Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers خودمونی - این نفس من بیده!!

سلام...

سلام دوستای گلم. خوبید؟ خوشید؟ نی نی گولوهاتون خوبن؟ الهی شکر

چقدر تابستون امسال زود گذشت... باورم نمیشه یه ماه دیگه باز ماراتن درس و مدرسه شروع میشهکلافه

مامانم اینا سه هفته ای اومدن و مهمونمون بودن... خیلی خوب بود و خوش گذشت ....

تو این مدت یه سفر چهار روزه رفتیم ماسال و بندر انزلی( البته درسترش میشه سنگاچین).... خیلی قشنگ بود و خیلی روحیه بده... مخصوصا ییلاقات ماسال....

اونجا ( ییلاق ماسال= اولبسنگلاه) به جای خونه و سوییت، کلبه اجاره میدن... یه کلبه چوبی توی یه دشت سبز که پر حیوانهای اهلی بود. مهدیار که کلی کیف کرد. اینقدر دنبال مرغ و خروس و اردک رفت و به گاو و گوساله علف داد که حد نداشت... بابایی میگفت امشب مهدیار بیشتر از کل سال تحصیلیش که علوم خونده بود از حیوونها شناخت پیدا کردخنده... توی کلبه هیچ امکانات دنیای امروزی نبود... نه تلویزیون نه رادیو حتی موبایل هم آنتن نمیداد...  یه شب رو همگی دور هم بدون هیچ وسیله مزاحم، بدون صدای ماشین، کنار آتیش ، زیر آسمون پر ستاره شام خوردیم.... خیلی تجربه قشنگی بودقلب

صبح هم صاحبخونه برامون تخم مرغ و شیر تازه آورد جاتون خالی.. زبان

امیدوارم اونایی که نرفتن بتونن وقت بزارن و برن.... خیلی می ارزهچشمک

عکساشم میام تو چند روز آینده به این پست اضافه میکنم.

بعد اونجا هم دو شب سنگاچین بودیم... دوازده کیلومتری بندر انزلی.... ساحل آروم و دریای پاک.... آب تنی اونجا هم خیلی چسبیدبغل

و بعد برگشتیم به دامن پر دود و سر و صدای شهر خودمون و دوباره برنامه ها از سر گرفته شد و کار و کلاس و زندگیقلب

خدایا شکرتقلب

دوسستتون داریم هوارتاماچ

فعلابای بای

 

 

 

 



موضوعات مرتبط: خودمونی

تاريخ : جمعه ۳۱ امرداد ۱۳٩۳ | ۸:۱۱ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام....

دیگه خیلی خیلی دیره واسه تبریک ماه رمضون... ولی برای دعا برای قبولی نماز و روزه هاتون دیر نیست.... انشالا خدا از همه امون قبول کنه..... قبول دارین امسال خیلی سخت نبود؟.... گرسنگی و تشنگی فشار نیاورد اصلا!.... خیلی میترسیدم که سخت باشه ولی شکر خدا که خیلی خوب بوده تا الانش....قلب

این مدت که نبودیم یه دو سه روزه کاشان اصفهان رفتیم.... دوباره مشهد رفتیم و یه تولد دیگه برای مهدیار اونجا گرفتیم.... و یه سفر سه روزه شمال...

با روحیه رفتیم استقبال ماه مبارکچشمک

گاشان. خانه مقدم

 

کاشان.خانه طباطبایی

چالوس. دریاچه ولشت

 رامسر. جاده جواهر ده

 

یه موفقیت کوچولوی مهدیار که من و بابا رو خیلی خوشحال کرد.... کمربند زرد تکواندوقلبماچ

 

برای تابستون غیر تکواندو، شنا نوشتیمش و کلاس زبان... کانون پرورش فکری نقاشی میره و فعالیتهای کتابخونه اونجا.... تو خونه هم کتاب خوشنویسی داره که هر روز یه صفحه اش رو انجام میده و مرور درسای دومش..... با وجودی که تقریبا هر روز یه کلاسی داره ولی در کل فکر میکنم خیلی داره وقتش به بطالت میگذره!!! چون دایم میگه من چیکار کنم؟ من چیکار کنم؟!!!کلافه

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه , خودمونی

تاريخ : شنبه ٢۸ تیر ۱۳٩۳ | ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام...

خوبید؟ خوشید؟ ما هم خوبیم شکر خدا....

دو سه هفته ای میشه که یه دزد نامرد کیفم رو زده و گوشی و کلی مدرک ازم برده نامرد.... الان در حال دپرس بعد دزدیم ناراحت... درجه وابستگی آدم چقدر زود نسبت به این گوشیا بالا میره.... این روزا مثل آدمای خماریم که چیزی بهشون نرسیده نیشخند... بابایی هم برای نجات زندگی تصمیم گرفته در اسرع وقت یکی دیگه برام بخره که حداقل اوضاع زندگی سروسامون بگیرهخنده

از مهدیار بگم که این روزها عاطل و باطل میرن مدرسه و هیچ کاری نمیکنن... و مدرسه هم گفته تا روز 12 خرداد باید بیان و تعطیلی بی تعطیلی سبز........ معلمشون هم داره بازیهای زمان بچه گی خودش رو با اینها انجام میدهخنده.... دو روز پیش اومده و میگه مامان امروز رفتیم تو حیاط مدرسه و بازی کردیم که شعرش اینه :

این پسره

اینجا نشسته

گریه میکنه

زاری میکنه....

یادش بخیرقلب... زمان ما این دختره بود چشمک

امروز هم توی کلاسشون جشن آرد داشتن.... باید یه خوراکی میبردن که با آرد درست شده باشه.... من براش کیک پختم و ظهر که اومد خونه گفت که انواع بیسکویت ها و نونها و شیرینی و کیک و ماکارونی و لازانیا و پیراشکی و... خلاصه اینقدر خورده بود که ناهار نخورد و تا شب غیر یه ذره طالبی لب به چیزی نزدخنده

و یه خبر دیگه اینه که مهدیار یه ماهه داره کلاس تکواندو میره... خیلی راضیه و خیلی دوست داره این کلاس رو شکر خدا تشویقبرخلاف کلاس یو سی مس که اصلا علاقه ای نشون نداد از خودشناراحت.... بعد مدرسه اش هم باشگاه خودم ثبت نامش میکنم برای بدمینتون... انشاالله

نمیدونم چرا حس اینکه بیام پشت کامپیوتر رو ندارممتفکر..... انشالا تنبلی نکنم و زود به زود بیام...مژه

همتونو دوست دارم.... فعلا بای بای



موضوعات مرتبط: خودمونی , کودکانه

تاريخ : چهارشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام....

با کلی تاخیر و عذرخواهی بابت تاخیرمخجالت. سال نو رو به هم تبریک میگم.... انشلا سال خوبی رو پیش رو داشته باشیم...

از نبودنم بگم که اولا خواهرکوچیکم پسر دار شد و من دوباره خاله شدم بغل.... یه پسر ماه و مظلوم و تپل مثل مهدیار 

 

 

 

برای عید یه سفر 7 روزه طبق معمول مشهد بودیم...

و از همه مهمترش که واسه خودم مهمه!!!! اینه که من شروع کردم به یادگیری بافتنی از خود راضی.... حودم خیلی ذوق میکنم نیشخند....

یه شلوار پیش سینه دار و کت و کلاه و پاپوش برای جوجوی تازه از راه رسیده امون بافتم. (آقا پاشای قند عسل ماچ)... یه پلیور  و یه شال و کلاه هم برای اقا مهدیار جیگر مامانش قلب....

 

 

فعلا  بای بای

 

 

 



موضوعات مرتبط: خودمونی

تاريخ : پنجشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩۳ | ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام...

یه هفته ای هست که درگیر تزیینات برای کلاس مهدیار اینا هستیم.... یه مسابقه هم توی مدرسه اشون ترتیب دادن بین کلاسها.... یه برد و یه میز باید از هر کلاس تزیین بشه... خلاصه که بساطی درست کردیم واسه خودموننیشخند

اینا هنرهای منه.... که البته الگوش از اینترنت کش رفته شدهچشمک

 

یه نمایش هم دارن که ساخت ماسکهای نقش پیرزن و دختر بچه به عهده من بود ... نقش پیرزن رو باید مهدیار بازی کنهبغل

چهارتا روزنامه دیواری هم باید درست میکردیم که یکیش افتاد گردن من

کاریکاتورهاش ( که اینا هم طرحش دزدیهنیشخند)

این هم نمایی از میز

و این هم عکس برد

 از تزیینات کلاس یادم رفته عکس بگیرم.... اگه وقت شد بعدا از اون هم عکس میگیرم و میزارم

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: خودمونی

تاريخ : چهارشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٢ | ٦:۳٠ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام

این پست خیلی درهم برهمهنیشخند

اول از همه سه بهمن تولد مامان ثمانه بودچشمک

عکس میز شب یلدای مدرسه

هندونه، آدم برفی روی تخته، طرح آدم برفی کوچولوهایی که یادگاری به بچه ها دادن، و تزیینات آجیلها با من بودخنثی

 

مهدیار و گروهش و معلم عزیزشون سرکار خانم منتصر.... معلمشون بچه ها رو توی کلاس گروه بندی کرده و کارهای کلاسی رو گروهی انجام میدن

با وجودی که اول سال به معلمشون گفتم نمیخوام نماینده مادرها باشم و خیلی مدرسه بیام.... ولی نشد و معلمشون اولین چیزی که درباره کارهای فوق برنامه به ذهنش میرسه، اول زنگ میزنه و با من مطرح میکنه!!! کلافهاحتمال میدم بین معلم و نماینده مادرای کلاس  شکرابهابله

حالا هم که تهیه روزنامه دیواری، تزیین کلاس و برگزاری نمایشگاه از کارهای کلاسی بچه ها برای ایام دهه فجر گریه خدا صبرم بده کلافه

 

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: خودمونی

تاريخ : جمعه ٤ بهمن ۱۳٩٢ | ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام...

مطلبی آموزنده از وبلاگ گونش ، جناب دکتر مرتضی مجدفر پیدا کردم که امیدوارم به دردتون بخورهلبخند

نکتة ۱: زمان‌ و‌ مدت انجام تکلیف برای دانش‌آموزان براساس تفاوت‌های فردی، دورة تحصیلی و شرایط مدرسه و معلم‌ها متفاوت است. تعیین زمانی محدود و متناسب با شرایط، کمک می‌کند که از هشدار‌ دادن مکرر به آن‌ها و عصبانیت بپرهیزید.
 
نکتة ۲: انجام تکلیف شب و آمادگی قبل و پس از درس، باید از همان سال‌های آغاز تحصیل، جای ثابتی در برنامة روزانه فرزندان شما داشته باشد. قدرت تمرکز در افراد متفاوت است. هر کودکی تنها می‌تواند حواسش را برای لحظاتی جمع کند و فقط در زمان محدودی روی موضوع تمرکز داشته باشد.
 
نکتة ۳: این‌که فرزند شما چه مدتی می‌تواند تمرکز داشته باشد تا تکالیف خانه‌اش را انجام دهد، به سن و از همه مهم‌تر به شخصیت کلی او بستگی دارد. بیشتر بچه‌هایی که با استراحت‌های کوتاه دو تا سه دقیقه‌ای که پس از هر ۱۰تا ۱۵ دقیقه به خود می‌دهند (مثلاً در این فاصله چیزی می‌نوشند، راه می‌روند و...)، به طور شگفت‌آوری متمرکز می‌مانند.۱
بچه‌های ۶تا ۸ ساله، حداکثر ۴۰دقیقه؛ بچه‌های ۹ تا ۱۱ ساله، حداکثر ۶۰دقیقه و بچه‌های ۱۲ تا ۱۴ ساله، حداکثر ۹۰ دقیقه می‌توانند تمرکز کنند. البته فرزندان بالای ۱۴ سال شما بیشتر از این هم می‌توانند متمرکز باقی بمانند و این زمان به طور عادی برای انجام تکالیف متداول یک شب کافی است. دقت کنید که استراحت‌های کوتاه، ضمن آن‌که می‌توانند تنش‌زدایی کنند و به تمرکز بهتر بینجامند، نباید حواس را پرت کنند و مانع کارایی مفید کودک شوند.
 
نکتة ۴: زمان یادگیری به سن و توانایی فردی کودک شما در سرعت نوشتن و یادگیری در رشته‌ها و درس‌های گوناگون بستگی دارد. براساس پژوهش‌های انجام‌شده، زمان‌های زیر با اندکی تفاوت، در بسیاری از جوامع دیده شده است:
* دانش‌آموزان پایه‌های اول و دوم: ۳۰ دقیقه
یادگیری/ ۱۵دقیقه وقفه/ ۲۰دقیقه یادگیری.
* دانش‌آموزان پایه‌های سوم و چهارم: ۴۵ دقیقه
یادگیری/ ۱۵دقیقه وقفه/ ۲۰دقیقه یادگیری.
* دانش‌آموزان پایه‌های پنجم وششم:۶۰دقیقه
یادگیری/ ۱۵دقیقهوقفه/ ۳۰دقیقه.یادگیری.
* دانش‌آموزانپایه‌های هفتم تا نهم:۶۰ دقیقه
یادگیری/ ۱۵دقیقه وقفه/ ۶۰دقیقه یادگیری.
البته امکان افزایش زمان برای پایه‌های بالاتر، براساس مداومت و کسب تجربه‌های گوناگون وجود دارد.
 
