیش بهش گفتم شماره خانم دکتر ٢٢ ٢٢ هست تا یکی از این کارها رو می کنه من میرم سروقت تلفن... زودی میگه ببخشید دیگه نمی کنم... حالا دوسم داریاز خود راضی

لازمه که بگم... چون مهدیار از اول زیاد دکتر رفته ذاتا از دکتر و مخصوصا از آمپول می ترسه، ما نترسوندیمش....ولی الان دارم از ترسش بهره برداری می کنمنیشخند

( دیروز میخواست به یه اسباب بازیش غذا بده... و چون نمی خورد رفت گوشی رو برداشت و بلند رو به اسباب بازیه گفت: حالا2222 می گیرم... بعد هم: سلام خانوم دکتر خسته نباشی یه دونه آمپول لطف کنیدخنده)

جدیدا خیلی بد شده.... اصلا دوست نداره از بیرون که میایم بیاد خونه.... یه ساعتی توی حیاط گریه می کنه که خونه رو دوست ندارم و بعد آروم میشه و میاد داخل....

یه مدت بود که برای همه چز بهانه گیری می کرد... از شگردش علیهش استفاده کردم... اونم اینجوری که:.... تا حس می کنم میخواد برای چیزی نق نق کنه... من زودتر شروع میکنم به نق زدن و بهانه گیری که مثلا اینو دوس ندارم.. یا اونو نمی خوام....بعد برای اینکه منو آروم کنه اینقدر منطقی میاد برام توضیح میده که نگو.... موندم اگه خودش اینا رو می دونه پس چرا ادا برام در میاره... مثلا:

  • نق می زنم که من خونه رو دوست ندارم... میاد می گه: حالا بیا بریم تو هوا آفتابیه... بعدا برات یه خونه بزرگ می خرم.
  • گریه می کنم که من گوشت نمی خورم.... می گه: دهنتو باز کن اینا رو بخور... بره تو دلت بعد بزرگ بشی، قوی بشی.
  •  نق می زنم که من از اتاق می ترسم.. بیام بغلت بخوابم... میگه: نه برو جای خودت بخواب من از اینجا نیگات می کنم ... ترس نداره که....

 واقعا موندم که اگه خودش می دونه چرا سر همین چیزا حرص منو در میارهعصبانی

فعلابای بای

 



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : سه‌شنبه ۳ شهریور ۱۳۸۸ | ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()