نکتة ۵: حتماً زمان انجام تکالیف خانة فرزندتان را مشخص کنید و پس از این‌که قسمت بیشتر تکالیف توسط او انجام شد، استراحت طولانی‌تری به مدت ۱۵دقیقه برایش در نظر بگیرید. در هر صورت، طوری برنامه‌ریزی کنید که زمان زیادی صرف انجام تکالیف خانه نشود. این‌که هر بعدازظهر کودک مجبور شود ساعت‌ها به دفتر و کتاب خود بچسبد، باعث وحشت او می‌شود. این زمان زیاد، فقط به تلف کردن وقت و به رؤیا فرو رفتن منجر می‌شود و دیگر، یادگیری حاصل نمی‌شود.
 
نکتة ۶: با یک آزمایش ساده و در ضمن سرگرم‌کننده، می‌توانید پی ببرید که فرزند شما واقعاً به چه مقدار وقت برای انجام تکالیف معمولش نیاز دارد. قبل از این‌که زمان جدید یادگیری را تعیین کنید، از فرزندتان بخواهید دو هفتۀ تمام این نکات را یادداشت کند:
- فکر می‌کنی امروز در چه مدتی تکالیفت را انجام می‌دهی؟
- ساعت شروع تکلیف کی بود؟
- چند بار کارت را متوقف کردی؟ فکر می‌کنی در مجموع چند دقیقه شد؟
- ساعت پایان تکالیف کی بود؟
    این‌که کودک خود حدس بزند و حدسش را امتحان کند، برای همۀ بچه‌ها بسیار سرگرم‌کننده است. یک اثر جانبی مثبت این کار، آن است که احساس کودک از زمان، اصلاح می‌شود. هم‌چنین بیشتر وقت‌ها، تکلیف سریع‌تر انجام می‌شود و از همه مهم‌تر، پس از دو هفته، شما میانگین تقریبی دقیقی دارید که می‌توانید طبق آن برنامه‌ریزی کنید.
 
نکتة ۷: دقت کنید که زمان انجام تکالیف شب و بازی فرزندتان را تعیین کنید تا از سهل‌انگاری او جلوگیری شود و یادگیری و انجام تکالیف، حالت مسابقه پیدا نکند.
 
نکتة  ۸: به هر نحو ممکن، نگذارید فرزندتان روی میزش ساعت زنگ‌دار بگذارد و احتمالاً پس از نیم ساعت با صدای زنگ ساعت از جا بپرد و برای استراحت برود. بیشتر وقت‌ها، وقفه‌ها کاملاً خودبه‌خودی به وجود می‌آیند. این وقفه‌ها به طور معمول بین کارهای گوناگون مانند نشستن، خواندن یا آموختن درس، با بروز عدم تمرکز، خستگی یا تنش عضلانی به وجود می‌آید. هم‌چنین وقتی کودک با انبوه غلط‌ها یا مسائل حل‌نشده روبه‌رو می‌شود نیز، خودبه‌خود دچار وقفه می‌شود.
  بسیاری از کودکان اصلاً نمی‌خواهند در حین انجام تکلیف، وقفۀ طولانی داشته باشند، چون احساس می‌کنند که از فضای یادگیری خارج می‌شوند. بعضی‌ها نیز بیش از ۲۰دقیقه تمرکز برای کار کردن را تحمل نمی‌کنند. به همین دلیل، لازم است که زمان استراحت را برحسب احتیاج فرزندتان تعیین کنید.
 
 
نکتة ۹: بسیاری از
بچه‌ها، وقفه‌های کوتاهی نیز برای فکر کردن یا خیال‌بافی دارند. از این وقفه‌ها
باید استفاده کرد. بیشتر وقت‌ها، فقط یک یا دو دقیقه کافی است که فرزندتان دوباره
سرحال بیاید. از این وقفه‌های کوچک خلاق پشتیبانی کنید. مثل وقتی که کودک یک تکه سیب، چند تا آب‌نبات یا پاستیل و نوشیدنی مورد علاقه‌اش را کنار گذاشته که آرام‌آرام بخورد، نشان می‌دهد که او می‌خواهد با تمرکز کار کند. مزاحم او نشوید.
 
نکتة ۱۰: اگر فرزند شما زودتر از برنامه، تکالیفش را انجام دهد، یک موفقیت فوق‌العاده به دست آورده‌اید. در این حال، اجازه دهید باز هم کتاب بخواند، کیف مدرسه‌اش را مرتب کند یا نقاشی بکشد. بچه‌ها در این قبیل مواقع دل‌شان می‌خواهد کاملاً آزاد باشند. در واقع وقتی کار روزانه‌اش را با موفقیت انجام داده است، تعطیلی او آغاز شده و معلوم است که می‌تواند هر کاری، از جمله بازی بکند.
 
نکتة ۱۱: اگر فرزند شما تکلیفش را در زمان تعیین‌شده تمام نکرد، باید کماکان بین ۱۰تا ۲۰ دقیقه (و در مورد بچه‌های پایه‌های بالاتر، حتی کمی بیشتر) به کارش ادامه دهد. این اتفاق بیشتر موقعی رخ می‌دهد که انجام تکلیف، توأم با یادگیری است و احتیاج به فکر کردن دارد. در این موارد، باید کار اضافة کودک‌تان را با یک پاداش کوچک مثل یک خوراکی ساده همراهی کنید. وقتی فرزندتان مدت زیادی با تکالیفش کلنجار رفت، به کمکش بروید و استراحتی به او بدهید. اگر متوجه شدید که آن روز واقعاً تکالیفش زیاد است و از عهدة آن برنمی‌آید، مجبور نیست کارش را تمام کند. یادداشت کوتاهی برای معلمش بنویسید و او را در جریان بگذارید.
 
نکتة ۱۲: وقتی که فرزند شما مجبور باشد مثلاً پس از یک بیماری یا برای امتحان روز بعد، بیشتر از قبل درس بخواند، اجازه دهید که حتماً پس از انجام تکالیف و زمان درس‌ خواندن، استراحتی نسبتاً طولانی کند که در آن مدت بتواند حسابی تخلیه شود.
 
نکتة ۱۳: کتاب‌های داستانی، کمیک‌استریپ، شعر و سایر علائق شخصی کودک‌تان را از او دریغ نکنید. هیچ وقت فرزندتان را مجبور نکنید که به جای خواندن کتاب کارتونی یا پلیسی که دوست دارد، شب‌ها هم کتاب‌های درسی‌اش را بخواند.
 
نکتة ۱۴: رسم‌ها و عادت‌های خاص خانوادة شما مثل زمان خوردن شام، وقت آمدن پدر، زمان خواب و... می‌توانند در انجام اثربخش تکالیف و فعالیت‌های یادگیری فرزندتان مؤثر باشند. سعی کنید ثابت ماندن این زمان‌ها را جدی بگیرید و سایر برنامه‌های خودتان را با آن‌ها هماهنگ کنید. 
 
نکتة ۱۵: وقتی هر روز
سر ساعت یک‌ونیم بعد‌ازظهر ناهار می‌خوریم، خود‌به‌خود در این ساعت اشتهای خوردن
پیدا می‌کنیم. این موضوع تقریباً کمتر به این ربط دارد که حالا واقعاً بدن ما به
غذا احتیاج دارد یا نه. هم‌چنین وقتی سعی می‌کنید که هر روز صبح‌ها، سر ساعت
شش‌ونیم، یک ربع در بوستان محل‌تان بدوید، اول به ساعت زنگ‌دار و سپس به نظم و
مداومتی شدید نیاز دارید. ولی به‌تدریج، این کار به ‌صورت احتیاج در می‌آید، شما به
طور خودکار بیدار می‌شوید و می‌خواهید هر چه سریع‌تر بیرون بروید و در هوای روح‌بخش
بوستان بدوید.
    از قدرت عادت‌ها در کارهای مربوط به فرزندتان
نیز استفاده کنید. با فرزندتان قرار بگذارید که هر روز در مدت زمان معینی، تکالیفش
را انجام دهد و به او کمک کنید این زمان را حفظ کند. پس از چند هفته مداومت، فرزند
شما دیگر کوچک‌ترین مشکلی با این برنامه نخواهد داشت و دلش خواهد خواست مثلاً سر
ساعت ۴ بعدازظهر، سروقت تکالیفش برود.
 
نکتة ۱۶: قبل از
آن‌که با کودک‌تان بنشینید و قاعدة جدیدی برای انجام تکلیف‌های او پیدا کنید، اول
باید خودتان به طور دقیق بدانید که چه می‌خواهید و چرا می‌خواهید؟
    فهرستی از دلایلی را که می‌خواهید در طول یک
هفته وضعیت فعلی را تغییر دهید، بنویسید. در این فهرست می‌توان این موارد را ذکر
کرد:     
    من می‌خواهم کودکم یک برنامۀ زمانی برای
انجام تکالیفش داشته باشد، زیرا:
* پس از آن، در مدرسه وضعیت درسی بهتری خواهد
داشت.
* لذت بیشتری از یادگیری خواهد برد.
* از این موش و گربه‌بازی و دعوای دائمی خسته
شده‌ام.
* باعث شده است در برنامة زمانی افراد دیگر
خانواده، آشفتگی به وجود بیاید.
* می‌ترسم که فرزندم امسال قبول نشود یا به
شرایط مطلوبی از یادگیری دست پیدا نکند.
* گمان می‌کنم که فرزندم بی‌نظم است و به انضباط
بیشتری نیاز دارد.
* دنبال زمانی می‌گردم که لااقل عصرها، بتوانم
اوقات فراغتی برای خانواده‌ام دست‌وپا کنم.
* ... .
این فهرست مهم است، چون می‌توانید اگر واقعاً
خواستار تغییری هستید، با فرزندتان بحث کنید.
 
نکتة ۱۷: اگر
مدت‌هاست که چگونگی انجام تکالیف شب توسط فرزندتان به موضوع پیچیده‌ای در خانوادۀ
شما تبدیل شده است، برای عوض کردن عادت‌های قدیمی به وقت احتیاج دارید و باید با
احتیاط این کار را انجام دهید. حتی اگر کاری سخت به نظر برسد، گاهی لازم است مدتی
از تلاش برای تغییر وضعیت دست بردارید و اجازه دهید اوضاع به شرایط آرامش باز گردد.
بعد از این مدت می‌توانید به روش‌های دیگر بیندیشید و در صورت لزوم از مشورت افراد
صاحب‌نظر استفاده کنید.
 
نکتة ۱۸: در نظر
داشته باشید که مدرسه، تکلیف شب و یادگیری، اول از همه جزو حیطة زندگی فرزند شماست.
به همین دلیل هم، خود او باید بتواند تعیین کند که چه زمانی مایل است انجام آن را
به عهده بگیرد، ولی اجازه ندهید کودک‌تان بیش از حد در تصمیم‌گیری آزاد باشد. برای
او روشن کنید که هر روز ساعت مشخصی به انجام تکالیف و یادگیری اختصاص می‌یابد و او
باید خودش را با این برنامه تطبیق دهد. شما هم می‌توانید برحسب سن فرزندتان،
خواسته‌های او را کم‌وبیش رعایت کنید. بنابراین، در یک زمان مناسب، مثلاً در یکی از
روزهای تعطیلات آخر هفته، با فرزندتان بنشینید و دربارة برنامه‌های جدیدی که برای
سامان‌دهی تکالیفش در ذهن دارید، با او گفت‌‌وگو کنید.
 
نکتة ۱۹: بهترین زمان
برای شروعی تازه در نگرش به چگونگی انجام تکالیف را پیدا کنید. برای این‌که کسی روی
برنامة جدیدی که برای یادگیری مؤثرتر باشد، کار کند، علاوه بر مقداری وقت، به
انگیزة مثبتی که بتواند آن را به خوبی اجرا کند، نیز نیاز دارد. طبیعی است که
بهترین شرایط، آغاز یک سال تحصیلی جدید، پایان یک تعطیلات، روز تولد یا یک تغییر
قابل توجه مانند رفتن به سر کار جدید، منزل جدید، تغییر دکوراسیون اتاق و... باشد.
مهم این است که تغییر در عادت‌های انجام تکالیف را با یک تغییر مثبت دیگر همراه
سازید.
 
نکتة ۲۰: اگر به هر
دلیلی لازم باشد برای امور درسی و انجام تکالیف فرزندتان برنامه‌ریزی کنید، به
هیچ‌وجه این کار را به صورت اجباری انجام ندهید، زیرا ضمانت اجرایی نخواهد داشت.
باید شرایطی پیش بیاید که فرزندتان خودش نسبت به برنامه‌ریزی احساس نیاز کند و برای
چنین کاری پیش‌قدم شود.
    در اقدام عملی برای برنامه‌ریزی هم، سعی کنید
فقط نقش راهنما داشته باشید. راهنمایی شما زمانی مؤثرتر خواهد بود که:
اول- منطقی رفتار کنید و
برنامه را به صورت مجموعه‌ای از فعالیت‌های زیاد و جزیی درنیاورید.
دوم- مراقب رفتارهای احساسی و
هیجانی فرزندتان باشید.
به طور معمول، کودکان و به‌خصوص نوجوانان در آغاز
برنامه‌ریزی بسیار پرشور و با انرژی وارد گود می‌شوند، ولی این رویه چندان طول
نمی‌کشد.
 
نکتة ۲۱: تجربه ثابت
کرده است، غالباً کسانی که به جز امور مدرسه و تحصیل، در سایر موارد نیز
مسئولیت‌هایی را بر عهده دارند، نسبت به افرادی که در چنین شرایطی قرار ندارند، به
مراتب بهتر از عهدة انجام وظایف‌شان برمی‌آیند. به این ترتیب، خوب است مسئولیت
انجام برخی امور را به فرزندتان بسپارید. برای این کار بهتر است فهرستی از کارهایی
را که او می‌تواند انجام دهد، در اختیارش قرار دهید و از او بخواهید کاری را که
بیشتر به آن علاقه‌مند است، انتخاب کند. سپس شرایط انجام کار و انتظارات خود را از
او بازگو کنید و جزییات آن را شرح دهید. به این ترتیب می‌توانید امیدوار باشید که
او با انجام وظیفۀ تازه‌اش (هر چند بسیار ساده و معمولی و مانند جمع کردن وسایل شام
از سرمیز باشد) مسئولیت‌پذیری بیشتری پیدا کند.
 
نکتة ۲۲: گاهی بد
نیست برای پیدا کردن راه‌حل مشکل انجام ندادن تکلیف فرزندتان، او را محور مشاوره
قرار دهید و بپرسید چرا در این مورد بی‌اعتناست. برای این کار، سؤالات ساده‌ای بیان
کنید. مثلاً بپرسید آیا تو هم فکر می‌کنی که ما در مورد انجام ندادن تکلیف تو مشکلی
داریم؟ فکر می‌کنی چرا این مشکل وجود دارد؟ اگر با سکوت او رو‌به‌رو شدید،
مثال‌هایی را به شکل کوتاه و مستقیم ذکر کنید. مثلاً بگویید چنین مشکلی ممکن است به
خاطر سخت ‌بودن تکلیف باشد، شاید هم تو علاقه‌ای به آن در خودت احساس نکردی؟! ممکن
است مشکلی در مدرسه داشته باشی؟ شاید هم من مزاحم تو هستم؟!
    چنین گفت‌‌وگوهایی، اغلب به ایجاد پل‌های
ارتباطی بیشتر بین شما منجر و نیز باعث می‌شود فرزندتان در مقابل تصمیم‌های جدید
مقاومت نکند.  
 
 
پا‌نوشت:
۱. دو شیوة مطالعه و یادگیری وجود
دارد: متراکم و فاصله‌دار. در شیوة متراکم، فرد وقتی شروع به مطالعه می‌کند، تا
زمانی که فرصت دارد. پیش می‌رود و استراحتی برای خود در نظر نمی‌گیرد. اما فرد در
شیوة فاصله‌دار، زمان‌هایی برای مطالعه و زمان‌هایی نیز برای استراحت در نظر
می‌گیرد. مثلاً اگر ۳ساعت وقت دارد، بعد از هر مطالعة ۶۰-۵۰دقیقه‌ای یک فرصت ۱۵
دقیقه‌ای به خود می‌دهد. البته نسبت بین زمان‌های مطالعه و استراحت بستگی به دورة
آموزشی و ویژگی‌های فردی دانش‌آموزان دارد. بیشتر دانش‌آموزان ایرانی در مطالعه و
یادگیری به روش‌های متراکم  عادت دارند.

 

 

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: خودمونی

تاريخ : سه‌شنبه ۱٤ آبان ۱۳٩٢ | ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام....

خدمت دوستای گلم سلام عرض کردیم.... بازم مثل همیشه باید بگم  جاتون واقعا خالی بود.... سفر خیلی عالی و به یاد ماندنی بود.... نمیخوام سفر نامه بنویسم اینجا... فقط چندتا عکس میزارم برای یادگاری

مهدیار و دوچرخه اش کنار ساحل زیبا و پر صدف انزلی

یک عصر تابستانی

بعد شمال یه سر هم به اردبیل زدیم .....بسیار بسیار هوای سردی بود....

یه روز ظهر کاپشن پوشیده، بخاری  ماشین هم روشن بود... که مجری برنامه رادیو گفت ظهر داغ تابستونیتون بخیرمتفکر!!!! با بابایی مرده بودیم از خندهخنده

مهدیار در صحن مقبره شیخ صفی الدین (اردبیل)

نمایی زیبا از گردنه حیران از بالای کوه منتهی به دشت فندقلو

و مهدیار در اون اوجبغل

بعد از دور زدن در شمال غرب کشور در یک مسیر طولانی!!!! رفتیم شمال شرق کشور و مشهد عزیز خودمونقلب

مهدیار و زهرا جونی در توس... مقبره فردوسی

یه هفته ای هم هست که لطف کردیم و برگشتیم سر خونه زندگیموننیشخند

میام و باز بقیه اش رو میگم....فعلابای بای



موضوعات مرتبط: خودمونی

تاريخ : جمعه ۸ شهریور ۱۳٩٢ | ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام....

خوبید؟ خوشید؟ نیمه شعبان رو به همتون تبریک میگم....تشویق

ممنون از  عزیزانی که تولد مهدیار ما رو یادشون بود و تبریک گفتن و کامنت گذاشتن...قلبقلب

یه تشکر ویژه هم دارم از مامان دیبا و پرند عزیزم.{#emotions_dlg.e11}{#emotions_dlg.e38}... که توی تمام پستهام حتما اومده و نظر گذاشته{#emotions_dlg.e46}.... تو تمام شادیها و مشکلاتم حواسش بهم بوده و  با مسیجهای دلگرم کننده اش، {#emotions_dlg.e11} کلی بهم روحیه داده.....

 ممنونم ازت خانومی....انشالا خدا دخملاتو برات حفظ کنه{#emotions_dlg.e38}

کلی عکس دارم که هنوز منتقل نشدن به کامپیوتر.... انشالا اگه باز گم و گور نشم {#emotions_dlg.e19}... زودی میام و عکسا رو میزارم اینجا

دوستتون داریم و قدرتونو میدونیم{#emotions_dlg.e11}

فعلا{#emotions_dlg.e36}



موضوعات مرتبط: خودمونی

تاريخ : دوشنبه ۳ تیر ۱۳٩٢ | ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام.....

تولد حضرت فاطمه (س) رو به همه رهروان ایشون تبریک میگم.... امیدوارم که بشه اسممون رو رهرو این زن نمونه بذاریم.... و

روز زن رو به تمام دوستای خوبم تبریک میگم... و برای مادرای عزیز آرزوی سلامتی دارم قلب..... خصوصا مامان جون خودمماچ

دقت کردین امسال همه تبریکای پیامکی فقط روز زن رو تبریک گفت!!!! فقط یه دونه برام تبریک تولد حضرت فاطمه اومد!!!!!!!!!!! چرا؟؟؟؟ واقعا چرا؟؟؟؟

همچنین روز معلم رو هم اول از همه به مامان خودمماچ و دوست عزیزم.... خانم معلم قلبمهدیاری تبریک میگم ...و بعد هم به باقی دوستای عزیز فرهنگیم..... از خدا صبر و شکیبایی و سلامتی برای همتون می خوامقلب

 

اینم مهدیار بعد یه روز کاری شدید خندهو برگشت از تولد دوستش.... در حالی که کتاب به دست منتظر من بوده.... تا اومدم این صحنه رو دیدمبغل

 

با دانیال دوستش در حال دیدن کارتن با اعمال شاقه.... کمبود مبله خنده

فعلابای بای

 



موضوعات مرتبط: خودمونی

تاريخ : دوشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٢ | ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام.....

از اونجایی که بابای ما تعطیلات عید نداشت.... ما هفته پیش به سفر نوروزی رفتیم چشمک (خوش به حال من و مهدیار شد که هم عید رفتیم سفر و هم الاننیشخند)

یه سفر 5 روزه که از منجیل شروع شد و رودبار، فومن، قلعه رودخان، ماسوله، بندر انزلی، لاهیجان، لنگرود، چمخاله، رامسر، چالوس و در آخر کرج عزیز خودمون.....

خیلی خوش گذشت... خیلی همه چی خوب بود... هوا دو روز اول عالی و سه روز آخر سرد شد... اما سرمای هواش هم خودش کلی کیف داشت.....

من خودم از قلعه رودخان و ماسوله اش خیلی خوشم اومد...... قلعه رودخان 1150 پله داشت که رفتیم و اومدیم روهم شد 2300..... بعد هم که ماسوله زیبا..... هیچی دیگه از ساق پا فلج شدمخجالت.....

مهدیار در ابتدای پله ها

اواسط راهچشمک

بعد از طی 1150 پله و ورودی قلعه

داخل قلعه

در راه برگشت و نونهای خوشمزه ای که خانومها اونجا می پختن..... خداییش خیلی همت میخواد که هر روز اون همه پله رو با کلی وسایل بری بالا و اونجا برای مسافرا نون محلی بپزی!!!! خسته نباشید داره واقعا.............

من نظرم اینه که هر جا میرم غذا محلی اونجا رو بخورم زبان... اما  غذاهای اونجا خوب نبود.... مثلا میرزاقاسمی ای که خودم می پزم خیلی خیلی خوشمزه تر از مال اوناس !!!!  اما باقالاقاتق خوب بود..... و ترشی تره اش هم بدک نبود..........

ماسوله و مهدیار در حال ادا درآوردنزبان

بندر انزلی

مرداب زیبای انزلی..... گفتن نیلوفرای خوشگل مرداب تیر ماه باز میشه.... اما بدون نیلوفر هم خیلی قشنگ بود

 

 

* به بابا گفتم غیر از روز زن که برام کادو می خریشیطان !!!!..... چون عینهو یه کارگر دارم تو این خونه کار میکنم دروغگوروز کارگر هم کادو می خواماز خود راضی..... و همینطور چون هر وقت هوس کردی بچه رو بردی سفر و وظیفه درسش روی دوش من افتاده!!! روز معلم هم یه کادو میخوام ازتونخیال باطل.........

بماند که بابای بدجنس ترجیح داده از الان تو کوچه بخوابه تا زیر بار این همه کادو برهسبز.... از همه اینا گدشته مهدیار اینقدر آتیشی شده که تو چرا این همه کادو میخوای؟؟؟؟؟ تو فقط مادری و باید روز مادر کادو بگیری... بابا گناه داره منکه نمیزارم برات بخرهناراحت...  ای دل غافل ... بیا و بچه بزرگ کن !!!!!!!!!!!گریهچشمک

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: خودمونی

تاريخ : پنجشنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٢ | ٤:۱٤ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام....

دیروز مهدیار اینا به حرف "ش" رسیدن و معلمشون گفتن برای بچه ها آش بپزیم.... صد البته که من نپختم ولی خیلی فعال برای خوردنش شرکت داشتمنیشخند

 

 

× بابای مهربان تر از مادر ما یه شب هوس کردن و فرمودند بده امشب دیکته بچه رو من میگم..... حین دیکته گفتن صدای قهقهه و خنده هاشون هم بلند بود... خیلی خودمو کنترل کردم که نرم ببینم چه خبره شده و بزارم با هم حال کنن.... بعد مهدیار با ذوق زیاد اومده میگه: مامان بابا یه دیکته ای گفت که کیف کردم بخونم برات..... بابا بنزین بر مادر می ریزد.... مادر در تنور می سوزد.... قیافه مناسترسناراحت... میگم چرا؟؟؟؟ مهدیار میگه چون دوست داریم آخه!!!!!!!!!!!!!ابرو خلاصه بگم  اگه توی درک معنی عشق مشکل دارین این پدر و پسرو بفرستم توضیح بدن براتونمتفکر

× دو هفته پیش مربی باشگاهمون یه مسابقه بین باشگاهی ترتیب داد و من الحق و والانصاف خوب نتیجه زحمات این دو سال باشگاه رفتنم توی گرما و سرما و با هر مشقتی رو نشون دادم.... و در اولین مسابقه ام با یه شاهکار باورنکردنی و به شکل مفتضحانه باختمنیشخند... اونم چطور؟ اینطور که فقط یه امتیاز گزفتم و اونم روی اشتباه حریف بود که توپو زد تو اوتتشویق..... هرچند که اونجا کلی روحیه از دست دادم و پرخاش کردم به اطرافیانمخجالت. و تمام روزو گریه کردمابله... اما الان توجیحم!!! ( با دعوا و داد و بیدادهای آقای پدر که بچه لوس و ننر!!! بی جنبه! این چه حرکتی بوده بعد باخت.... میری دست و پای مربی رو می بوسی و عذر خواهی میکنی!!!).... خلاصه الان آماده ام که بازی دور برگشت رو با افتخار تمام و روحیه بالا ببازمهورا.... حالا هفته آینده میام نتیجه شیرین کاری های باشگاهیم رو میگم براتوننیشخند

فعلابای بای

 

 

 



موضوعات مرتبط: خودمونی

تاريخ : چهارشنبه ٦ دی ۱۳٩۱ | ۸:٠۳ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام....

ما برگشتیم.... جاتون طبق معمول خالی بود... التماس دعای  همه رو رسوندم و بجای همتون نماز زیارت هم خوندم... ایشالا که جواب همه حاجتمندا رو بده............

خواهر شوهر گرام به مناسبت جور شدن انتقالیش به مشهد ... دعوتمون کرد پارک آبی ایرانیان.ابله

یه هفته ای هم مهدیار رفته بود کلاس مامان..... که اونجا تا صدا میکرده مامانجون.... مامان میگفته مامانجون نه خانم فولادی..... خلاصه اینقد طفلی خانم فولادی گفته بود که تو خونه هم میگفت: خانوم فولادی شام چی داریمنیشخند....

خلاصه جای همه خالی غیر از هوای به شدت سرد... بقیه سفر عالی بود

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: خودمونی

تاريخ : شنبه ٢ دی ۱۳٩۱ | ۱:٢٢ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام....

قبلا گفته بودم  نماینده مادرای کلاس شدم.... یه مدت بعدش عضو اصلی انجمن مدرسه هم شدم.... بعدش یه سری از خرید ها و کارهای مدرسه هم افتاد روی دوشم.... هم روز سه شنبه هفته گذشته حدود 1.5 ساعت و روز چهارشنبه رو بطور کامل معلم کلاس مهدیار اینا بودم ( خانومشون کار واجبی داشت که باید حتما میرفتن و من بجاشون رفتم مدرسه)..... اونروز با خودم فکر کردم یه تلاش دیگه بکنم راحت میتونم تا اخر ماه به جای مدیر مدرسه هم بشینم.... و با این پشتکاری که تو خودم دیدم... میگم سال 92 انتخابات ریاست جمهوری شرکت کنم!!!!! نظرتون چیه؟؟؟ میتونم نه؟؟؟؟؟؟چشمکخنده

 

اونروزی یکی از دوستای مهدیار بهم گفت: خاله تو مگه نماینده مادرا نبودی؟ چرا باز عضو انجمن هم شدی؟.... منم گفتم : ببین خاله من از اون آدمام که یا یه جایی کار نمیگیرم... یا اگه بگیرم دو سه تا پست با هم میگیرم... یه  شغله بودن راسته کارم نیس..... بچه هنگ کرد و رفتخنده

 

از حالا بگم بیاین به من رای بدین .... قول میدم اگه رییس جمهور شدم آبشار نیاگارارو بیارم تو کشور خودمون و آسیا رو تا کره جنوبی اضافه کنیم به ایرانمون.....

شعارم هم اینه که آ*مر*یکا عوض اینکه بیاد هی ما رو تحر*یم کنه، یه فکری به حال پول ملی خودش کنه که روز به روز داره میره بالایول

فعلابای بای

پ.ن: بچه مون خل شد رفت پی کارشقهقهه



موضوعات مرتبط: خودمونی

تاريخ : جمعه ۳ آذر ۱۳٩۱ | ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلاااااااااام.....

دلم براتون تنگ شده بود حسابیماچماچ............. عجب سخته بی نتی... مردم.... خدایا نت رو حداقل از خونه ها دیگه قطع نکن... دلمون به همین خوشه فقط!!!!!!!!!!!!!!!!!!نیشخند

کلی اتفاق افتاده توی این مدت و کلی حرف دارم که بنویسم براتون.... کلی هم عکس دارم که ایشالا مرتب و تند تند میام و میزارمشون (ان شا’ الله)............

مهمترین خبرم کلاس اولی شدن مهدیاره که حسابی درگیرم کرده..... هر چند که خودش زیاد ذوق نمی کنه ولی من کلی خوشحالم.... قلب

تعدادشون توی کلاس به شدت زیاده و من از اول مهر هر روز مدرسه ام و دارم سر مدیره رو میخورم که کمشون کنه..... نمی دونم تا چقدر میشه موفق بود....متفکر

خودم یه تصمیماتی گرفتم که ایشالا اگه بشه و بتونم عملیش کنم میام و براتون میگم....

فعلا بسه......... بیام خونه هاتون ببینم از شماها چه خبرقلب

زودی بر می گردم ایشالانیشخند

فعلابای بای

 



موضوعات مرتبط: خودمونی

تاريخ : یکشنبه ٩ مهر ۱۳٩۱ | ۸:٥٤ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام...

طی اغفال برادر گرام... ما 21 تا 29 تیر دوباره عازم مشهد شدیم... که این بار شوهر جان فرمودند که دیگر نیا و همانجا طلاقت را بگیر... بگذار ما هم یه خاکی توی سر خودمان بریزیم از این بی زن و فرزندی.... که چون عرصه را تنگ دیدیم بازگشتیم که به مبادا خدای ناکرده با یه بچه چونان غول! با خانه پدری بازگشت نماییم!!!! نیشخند

حالا یه عدد ثمانه ی دختر خوب که نشسته توی خونه اش و داره شوهر داری میکنه براتون مینویسهچشمک... خوبین؟ خوشین؟ نماز روزه ها تون قبول... التماس دعا...

چند وقته که میخوام یه کاری رو شروع کنم... که این ضعف و بیحالی ماه رمضون نمیزاره.... تنها کار مثبتم توی این ماه رمضونی باشگاه رفتن خودم و عصر 2 ساعت پارک بردن مهدیاره....  حتی حس و حال نت اومدن هم نیست.... شدم یه ادم تنبل لاابالیناراحت

حرفم هم نمیاد دیگه..... دوستتون داریم خیلی  زیاد

فعلابای بای

 



موضوعات مرتبط: خودمونی

تاريخ : یکشنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩۱ | ٤:٥۳ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام....

روز 18 و 19 تیر یه سفر 2 روزه رفتیم همدان..... چقدر شهر قشنگیه و چقدر اب و هواش عالی بود... ( بماند که اخرای روز دوم گرد و غبار رسید به اونجا و اسمونشو تیره کردناراحت)

اول کار سر راه رفتیم غار علیصدر.... سال 86 هم اومده بودیم غار ولی اون موقع فقط 20 دقیقه قایق سواری داشت.... این سری 20 دقیقه قایق سواری رفت.... 25 دقیقه پیاده روی توی غار و 20 دقیقه قایق سواری برگشت..... خیلی عالی بود و کلی کیف کردیم جاتون خالی....

ورودی غار

قایق سواری توی غار

مسیر پیاده روی توی غار

گنجنامه و آبشارش

 

دشت میشان.... که با تله کابین میرفتی بالای کوه و اونجا یه دشت سبز خیلی خوشگل بود

 

 

یه چادر عشایر در دشت میشان که توش سوغاتی همدان رو می فروختن

آرامگاه ابوعلی سینا..... پدر و پسر زیر سایه درخت

آرامگاه بابا طاهر

 

خفه کردم خودمو با این همه عکسنیشخند

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: خودمونی

تاريخ : چهارشنبه ٤ امرداد ۱۳٩۱ | ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام....

ما بالاخره و با غرغرهای شدید بابایی مبنی بر تنها بودن و حوصله سر رفتن شدید بعد از 15 روز برگشتیمخنده... هر چند که مامان اینها میگفتن یه 10 روز دیگه هم بمون مگه چی میشهاز خود راضی...

سفر خیلی خوبی بود.... یه روز نیشابور رفتیم..... 4 روز تربت حیدریه.... و بقیه اش رو مشهد بودیم.... عکسا هنوز روی دوربینه.. ایشالا تو پست بعدی عکساشو میزارم.....

وای که چقدر حرم شلوغ بود خدا..... تمام دنیا انگاری ریخته بودن توی حرم.... خوش به حال امام رضا (ع) با این همه عاشق.... آدم حسودیش میشهناراحت 

 

این یه عکس از دراکولا شدن مهدیار... که حسابی کیف میکنه که میتونه منو بترسونهخنده

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: خودمونی

تاريخ : جمعه ۱٦ تیر ۱۳٩۱ | ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

و این هم جایزه اش برای اینکه پسر خوبی بود و غر نزدماچ

 

تولد حضرت فاطمه و روز زن رو به همه شما دوستای گلم و خوانندگان اینجا تبریک میگمقلب مامانای عزیز ایران زمین روزتون مبارکقلب

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: خودمونی

تاريخ : جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ | ٢:۳٧ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام...

این متن به نظرتون قشنگ نیست؟؟؟ از وبلاگ اندیشه عزیز بر داشتم.... صد البته با اجازه اش.... ممنون اندیشه جانقلب

راست می گویید!

زن
را نمی شود درک کرد...

زن را نمی شود فهمید...
زن را نمی توان
شناخت...

زن را نمی توان عوض کرد...
زن را
حتی نمی شود فراموش کرد...

اما زن را  می توان عمیــــــــــــــــــق دوســت
داشت:

چتر حمایت او را احساس می کنی
زمانی که خواهر توست!

گرمای محبت او را احساس می کنی
زمانی که دوست توست!

هیجان و عشق
او را احساس می کنی زمانی که عاشق توست!

از خود گذشتگی او را احساس می
کنی زمانی که همسر توست!

پرستش و ایثار او را احساس می
کنی زمانی که مادر توست!

دعای خیر او را احساس می کنی
زمانی که مادر بزرگ توست!

بهترین راه حل او را میبینی
وقتی که مشاور توست!

و باز هنوز او استقامت
دارد…

قلب او بسیار ظریف و حساس
است

بسیار شوخ و
شیطان

بسیار فریبا

بسیار
بخشنده

بسیار خوش
آهنگ

او یک زن
است

او یک زندگی
است

به او احترام بگذار و به او عشق
بورز…

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: خودمونی

تاريخ : پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ | ٦:٥۱ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام....

سال نوی همه دوستای خوبم مبارکماچ............ الهی به تمام ارزوهای قشنگتون توی این سال برسین.قلب.... ایشالا سالی پر از موفقیت و شادی برای همه امون باشههورا... سالی سرشار از سرافرازی برای ایران عزیزمونقلب

دوستتون داریم خیلی زیادماچقلب

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: خودمونی

تاريخ : سه‌شنبه ۱ فروردین ۱۳٩۱ | ٦:٤٦ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام....

نمیدونم چرا یه مدته تنبلیم میاد بیام و اینجا رو آپ کنم..... میاما ولی تا میخوام پستی بزارم همه مطالب از ذهنم می پره و  ناچارا میبندمش و میرم....

اول از همه بگم که ما یه سفر ده روزه رفتیم مشهد.... همراه قوچان و تربت حیدریه.... جاتون خالی کلی روحیه امون عوض شد.... هوا هم خیلی عالی بود غیر یه روز که برف داشتیم..... حرم هم رفتم و واسه همه دعا کردم.

برف رو داشتین!!! کرج که برف خیلی زیاد و خوبی باریده... ایشالا همه جا پر از نعمت شده باشه.

پ.ن: فردا مامان ثمانه 30 ساله خواهد شدهورا

فعلابای بای

 

 



موضوعات مرتبط: خودمونی

تاريخ : یکشنبه ٢ بهمن ۱۳٩٠ | ٥:٠۳ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام...

من دچار یه تردید شدم..... بزارید از اول براتون بگم:

ایده من و همسرم در مورد تربیت بچه این بوده که بچه هیچ وقت نباید حس کنه که میتونه سوار والدینش بشه و ازشون سواری بگیره... و اینکه بچه باید حد خودشو بدونه و احترام برای بزرگترش قائل باشه.... اینو داشته باشین تا بقیش رو بگم...

دوستایی داریم که وقتی رابطه اونا رو با بچه هاشون دیدم... در مورد ایده خودمون به شک افتادم....

مثلا: مهمونی داشتیم که بچه 2.5 ساله داشتند، پدر و مادر این بچه کوچکترین اخمی؛ نگاه تندی، چیزی به بچه اشون نداشتن... بچه اینا هر کاری که دلش میخواست میکرد... از برداشتن کوسن ها و پرت کردنشون به اطراف گرفته تا موبایل من و  پرات کردن میوه ها و.... . منم تحملم در برابر این طرز شلوغ کاری بچه ها خیلی کمه... اینا هیچی نمی گفتن و من هی حرص میخوردم... تا اینکه آخر شب ( ساعت 11 شب) بعد از کلی دویدن توی خونه ( مهدیار رو نمیزاریم آخر شبا تو خونه بدوه بخاطر همسایه طبقه پایین) اومد و در اتاق رو با قدرت تمام هل داد و بست... آنچنان صدایی داد که خود من یه متر پریدم  هوا.... دیگه صبرم لبریز شد و یه داد بلند سر مهدیار و بچه اونا زدم... و گفتم بس کنین دیگه آخر شبه مردم خوابیدن.....  که بچه اشون یه گریه ای راه انداخت و اومد شروع کرد به زدن من... (باز هم پدر و مادره هیچی نگفتن) ... حالا بچه گریه میکنه شدید و میگه خاله بی ادب منو دعوا کرد  و پرید بغل باباش و بعد هم بغل مامانش..... مامانه هم میگه بمیرم برا پسرم.... نه خاله دعوا نکرده.... خاله با تو شوخی کرده.... بعد هم اومده و به من میگه ما تا به حال داد بلند سر بچمون نزدیم.... میدونی اینطوری که رفتار کنی بچه ازت زده میشه و  بزرگتر بشه بهت احترام نمیزاره و برات ارزش قائل نمیشه... حالا یه زحمتی بکش و بیا از پسر ما عذرخواهی کن وگرنه تو دل بچه میمونه و تا صبح خوابش نمیبره.... منو میگین:تعجبعصبانی

نمیدونم والا... منظورم این نبود که بگم مهدیار خیلی عالیه و هیچ اشکالی توی تربیتش نیست.... ولی مهدیار خیلی از کارهایی که بچه های اطرافم انجام میدن رو نمی کنه.... بی اجازه دست به چیزی نمیزنه.... هیچ وقت توی خیابون از کسی نون نمیگیره ( این مورد رو خیلی بدم میاد... ولی اگه یه بچه از خودم نون بخواد خیلی راحت بهش میدم) .... البته عیب  هم داره و اون اینه که رو خوردنی هاش و اسباب بازیهاش بی اندازه حسوده و چیزی به کسی نمیده و اغلب روی اسباب بازی دعوا میکنه .... بازی گروهی رو دوست نداره و نمیتونه با دیگران تو وسایل شریک شه.... و  یه مورد خیلی بدترش هم گریه هاشه!! که واسه هر چیز بی ارزشی آنچنان اشک میریزه که اعصاب ادم رو خرد میکنه. که اصلا نمیدونم برای این گریه هاش چیکار کنم.......  اصلا قدرت دفاع نداره و حتی از یه بچه 6 ماهه هم کتک میخوره و بعدش گریه میکنه....

من اغلب مواقع وقتی برای چیزای بیخود گریه میکنه  محلش نمیزارم، طرفش نمیرم و حتی بغل و نوازشش هم نمی کنم..... یکی از دوستام میگه این رفتارت بده... بچه هر چقدر هم که الکی گریه کنه اغوشتو میخواد و همه جا باید بهش ثابت کنی که در همه حال هواشو داری!!!

خلاصه که دو روزه به این نتیجه رسیدم: شاید من خیلی سخت گیرانه با مهدیار رفتار میکنم، شاید باید بزارم یه خرده آزاد تر باشه، شاید باید یکم لوسش میکردم، شاید الان رفتاراش خیلی بزرگانه است، شاید یکم فرزند سالار می بود بیشتر از کودکیش لذت میبرد، چون میدونم که همه بچه ها آخر کار که بزرگ میشن همه یه پارچه آقا و خانوم میشن ...  شاید لذت کودکیش رو زهرش کردم و شاید...!!!

(الان عمه مهدیار که اینجا رو میخونه با خودش میگه آره جون خودت بچه تو که خیلیییییییییییییییییی مودبهخنده)

به نظرتون بچه باید  آزاد باشه تا لذت ببره؟؟؟ امر و نهی های ما بچگیشونو کوفتشون میکنه؟؟؟ اگه خیلی بکن نکن بهشون بگیم ارزش خودمونو آوردین پایین و بزرگتر بشن بهمون بی توجه میشن؟؟؟

ببخشید سرتونو درد آوردم و اینقدر طولانی شدخجالت.... از همین جا از همتون که وقت میزارین و این مطلب رو میخونین و نظزاتتون رو برام مینویسین صمیمانه ممنونمقلب... دوستتون دارم هوارتاماچ

فعلابای بای

 



موضوعات مرتبط: خودمونی

تاريخ : جمعه ٦ آبان ۱۳٩٠ | ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام....

ممنونم از احولپرسی هاتون.... شکر خدا خوب شدم و الان خیلی بهترم..... اما به علت  مصدوم شدن من و کنسل شدن سفر.... مامانم اینا اومدن پیشمون.... یه هفته ای اینجا بودن و کلی هم خوش گذشت.... به سفر یه روزه هم رفتیم طالقان که جاتون خالی  بود.

این عکس رو از یک سفره خونه توی مسیر گرفتم. کنار سد زیاران.

مهدیار کنار دریاچه

اطراق برای ناهار

در حال دلقک بازی برای زن دایی

سنگ بازی کنار یک رودخونه در مسیرمون

خاک رفته تو چشمش

ژست گرفته اینجا مثلا

توی راه یک مقبره جالب بود بالای کوه...... تا بالا رفتیم . معلوم شد قبر عبدالمجید طالقانی است.... نمی شناسمشون ولی روی سنگ قبرشون نوشته بود شادروان هنرمند معروف!... خدا رحمتش کنه...

خلاصه جای همتون خالی بود... خوش گذشت...

پیش دبستانی  مهدیار هم که افتاده بعد 10 مهر.....

فعلا{#emotions_dlg.e36}



موضوعات مرتبط: خودمونی

تاريخ : دوشنبه ٤ مهر ۱۳٩٠ | ۸:۱٢ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام....

شنیدین حکایت سر پیری معرکه گیری رو؟!!... حالا شده حکایت مننیشخند.

به سرم زد که برم دوچرخه سواری یاد بگیرم..... اونم تو سن نزدیک 30 سالخجالت..... یک شنبه هفته پیش رفتیم پارگ چیتگر و تقریبا یاد گرفتم اما دو بار خوردم زمین... که بار دومش زانوهام و دستم و  ران پام و  چند جای دیگه ام کوبیده شد و کبود شد.... ولی اوضاعم بدک نبود..... تا اینکه دو تا خواهرام از مشهد اومدن خونمون و من برای نشون دادن تواناییامدروغگو.... بردمشون پارک چیتگر و دوباره دوچرخه سواری کردم....  اوایلش خوب بود تا اینکه یه خانومه پیچید جلوی پام و نتونستم کنترل کنم با زانو خوردم زمین روی یک عالمه سنگ.... شلوارم پاره شد و زانوم هم شکاف برداشت و کلی خون اومد.... با هر بدبختی ای که بود جمع و جور کردیم و برگشتیم خونه.... ولی از روز چهارشنیه... زانوم رو نمی تونم خم کنم و بدتر از همه اینکه قرار بود با خواهرام برم مشهد که نشدگریه.... شانس رو میبینین تو رو خداناراحت.

بابایی گفته اگه بتونه مهر می بردمون.. فعلا هستیم در خدمت شمایول

فعلابای بای

 



موضوعات مرتبط: خودمونی

تاريخ : شنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٠ | ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام...

دیروز با یکی از دوستای بابایی برنامه ریزی کردیم و برای صبحانه و ناهار رفتیم جاده چالوس....

جاتون خالی بود خیلی خوش گذشت.... آدم باورش نمیشه به فاصله نیم ساعت میتونی از این جهنم و گرما فرار کنی به سمت اون بهشت....

این اول صبحه که تازه رسیدیم

تمام کاری که مهدیار اونجا کرد این بود که یا جارو پیدا کرده بود و میکردش توی آب  و باهاش بازی می کرد....

مهدیار و باران... دختر عمو پیمان

مهدیار تو ماشین.... جدیدا بچه دلقکی شده و یه عکس درست و حسابی نمی تونم ازش بگیرم.... همش در حال ادا در آوردنه.... باید اینقدر صبر کنم تا از حالتی که در آورده خسته شه و بعد من بتونم یه عکس آدمیزادی ازش بگیرم...

مرسی عمو پیمان و بهاره جون..... دوستتون داریم.

فعلابای بای

 



موضوعات مرتبط: خودمونی

تاريخ : جمعه ۱٧ تیر ۱۳٩٠ | ٦:٤٥ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام....

ممنونم از راهنماییهاتونقلب... به قول مهدیار زیادتا دوستون دارمقلب

مهدیار خیلی ساندویچ دوست داره... هر نوعیش رو از همبرگر و مرغ بگیر تا پنیر... اصلا هر چی که براش بپیچیم لای نون به شدت با اشتها و هوس انگیز میخوره که آدم رو به اشتها میاره.... اینو گفتم که بگم اگه بچه بد غذا دارین بیارن پیش بچه ما دو روزه به اشتها میاریمشچشمک

یکی از دوستای دوران دانشگاه شوهرم حدود یه ماهه تو اداره اینا استخدام شده و داره با خونه میاد تهران... البته کرج... دارم دوست دار میشم اینجا و از تنهایی در میامهورا

مهدیار از خواب که بیدار میشه... یه برنامه روتین ولی بامزه داره و اونم اینه که میاد پشت دیوار اتاق ما وای می ایسته و با خودش میگه الانه میپرم توی اتاقشونو و می ترسونمشون.... و از اونجایی که بچه ما بلند فکر میکنه ما میفهمیم قصدش چیه... و جالبتر اینکه میگه باید بشمرم تا برم تو و شروع میکنه از ١ تا ٢۴ یا ٢۵ می شمرهخنده... یعنی ١ ٢ ٣ نمیگه و تا ٢۴ میشمره و بعد میپره تو اتاق و میگه پخ.... و حتما حتما حتما ما باید کلی بترسیم وگرنه میزنه زیر گریه و قهر میکنهخنده

یه اتفاق بی مزه امروز برام افتاده که چون طولانی بود توی ادامه مطلب نوشتم.... هر کی حوصله اش رو داره بره بخونه......

 



موضوعات مرتبط: خودمونی
ادامه مطلب

تاريخ : چهارشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٠ | ٥:٠٠ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام....

چقدر از این روزهای بلند که تمومی هم ندارن بدم میاد..... باز زدم تو فاز بی حوصلگی و ناشکری....

مهدیار رو بردیم برای پیش دیستانی ثبت نام کنیم.... گفتن خیلی زود آوردینش.... برین اواخر خرداد تا اوایل تیر بیاین.... مامانم میگه پیش دبستانی تو مدرسه خیلی بهتر از پیش تو مهده..... دلایل زیادی داره براش که حوصله نوشتنشونو ندارم..... واسه همین مهدیار رو حتما توی مدرسه نام نویسی می کنیم.

مهدیار موقعی که چیزی میخواد که میدونه احتمالا من موافقت نمی کنم... اینجوری صدام میزنه (پشت سر هم و بی وقفه): مامان، مامانی، ثمانه جونم، دختری، عزیزم، خانومم، عشق بابا، عسل طلا، خوشگل خانوم، مامانیه خوبم،...، مثلا: میزاری من برم تو کوچه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟خنده

جدا اگه این بچه نبود چقدر زندگی بی روح بود..... ایشالا خدا به همه اونایی که منتظر نی نی گولو هستن یه دونه سالمشو عطا کنه... آمین

فعلابای بای

 



موضوعات مرتبط: خودمونی

تاريخ : پنجشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٠ | ٦:۳٦ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام....

ما دیروز راهی شدیم و برای مدت ٢ هفته اومدیم مشهد..... این پستم رو دارم از مشهد اپ میکنم..... دیشب حرم بودم و تا جایی که یادم بود دعاتون کردم....

دعاگوی همتون هستم....

در پناه حق



موضوعات مرتبط: خودمونی

تاريخ : سه‌شنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩٠ | ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

به سندى از معلّى بن خنیس است که در نوروز نزد امام صادق علیه السّلام رفتم، امام فرمود: امروز را می شناسى؟

 

عرض کردم : روزیست که عجم ها بزرگش دارند و بهم هدیه دهند. سپس فرمود: به کعبه‏اى که در مکّه است، این شیوه امری است دیرین که برایت تفسیرش می‏کنم تا بفهمى.

عرض کردم: اى آقای من، دانستن آن از زبان شما بهتر و پسندیده تر است که از همه عالم بشنوم

فرمود: در نوروز بود که خدا از بنده‏هایش پیمان گرفت او را به‏پرستند و شریک برای او نیاورند، و به‏رسولان و حجت‏هایش بگروند، و بائمّه علیهم السلام ایمان آورند.
نخستین روزی است که خورشید تابیده است و باد وزیده و در زمین گل شکفته است.

روزى است که کشتى نوح روی دریا استوار شده و نیز همان روزیست که خدای تعالی هزارن نفر را که از ترس مرگ گریخته و مرده بودند زنده کرد.

روزى است که جبرئیل به پیغمبر فرود آمد.

روزى است که پیغمبر صلى اللَّه علیه و آله على علیه السّلام را بدوش گرفت تا بتهاى قریش را از فراز کعبه به زیر افکند و خرد کرد، و همچنین بود که حضرت ابراهیم علیه السّلام بت‏ها را شکست و تبر را روی شانه بت بزرگ گذاشت.

روزى است که پیغمبر به اصحابش‏ فرمود با أمیر المؤمنین علیه السلام بیعت کنند.

روزى است که پیغمبر صلى اللَّه علیه و آله على علیه السّلام را بوادى پریان فرستاد تا از آنها بیعت گیرد.

روزى است که مردم دوباره با على علیه السّلام بیعت کردند.

روزى است که حضرت علی و یارانش در جنگ نهروان برخوارج پیروز شد و ذو الثدیة را کشت.

روزى است که قائم ظهور کند.

روزى است که بردجّال پیروز شود و او را در زباله‏دان کوفه بدار زند.

روز نو روزى نیاید باشد جز اینکه ما منتظر فرج باشیم زیرا از روزهاى ما و روزهاى شیعیان ما است، باید حجت نگه ‏داشته شود و شما آن را گم کردید.


این مطلب رو از وبلاگ آقای صفایی که جانباز هم هستند... برداشتم. با اجازه از ایشون...http://safajn.blogfa.com/

به نظرم خیلی جالب اومد گذاشتم اینجا تا بقیه هم بخوننش



موضوعات مرتبط: خودمونی

تاريخ : یکشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٠ | ۱:٤٠ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام...

و من گره خواهم زد

چشمان را با خورشید

دل ها را با عشق

سایه ها را با آب

شاخه ها را با باد

"‌سهراب سپهری"

 سبزه عمرتان گره خورده با شادیها باد

قلب

فعلابای بای

 



موضوعات مرتبط: خودمونی

تاريخ : یکشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٠ | ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام....

 

ای آنکه به تدبیر تو گردد ایام
ای دیده و دل از تو دگرگون مادام
ای آنکه به دست توست احوال جهان
حکمی فرما که گردد ایام به کام

سال نو رو به همه تبریک میگم.... ان شاء الله سالی پر از خیر و برکت برای همه باشه

قلبماچقلب



موضوعات مرتبط: خودمونی

تاريخ : چهارشنبه ۳ فروردین ۱۳٩٠ | ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام....

دوستای گلم یه سال دیگه رو با هم و کنار هم به پایان رسوندیم.... انشاء الله سال خیلی خوبی در انتظار همتون باشه.... سال پر از خیر و برکت.... عجیب التماس دعا دارم ازتون.... لحظه سال تحویل دعامون کنید....

اینم یه سری حرکات موزون برای شروع سال جدیدنیشخند

 

دوستتون داریم.... آرزومند آرزوهاتون هستیم....

در پناه حق تا سال آینده

بای بایماچبای بای



موضوعات مرتبط: خودمونی

تاريخ : چهارشنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٩ | ٩:۱٩ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام....

این عکس رو خودم از حرم گرفتم!!!

جدیدا اینقدر زیارت امام رضا (ع) بهم می چسبه که حد نداره.... خیلی وقت بود این حالتها بهم دست نمی داد تو حرم... یعنی دقیقا از وقتی مهدیار دنیا اومده.... یا باید زود می رفتیم و زود بر می گشتیم که بچه خسته نشه... یا اگر اونجا می موندیم اینقدر اذیت می کرد و باید دنبالش می دویدیم که انگار نه انگار اومدیم حرم و زیارت....

ولی این دو سری آخر خیلی خیلی زیارت هایم بهم چسبیده.... دیشب دوباره هوس کزدم که تو حرم باشم، خیلی زود زود دلم براش تنگ میشه ناراحت.... به بابای مهدیار پیشنهاد دادم که بیاد و کارش اینجا رو ول کنه و دارو ندارمونو جمع کنیم، بریم مشهد... چقدر دلم میخواد برگردم مشهد.... چقدر دلم میخواد امام رضا (ع) دوران تبعیدمون رو تموم کنه و برمون گردونه.... خیلی نیاز دارم که تو تنهاییهام پیش خانوادم باشم.... باور کنید اینا رو که می نویسم اشکام داره می ریزه....

بابایی میگه همین جوری نمیشه رو هوا و بی گدار به آب زد... باید اگه قصد برگشت هم داشته باشیم ، برنامه ربزی کنیم.... چقدر دلم میخواد برگردم.... چقدر دلم میخواد موقع دلتنگیهام برم حرم.... چقدر دلم میخواد برگردم به آغوش خانوادم.... چقدر دلم میخواد.... چقدر دلم میخواد.... چقدر...گریه

خیلی احساساتی شدم... ببخشیدخجالت...

* یه سوال:

به نظرتون از الان باید پیش مهدیار حجاب بگیرم؟؟؟

هنوز ۴ سال و ٩ماهه است.... جدیدا فهمیدم روی رفتارام و لباسام بیش از حد دقت داره.... چی بپوشم... چطوری آرایش کنم... چطوری بنشینم.... چی استفاده کنم.... یا این رفتارها طبیعیه و من خیلی دارم وسواس یه خرج میدم؟؟؟

طبیعیه که بپرسه مامان داری خودتو واسه من خوشگل می کنی یا بابا؟؟؟ طبیعیه که بگه من این لباستو دوست ندارم اگه اون یکی رو بپوشی خوشگل بشی من با تو عاشق میشم؟؟؟

چقدر پسر داری سختهسبز... خوش به حال دختر دارهاااااااا!!!!!!!!!!!!

فعلابای بای

 



موضوعات مرتبط: خودمونی

تاريخ : یکشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٩ | ۱:۳۱ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام....

یه عکس ضریح امام رضا (ع) رو چسبوندم به دیوار آشپزخونه.... رو همین حساب خیلی دلم یادش می افته.... اونروز داشتم نیگاش می کردم که به بابایی گفتم: میای دو سه روزه بریم و زیارت کنیم برگردیم؟ ... بابا مهدیار گفت مرخصی ندارم اگه دلت تنگه خودت برو و زودی برگرد.... منم فورا از تعارفش سوء استفاده کردم و پریدم بلیط گرفتم....تشویق

خلاصه اینکه عزیزانم.... 5 روزه دارم میرم مشهد و حرم.... ایشالا آقا قابل بدونن به جای همتون نماز زیارت می خونم........ دوستتون دارمقلب

فعلابای بای

 



موضوعات مرتبط: خودمونی

تاريخ : چهارشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٩ | ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام...

به گلها بگویید به اشک ژاله رخ بشویند و بلبان را به نوحه خوانی بخوانید که پیامبر باران ،  امشب دیگر نمی خندد.

این روز بر شما تسلیت باد....

خورشید به سوگ مصطفی می گرید، مهتاب به حال مجتبی می گرید. در مشهد دل کربلایی برپاست، قومی به شهادت رضا می گرید.

این ایام تسلیت باد!!!!!



موضوعات مرتبط: خودمونی

تاريخ : چهارشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٩ | ٧:٠٦ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام دوستای گلم....

امیدوارم همتون خوب و خوش باشین و به همه خوش بگذره...

* مهدیار یکی دو روز بود گیر داده بود آهنگ کمش کن کمش کن بدو رو برام بزار... من اونو دوست دارم.... میخوام گوش کنم.... حالا ما هر چی آهنگ داریم رو زیر و رو کردیم.... نفهمیدیم کدومو میگه..... تا اینکه بر حسب اتفاق رسیدیم به آهنگ ( مشکوکم مشکوکم به تو... شادمهر عقیلی).... مهدیار با خوشحالی جیغ زد آره همینو میگم... اینو دوس دارم......

مشکوکم مشکوکم به تو...........................> کمش کن کمش کن بدو خنده

* توی مراسم عاشورا تاسوعا... یه جا داشتن گوسفند سر می بریدن..... و منم چون یادم بود که ( خواهر کوچیکم دو تا خروس داشت، وقتی بابا کشتشون تا ٣ روز براشون گریه میکرد)... گفتم چشمای مهدیار رو ببندم... نبینه تا از اون صحنه رد شیم....

خلاصه رد که شدیم، بعد یه مدت مهدیار گفت: مامان برام یه ببعی میخری؟؟.... من : چرا پسرم؟... مهدیار: آخه میخوام گلوشو خون بندازم.... تو دل ببعی گوشت داره... در بیاریم بخوریمسبز..... آخر ترس از سر بریدن

* مهدیار یه دختر عموی ۵ ماهه داره.... از وقتی که دیدش... فکر و ذکرش شده افرا....قلب

موقعی که خونه مامانجون افرا جوونی رو دید.... همش می گفت بدینش بغل من... می گفتیم بچه تازه شیر خورده، بزار آروغش رو بگیریم بعد.... از اون روز به بعد هر بچه ایی رو که می بینه میگه:‌مامان این بچه اوراقشو زده بغل باباشه؟؟؟؟خنده

پ.ن١: حتما حتما حتما سخنرانی های استاد رائفی پور رو ببینید....

پ.ن٢: مامان ثمانه فردا یه سال دیگه بزرگتر میشهخجالت....... من متولد ٣ بهمن ۶٠ هستم.... کسی میدونه الان ٢٩ ساله میشم یا ٣٠ ساله؟؟؟ بر سر این موضوع با اهل علم اختلاف داریمچشمک



موضوعات مرتبط: خودمونی

تاريخ : شنبه ٢ بهمن ۱۳۸٩ | ٥:۱٠ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام...

ما برگشتیم و کلی هم همتونو توی حرم دعا کردیم....

-----------------------

نمی دونم چرا پارسال یادم رفته بود مهدیار رو برای معاینه چشم ببرم.. ولی دیروز بردمش و خدا رو شکر مشکلی نداشت...

--------------------

۴، ۵ ماهی هست که مهدیار خودش تنهایی میره دستشویی  و خودشو می شوره.... دیشب کلی التماس کرد که مامان بیا تو منو بشور... بعد از کلی خواهش کردن رفتم توی دستشویی... تا جیش کرد با کلی احساس گفت: مامان خوبم بفرمایید این جیش تقدیم به شما ... من: سبز 

-------------------

هزارماشالا اشتهاش خیلی خوبه و بابایی نگران چاق شدن بی اندازه اشه و می خواد حتما بفرستش ورزش... هر چقدر وزنش زیاد میشه ماشالا قدشم بلند میشه... یه دکتر میگه نه نسبت به قدش وزنش خوبه و دکتر دیگه میگه ما به قدش چیکار داریم فقط برای ما وزن مهمه که اونم زیاده ... ندین بخوره یا کمتر بخوره... ولی حریف اشتهاش نمیشم

-------------------

 پ.ن: اینجا خطهای اینترنتمون هنوز وصل نیست و من با اینترنت موبایلم وارد میشم... ببخشید که اگه دیر بهتون سر میزنم و یا کم پیدام....



موضوعات مرتبط: خودمونی

تاريخ : پنجشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٩ | ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام...

ما به سلامتی برگشتیمعینک

 

خیلی عالی بود و کلی خوش گذشت ... حیف که کم بود....

مهدیار هم موقع برگشتن اینقدر گریه کرد که دل مامانجون بیچاره اش رو حسابی خون کرد.... نمی خواست بیاد و نمی خواست هم اونجا تنها بمونه و میگفت تو هم بمون .... ولی با یه بادکنک حواسشو پرت کردیم و هر جوری بود آوردیمش....

یه شب هم رفتیم حرم و حسابی براتون دعا کردم.... خلوت، هوا عالی.... خیلی بهمون چسبید.... مهدیار و زهرا جون خالهماچ

 

فعلابای بایقلب



موضوعات مرتبط: خودمونی

تاريخ : سه‌شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٩ | ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام.........

سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت

سال خرم فال نیکو مال وافر حال خوش

بادت اندر شهریاری برقرار و بر دوام

اصل ثابت نسل باقی تخت عالی بخت رام

دوستای گلم پیشاپیش سال خوب و پر برکتی رو برای همتون آرزومندم.... ان شاء الله خیر و برکتی وافر در این سال برای همه فراهم باشه....

مواظب خودتون و نی نی های گلتون باشیدماچقلب....

تا سال آیندهبای بای



موضوعات مرتبط: خودمونی

تاريخ : چهارشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸۸ | ٦:۱٢ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام......

اول از همه از تبریک های صمیمانه اتون ممنونم........ماچ..........بغل

و دوم اینکه........ تعطیلات بعد از تحصیل به به ... ما باز راه افتادیم طرف مشهد...... فردا..... ان شا الله ده روزه............ نائب الزیاره همتون هستم............

مهدیار تازه داره می فهمه که ما اینجا تنهاییم و همه فک و فامیلمون مشهده.... اصلا دیگه طاقت نمیاره...........  این یه ماهه اخیر خفه کرده مون اینقدر گفته بریم مشهد... بریم خونه مامانجون... بریم خونه عمه..... من میرم شما نیاین... و.... خلاصه که فکر کنم بساطی داشته باشیم موقع برگشتنناراحت

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: خودمونی

تاريخ : پنجشنبه ۸ بهمن ۱۳۸۸ | ٤:۳۱ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام....

یه مامان ثمانه ای که  ٢٨ سالگیشو تموم کرده و وارد ٢٩ سالگی شده و فارغ التحصیل داره می نویسه.............قهقهه

مردم برای دکتراشونم اینقدر ذوق نمی کنن که من واسه لیسانسم دارم خودمو خفه می کنم............ اینقدر براش زجر کشیدم که حسابی قدرشو می دونم.. ولی دیگه قید درسو میزنم و به هیچ عنوان حاضر نیستم ادامه تحصیل بدم...........سبز

این پست مال منه و از مهدیار هیچی نمیگم..........

فقط یه چیز....

اونم اینکه مهدیار هر وقت از چیزی می ترسه من میگم خجالت بکش بزرگ شدی مرد شدی هنوز می ترسی......... حالا............ چند روز پیش یه بچه سوسک توی ظرفشویی بود جیغ زدم که وای سوسک ...... اومده نیگا میکنه و میگه این سوسک که بی بیه( کوچیکه) ترس نداره... خجالت بکش پیرزن شدی هنوز می ترسیخنده

بچه هم فهمید پیر شدیمچشمک و یک قدم به مرگ نزدیکتر........

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: خودمونی

تاريخ : شنبه ۳ بهمن ۱۳۸۸ | ٩:٥٦ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام...عزیزانم....

ما فردا عصر ایشالا عازمیم..... احتمالا دو هفته ای می ریم... ولی مامانم می خواد منو مهدیار رو بیشتر نگه داره.... فکر نکنم بمونم....

نائب الزیاره همتون هستم..... اگه قبولم داشته باشینچشمک

دوستتون داریمماچ فعلابای بای



موضوعات مرتبط: خودمونی

تاريخ : سه‌شنبه ٢۳ تیر ۱۳۸۸ | ٦:٢٦ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام...

بچه که بودیم بعدازظهرها که مامانم می خوابید،باید خیلی ساکت می بودیم... چون خواب مامانم خیلی سبک بود و با کوچکترین حرکت ما بیدار میشد، حتی راه رفتن روی قالیوقت تمام....

ازدواج که کردم آقای بابا این طوری بود و یه وقتی که شبکاری می رفت باید روز بعدش خیلی ساکت می بودم که بتونه بخوابه.( البته از وقتی مهدیار به دنیا اومده این عادتش ترک شده به خاطر گریه های وقت و بی وقت مهدیارنیشخند)..

خلاصه که من عادت کردم کسی می خوابه باید خیلی آروم و ساکت باشمخنثی... مهدیار هم به خواب توی سکوت عادت کردهناراحت...  و به خاطر همین اصلا تحمل سر و صدای زیاد رو نداره... حتی پارک هم که بریم و شلوغ باشه زودی میگه برگردیم....

 از اول بچگیش از هیچ اسباب بازی صدا دار خوشش نمیومد و گریه می کرد... (تمام اسباب بازی های صدا دارش یا جمعند و یا بدون باطری باهاشون بازی می کنه).... جرات خرید یه چیز پر سرو صدا رو نداریم.... یه ساعت خریدیم که هر ساعت یه آهنگ 1 دقیقه ای متفاوت داره که اینقدر گریه کرد آهنگاشو قطع کردیمناراحت...

چهارشنبه گذشته مژگان جون مامان آندیا نازی خبر داد که فرهنگسرای نیاوران تئاتر عروسکی داره بچه ها رو ببریم... (بماند که فقط من رفتم و هیچ کس دیگه نبود به خاطر تگرگ و ترافیک متفکر)...  وارد که شدیم آهنگ خیلی بلندی پخش میشد و مهدیار از همون اول تا آخر نمایش جفت دستاشو گذاشته بود روی گوشاش و همش می گفت بریم من می ترسم.... ولی من تا آخر نمایش بزور نگهش داشتمنیشخند....  جالب بود برام که همه بچه ها اینقدر از نمایش لذت بردن بجز مهدیار....

ولی خوش گذشت بهم... ممنون مژ گان جونمماچ

چقدر حرف زدمخجالت فعلابای بای



موضوعات مرتبط: خودمونی

تاريخ : یکشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸۸ | ٩:٤۱ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام....

چقدر از داشتن شما ها خوشحالمماچ... ممنون... مرسی که اینقدر همدردی می کنیدماچ...

تا امروز ( چهارشنبه عصر) اصلا وقت نکردم بیام نت و نظرات رو چک کنم... تو وب خیلی ها خونده بودم که می گفتن تا میایم و غم وغصه هامون رو اینجا می نویسیم، هم دلمون سبک میشه و هم مشکلاتمون حل میشه.... تا به چشم ندیدم باورم نشد.... باور کنید تمام اون مشکلات و دل مشغولیهایی که تو پست قبل نوشتم از شروع سال جدید برامون استرس زا شده بود ولی تا اینجا نوشتم حل شدن....

 حالا چطوری...

این که برای دو تا امتحان شفاهی ام خونده بودم ولی فکر نمی کردم اینقدر عالی پاسشون کنم.... خیلی راحت بود برام شکر خدا...

امتحان رانندگی رو هم امروز صبح دادم که هم آیین نامه و هم تو شهری رو دفعه اول قبول شدم.... هنوز باورم نمیشه....

صاحبخونه هم اومد و گفت فعلا به هر در زدم نتونستم پولتون رو جور کنم فعلا تا آخر آبان ( که سالمون تموم میشه ) بمونید.... بعدش ان شا الله بتونم پولتون رو جور کنم که برید، چون پسرم می خواد بیاد اینجا بشینه.... یعنی شش ماه دیگه به تعویق افتاد....

یعنی یه جورایی یه دفعه تمام فکر و خیالها رفتن... و یک آرامش نسبی اومده سراغم.... خدا جون صد هزار بار شکرتقلب 

همتونو دوست دارم خیلی زیادقلبماچ

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: خودمونی

تاريخ : چهارشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸۸ | ۸:٠٥ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام....

 مهدیار پدر منو در آورده موقع طرف شستن و غذا پختن.... یه صندلی میکشه و میره روش می ایسته و می خواد تک تک کارها رو خودش بکنه و اصلا هم هر چی میگم: روغن داغه می پره روت یا آب جوشه دستتو بکش کنار، گوشش بدهکار نیست که نیست ناراحت...  این جور مواقع خیلی عصبانی میشمعصبانی و نتیجه اش هم که معلومه...گریه

دوتا امتحان شفاهی .... استرس امتحان رانندگی که این هفته چهارشنبه دارم.... و سوم اینکه بعد از حدود 7 سال صاحبخونه بهمون گفته خونه رو تخلیه کنیم...( فکر اسباب کشی و ...) همه و همه باعث شده که من و باباش خیلی زودتر از کوره در بیایم و خیلی کمتر تحملش کنیم و خیلی بیشتر دعواش کنیمناراحت.... خودمونم ناراحتیم ولی دست خودمون نیست.... ان شاالله زودتر این یکی و دو هفته بگذره و همه چیز به خیر و خوشی تموم شه ...تا بتونیم یه نفس بکشیمچشم.

مهدیار هم مثل جوجه دنبال آدم راه می افته و تمام دقایق داره حرف میزنه..... توی دو حالت نمی تونی ببینیش... یکی سکوت و یکی بازی با خودش.... حتما باید یکی باهاش باشه که صد البته گزینه اولش منمخنثی

این سری همش غر شدخجالت

دوستتون دارمماچ   فعلابای بای



موضوعات مرتبط: خودمونی

تاريخ : یکشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸۸ | ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام....

 

امیدوارم حال همه خوب باشه و سال خوب و پر از خبرهای خوش رو شروع کرده باشیدقلب.

ما هم خوبیم شکر خدا.... قرارمون این بود که عید رو تهران بمونیم... ولی چون مامانم و بابام و مادر شوهرم رفته بودند سوریه و برگشتشون توی تعطیلات بود تصمیم گرفتیم ٢ تا ٣ روزه بریم مشهد و برگردیم.... 

کلی سوغاتی خوشگل گیرمون اومد که دستشون درد نکنهماچ 

از راه شمال رفتیم و از راه جنوب برگشتیم.... ایشالا عکسای شمال رو دفعه بعدی میزارم.... با عکس لباس پلیسی که مادر شوهرم برای مهدیار آورده روچشمک

فعلاقلببای بای

---------------

پ.ن: این دفعه چون یکروز مشهد بودیم حرم نرفتیم.... نیاین بگین زیارتت قبول که شرمنده میشمخجالتگریه..... عکس مهدیار مال سری قبله که حرم هم رفته بودیم.



موضوعات مرتبط: خودمونی

تاريخ : شنبه ۸ فروردین ۱۳۸۸ | ٩:٤٧ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام..........

اول از همه برای خلاصیم از این امتحانات و ٢٨ واحد باقی موندم صلوات بفرستیننیشخند

دوم حالتون چطوره؟ دلم برای همگیتون تنگ شده بودماچ

یه امتحانم خیلی سخت بود و گفتن اگه بیشتر از 60 در صد ریزش داشته باشه آزمون مجدد برگزار میشه.. غیر اون بقیه اش شکر خدا خوب بود........

مهدیار هم خوبه ... به خاطر امتحانات بازکمتر بهش رسیدم و دوباره پرخاشگر شده.... و خیلی جیغ جیغوناراحت.

این امتحاناتم با بقیه یه فرقی داشت و اونم اینکه مامانم چون بازنشسته شده و وقت آزاد داشت ... اومد و مهدیار رو برام نگه داشت .... از امتحان که میومدم ... خونه تمیز....غذا حاضر.... مهدیار خوش حال و شکم سیر مشغول بازی ...خیلی خیالم راحت تر بود..... ولی مامان طفلیم خیلی اذیت شد و زحمت کشید برامماچ... ایشالا تو مکه رفتناش جبران کنمقلب.

تازه چون مامانم معلم کلاس اول بود کلی هم با مهدیار کار کرده و مهدیار می تونه کلمات... آب، کتاب، مدرسه، مدیر، آبی، جوراب، کفش، کیف، ... رو بخونه و از روی تصاویر داستان برامون بگه... هم خودش کلی ذوق می کنه و هم من و باباشخوشمزه.

جایزه خلاصی از امتحاناتم داریم برا یه هفته میریم مشهدهورا ان شاالله یادم می مونه و برای همتون دعا میکنم. کسی کار خاصی با امام رضا(ع) نداره... سفارشی... پیغامی.... پسغامی.... خلاصه در خدمتیمچشمک

مهدیار در لواسان

آقای دکترمماچ

بعد از دیدن یه برنامه با موضوع طراحی حنا رو دست ... هنرنمایی کردهخنده... اون گربهه هنر مشترکهچشمک

 دوستتون داریم...هوار بارقلبماچ

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: خودمونی

تاريخ : پنجشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٧ | ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام

 جیگر همتونو برم مهربوناااااااااااماچ

ممنون که این همه برام دعا کردین و می کنینماچ

یک هفته دیگه از امتحاناتم مونده.......... تا اینجا بد نبوده ولی اینقدر که دلم می خواسته نشده ولی بازم بد نیستااااچشمک

 

الان هم فقط اومدم بگم من 27 را تمام کرده و از فردا به سن خطیر 28 سال می رسم....... به قول مریم پاییزی یه ساااااااال دیگه پیرتر شدمخنده...

 تولد خیلی دیگه از عزیزان هم هست که به همشون تبریک می گم و  برای مطلع شدن بقیتون می تونید به پست پارسال بهمن  مراجعه کنید... لیست کاملش اونجاستچشمک

 موفق باشید دوستتون دارمماچقلب

فعلابای بای

------------------------------------

امروز که از سر جلسه امتحان اومدم بیرون لیلی مامان یونای عزیزم زنگ زد و تولدمو تبریک گفت... خیلی ذوق زده شدم. ممنونم خانومیماچ



موضوعات مرتبط: خودمونی

تاريخ : چهارشنبه ٢ بهمن ۱۳۸٧ | ۸:٤٧ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام .....

خوبید؟؟؟ خوشید؟؟؟؟ این مسابقه  وبلاگ بچه ها  چه جنب و  جوشی راه انداخته هاااا ...... همه یه پست نوشتن که بیاین به ما رای بدینیول......... ایشالا همشون رای بیارنقلب.... حالا مگه میخوان چی بدن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟سوال

 ما هم  درگیر مراسمیم ... ایشالا که به خوبی تموم شه و همه یه نفس راحت بکشیم.........

 مهدیار هر جا میریم خیلی مظلومه ولی خونه پدر خانوم تازه داداشیم که میریم.... نمی دونم چرا این قدر پر رو میشه و تمام زندگیشونو زیر و رو میکنه  اساسی... حسابی ابرومونو بردهخجالت..... نمی دونم چرا اینجوریه؟ناراحت

ایشالا عید غدیر خوبی داشته باشیدقلب

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: خودمونی

تاريخ : یکشنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٧ | ۸:۳٩ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام

 

 جای همگی خالی سفر خوبی بود و خوش گذشت و پر رو حیه برگشتیم... .

از کجا ها که سر در نیاوردیماز خود راضی.... خیلی وقت بود این جوری نگشته بودیم...

از بش قارداش تفریح گاهی در بجنورد و خونه خاله سمیه جونقلب

اینم مهدیار و زهرا جونی عزیز دل خالهماچ

 

از روستا و گاوداری عمو کامرانقلب ( مهدیار از دیدن گاوها چنان هیجانی شده بود که مرتب جیغ میزد وبالا وپایین می پرید و نمی تونست حرف بزنهماچ)

 

از روستای خسرویه زادگاه اقا نجفی قوچانی

یه رودخونه خیلی قشنگی داشت که به زور مهدیار رو ازش جدا کردیم

 

حرم هم رفتم و همتونو دعا کردمماچ ... یه زیر زمین تازه واسه حرم درست کردن زیر صحن اسماعیل طلا .... که خیلی ناز و خوشگل بود چند تایی عکس ازش براتون میزارم تا وقتی که قسمتتون بشه و ان شا الله  برید و با چشمای خودتون ببینیدشقلب

اینم مهدیاره که عاشق فضاهای بازه که توش بدوه.... داره جلو جلو میرهماچ

 

اوقات خوبی داشته باشید...

فعلاقلببای بای



موضوعات مرتبط: خودمونی

تاريخ : جمعه ٢٦ مهر ۱۳۸٧ | ٥:۱٩ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام.

 اول از همه عید فطر رو بهمه تبریک میگم.......  ایشالا یه ماه عبادتتون  مقبول حقماچ

ما تا ١٢ ساعت دیگه ایشالا عازم مشهدیم  برای دو هفته... البته مامان خانومی از اونجایی که باز نشسته شده گفته میخواد بیشتر تر هم نگهمون داره... ولی  فکر نکنم بمونم چون درسام زیاده....

سعی میکنم که  اسم همه یادم بمونه و ان شا الله  جای همتون زیارت کنم........قلب

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: خودمونی

تاريخ : چهارشنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٧ | ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام....

 

هفته پیش مامان و بابام به همراه داداشم اومدن خونمون و جاتون خالی  یه سفر غیر منتظره برامون تدارک دیدن به سمت قزوین و همدان که خیلی خوش گذشتتشویق... ولی چون مرخصی بابایی ما کم بود زودی برگشتیم....

آب و هوای عالی، روستاهای سر سبز، و از همه مهمتر اذیت نشدن مهدیار در طول راه یه سفر خاطره انگیز برامون بوجود آورد...

از راه و جاده قلعه الموت هر چی بگم بازم کمه... اینقدر مسیر طولانی و پر پیچ و خمی داره که حد نداشت... اول جاده از یکی پرسیدیم که چند کیلومتره تا قلعه که گفت:(۶۵  کیلومتر ... من خودم نرفتم ولی میگن جای قشنگیه).... ماهم راه افتادیم و دقیقا به مسافت های ۴٠ کیلومتری تابلو زده بودند که ۶۵ کیلومترخنده.... باور کنید ما ۵٠ تا تابلو رد کردیم که رو همش نوشته بود ۶۵ کیلومتر تعجب... شاید نزدیک به ۶ تا ٧ ساعت تو راه بودیم تا  بالاخره به قلعه الموت رسیدیم... شب هم خونه یکی از اهالی روستا موندیم....

روز بعد دریاچه اوان رفتیم و تا عصر اونجا بودیم... جای خیلی دنج و زیباییه...  بقیه مسیرمون رو ادامه دادیم تا به یه جایی رسیدیم که پر تمشک بود و حسابی دلی از عزا در آوردیم...

بفرمایید اینم سهمی شماماچ

 و بعد دوباره طی مسیر تا سر شب که به شهر آوج رسیدیم و شب رو تو یکی از مدارس موندیم.....

روز بعد هم به طرف غار علیصدر رفتیم.... عجب غاریه... واقعا دیدینیه .... اینجاست که باید گفت: (وتبارک الله و الاحسن الخالقین)تشویق... یه دور ۴٠ دقیقه ای با قایق تو غار زدیم و  کلی هم عکس گرفتیم ولی چون تاریک بود عکسای جالبی از کار در نیومد و عصرشم یه دوری تو شهر همدان زدیم و شب رو در مهمانخانه ی بنیاد مسکن موندیم که کلی تجهیز و جینگول بود... روز بعد هم حرکت به سمت تهران عزیز....چشمک

این وسط یه شیطنت هم کردم و مریم پاییزی(سارا) عزیزم رو اذیت کردمزبان... ببخشید نازنینم ماچ ولی از شنیدن دوباره صدات کلی کیف کردمماچ... ایشالا یه بار دیگه از نزدیک ببینمت...قلب

مهدیار در بالای روستای خشکچال اطراف قلعه الموت

مهدیار کنار دریاچه اوان در قزوین

مهدیار و مزار ابوعلی سینا

مهدیار در کنار آبشار نزدیک گنجنامه همدان

فعلابای بای قلب

 



موضوعات مرتبط: خودمونی

تاريخ : جمعه ۱۸ امرداد ۱۳۸٧ | ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام...

الان یه ثمانه سرشار از اعتماد به نفس داره این پستو مینویسه.... چونکه غیر از امتحان اولی( که زیاد ازش راضی نیستم)  به اطف خدا، بقیه امتحانات بطرز عالی ای پاس شدن و من کلی دچار خود شیفتگیم الانه نیشخند...

 

حرف زدن مهدیار داره خیلی بهتر میشه... خیلی از کلمات رو درست سر جاش به کار میبره...البته خیلیهاشم نه...

عاشق بسینی و سکلا و وارد مغازه که میشه حتی به جای سلام میگه: سکلا...بسینی...

در کنار فارسیش، انگلیسیشم به لطف بی بی تی وی در حال تقویته...تشویق

  apple... benana... hello... bye see you... sheep.. chick...rabit...dog...cat...peak bew  رو کامل و درست استفاده میکنه  و عاشق برنامه Louice world  و  Brainy baby...

(قیل از خوندن این پاراگراف ازتون عذر خواهی میکنم خجالت)  وقتی میبرمش دستشویی میگه: جیش داری شوبود؟ و وقتی کارش تموم میشه میگه: مرسی شوبود جون...خنده

یه کتاب داستان براش خریدم به اسم "راز کوچک بانی" که در کل ٢۵ صفحه  کتاب ده خط مطلب نداره  ولی عاشق این کتابشه و روزی شونصد بار باید براش بخونیم.... یه جاهایی از کتاب رو با تن صداهای مختلف براش میخوندم... دقیقا همون جوری یاد گرفته و کتاب رو که ورق میزنیم با همون صدای من شروع میکنه به خوندن کتاب... ابرو

جمعه رفتیم دارآباد... از موزه اش که اصلا لذتی نبرد ...یعنی حتی نیگاشونم نکرد ولی خیلی از بچه میمونای زنده اش کیف کرد....اونا هم نامردی نکردن و حسابی ورجه ورجه کردن ...مهدیار اینقدر خندید و دست زد و براشون جیغ کشید که ملت میمونا رو ول کرده بودن و به مهدیار نیگا میکردن.... ولی وقتی رفت بهشون تخمه بده یکیشون دست مهدیار رو گرفت و یه گاز درست و حسابی از انگشتش گرفت... مهدیار ضعف کرد از گریه صدای جیغاشم به اندازه خنده اش بلند بود و جلب توجه کن خجالت.... الان جای یه دونه دندون میمون یادگاری رو دستش مونده خنده...

یاد گرفته به هر جا میخوره .. پا میشه و با حالت ناله میگه: دد گرفت...  وقتی که منو اذیت کنه یا چیزی پرت کنه که بخوره به من تا بگم: دد گرفت... با حالت شرمندگی میاد جلو و نیگا میکنه و  میگه: دد گرفت؟ به به ؟ میخوری؟ گشننه؟ بدم؟ آب؟ سکلا؟ بسینی؟...خلاصه میخواد به هر طریقی که شده کارشو از یادت ببره  و حواستو پرت کنه...قلب

چقدر حرف زدم به قول مهدیار بخشین...چشمک

فعلابامن حرف نزن ماچ

----------------------------------------------

پ.ن:  تولد حضرت فاطمه (س) و روز زن و روز مادر رو به همه شما خانومای گل و مادرای مهربون تبریک میگمتشویق

 



موضوعات مرتبط: کودکانه , خودمونی

تاريخ : دوشنبه ۳ تیر ۱۳۸٧ | ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام...

یه دنیا ممنون از همتون به خاطر پیامهای تبریک و صمیمانتونماچ

من مشغول امتحاناتم هستم طبق معمولخنده....

تعطیلات خوش گذشته؟....  تو ترافیک گیر کردنا چطور؟چشمک به علت امتحانات و فقط به علت امتحاناتمدروغگو ما هیج جا نرفتیم... و بسی با برنامه های پر بار تلویزیونمون کیف کردیمگریه....

مهدیار قرقره کردن آب توی دهنش رو بعد مسواک یاد گرفته و حسابی دوش حمام شده براش مسواک شبانشنیشخند اینم قیافه مهدیاره که بعد مسواک میاد و این جوری دندون تمیز به رخ ما میکشهلبخند

جدیدا مغازه که برا خرید میریم پولو ازم میگیره و میده فروشنده و میگه: خمت شمابغل

میگم  مهدیار جک بگو... یه چیزیای نامفهوم پشت سر هم میگه و بعدش کلی میخنده و خم میشه میزنه رو پاش...خنده

فعلاقلب بامن حرف نزن



موضوعات مرتبط: خودمونی

تاريخ : یکشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٧ | ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام....


دیگه کارهای بامزه بچه ها فعلا تو این سن متوقف میشه و تمام شیرین کاریهاشون هول حرف زدنای دست و پا شکستشون میچرخه...

با وجودی که مهدیار هنوز کامل حرف نمی زنه ولی کلی کلمه یاد گرفته ... البته بیشتر کاربردی واسه کلمات رو یاد گرفته که من می گم. مثل:

موقعی که می خواد بره بیرون به دمپایی هاش اشاره میکنه و میگه: بپوش...

میخواد بیاد توخونه ... پاهاشو تکون میده و میگه: درآر...

سوار تاب که بشه و تند تابش بدم با یه جیغ یواش میگه: تسید...

کارای خوبی هم که میکنه یا به نظر خودش کارش خوب بوده کلی دست واسه خودش میزنه و میگه: آپری... باک الله...


به همه جور نوشیدی هم میگه: آب... بعد هم میگه: آب می خوام...


وقتی هم غذا خورده باشه و سیر باشه میگه: می می خوام... سی سدم...

تو دو هفته اولی که از شیر گرفتمش یهو ۵/۱ کیلو کم کرد و از اون موقع به بعد فقط ۵/۰ کیلو وزن گرفته... بماند که تا وقتی شیر میخورد غذا رو هم خوب میخورد ولی بعد اون غذا خوردنش افتضاح شد... باز الان به مدتی هست که دوباره به غذا رو آورده...


ولی خوب داره قد میکشه هزار ماشالا... الان دیگه از اون شکم گندش خبری نیست و صاف شده  شکمش...

یه روز  بابایی داشت میگفت من از دست شما دو تا آخر میرم تایلند و همون جا اینقدر میمونم تا بمیرم.. مهدیار هم سریع گفت: ایشالا... کلی خندیدیم و به بابا گفتم: تموم شد معرفت بچه ها... فکر کردی ما الان کلی غصه میخوریم... نخیر... فقط لطف کن یه ارث گنده بزار که حداقل ماهی یه بار پاشیم بیایم اخلاص بخونیم برات ...قیافه بابا اون موقع کلی دیدنی بود


ما هفته آینده ۴-۵ روزی میریم دیدن مادر شوهر جان... به جای سفر عیدمون


---------------------------------------------------------------------


تو گوگل اسم مهدیار رو سرچ کردم رسیدم به یه وب خیلی زیبا و آموزنده به اسم خاطرات مهدیار(نی نی سایت) و آدرس www.ninisite.com به شدت جالبه ... سمت راست وبش اطلاعات کاملی درباره تربیت کودک توی سنهای مختلف داره که به نظرم خیلی مفیده... وقت داشتید یه سر بزنید

چقدر امروز حرف زدم

فعلا



موضوعات مرتبط: کودکانه , خودمونی , از هر دری

تاريخ : چهارشنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٧ | ۱:٢۱ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()
سال نوی همگی مبارک.... به امید سالی پر برکت برای همه
ما امسال هیچ جا نرفتیم و نمی ریم...مامانم اینا هم قراره پنجم به بعد بیان... در حال حاضر در بی حوصلگی مفرط و افزونی وقت به سر می بریم...
چون مهمون هم نداریم در نتیجه کلک شیرینی ها رو هم خودم کندم.... کسی مثل ما بیکار و بی مهمون نیست پاشه بیاد خونه ما مهمون بازی کنیم؟... ما که مردیم.....
همسایه ها و دوستامم رفتن سفر....
خدا کنه مامان اینا بد قولی بکنن و زودی بیان...فعلا که دلم به ۵ و ۶ عید خوشه...اگه زیر قولشون نزنن
ایشالا امسال همه به مراد دلشون برسن.... بلند بگو آمین

موضوعات مرتبط: خودمونی

تاريخ : شنبه ۳ فروردین ۱۳۸٧ | ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()