Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers از هر دری - این نفس من بیده!!

سلام..........

* مشهد که بودم دیدم نماینده مادرای کلاس مامان کلی حروف و چوب خط برای آموزش بچه ها درست کرده

 

فکر خیلی عالی ایه ... مامان میگفت بچه ها بخاطر رنگ جذاب حروف خیلی به فارسی علاقه نشون میدن و برای دیکته پاتخته ای دعواشون هم میشه!!!!!

خیلی دیر این ایده رو دیدم و به نظرم اومد که الان دیگه بچه ها راه افتادن و نیازی به تشویقشون نیست..... و برای اول سال و حروف اغازین مفید بوده...... ولی بعد به این فکر افتادم بیام و اعداد رو درست کنم برای ریاضیشون.....

این هنر خودمهاز خود راضی. البته نمی دونم مفیده یا نه.... اصلا به درد میخوره یا بیخوده!!!! متفکر

 

* مهدیار وقتی مهمون داریم به شدت شلوغ میشه و دائم باید بهش یادآوری کنم ... که یکم اروم باش.... یکم ساکت تر ... اینقدر بدو بدو  نکن... خلاصه کلی تذکر بارونه............. اما هفته پیش معلمشون رو دعوت کردیم خونه امون.... و قبلش گفته بودم که این دفعه دیگه بهت تذکر ندماااااا.... همونم شد!!! از راه که اومد رفت و خودش رو با مداد شمعی های هدیه معلمش مشغول کرد و نقاشی کشید!! خیلی اروم اومد غذاشو خورد!! و تا اومد پای کارتون بشینه... خانومشون گفت مگه مشقات رو نوشتی که اومدی کارتون ببینی؟.. بلند شد رفت توی اتاقش و شروع کرد به نوشتن مشقاش و جالبتر اینکه این دفعه بدون جیغ من!!!!!!!!!!! تموم کرد مشقاشو..... و تا اخر رفتن معلمش خیلی خیلی اروم و بی سروصدا بودتعجب.......... خودم که حسابی تعجب کردم ازش.... ناقلا میتونه این جوری هم باشه و تا حالا رو نکرده بودهیپنوتیزم

* راستی از باشگاه بگم براتون ....که نمی دونم چرا هر وقت خودم رو برای یه چیز آماده میکنم.... یه چیز دیگه پیش میاد!! دفعه قبل که با امادگی رفته بودم ...تو گیم اول باخت مفتضحانه داشتم... ولی این بار که گفتم عیبی نداره باخت هم یه روی ورزشه دیگه ... خوشحال و با روحیه رفتم برای باخت!! 3 گیم بازی کردم که هر سه تا رو هم بردم!!!!نیشخند .... خلاصه تصمیم گرفتم از این به بعد برای نتیجه گرفتن توی کارهام.... به اونور قضیه رو در نظر داشته باشم تا شاید اونی که میخوام انجام بشهنیشخند

* یکی از دوستام اومده بود خونمون و داشت میگفت که مادربزرگم فوت کرده و کلی ناراحت بود و اشک توی چشماش حلقه زده بود..... که مهدیار پرید تو حرفش و گفت: آخی تو دیگه مامانجون نداری؟؟؟ ولی من دارم اونم دو تااز خود راضی.... دوستمم با حالتی غمگین گفت: خوش به حالتناراحت..... مهدیار هم دید که نه بد شد اینجوری گفته... برای درست کردن حرفش و ابراز همدردی گفت: البته مامانجونای منم یکم نزدیکه بمیرن ناراحت نباشناراحت..... که دوستم منفجر شد از خنده خنده..... بچه بی عقلعصبانی

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: از هر دری

تاريخ : یکشنبه ۱٧ دی ۱۳٩۱ | ٩:٥٩ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام....

همسایه مون پارسال یه گل بهم داد و گفت این گل هر 4 سال یه بار گل میده و گلش هم خیلی خوشگله.....  چند وقت بعدش هم صدام کرد و گفت بیا گل منو ببین باز شده..... 4 روز پیش که اقای همسر رفته بود گلهای روی تراس رو آب بده کلی ذوق زده شد و داد زد که بدو بیا این گلدونه گل داده.... وای نمی دونین چقدر ذوق کردم...

اینم عکسش

مهدیار به طرز باور نکردنی ای تغییر کرده.... هیچ وقت بچه شری نبوده.... اما الان تبدیل شده به یک بچه شر و شلوغ که معلمش عاصی شده ازش.... تو این یه ماهه 3 بار بیرون کلاس پشت در گذاشتنش... یه بار رفته دفتر مدرسه ازش نامه تعهد گرفتن... یه بار هم ناظم (‌به بقول خودش آقای لازم!) گفته باید پرونده ات رو بدم دستت و اخراجت کنم!!!!!!! ................ و اومده میگه: خانومم گفته باید مامانت بیاد تلدیف( تکلیف) تو رو روشن کنه و بهم گفته قول 100% بده که دیگه شیطنت نمی کنی.... منم دادم اما مامان 100% چیه که من بهش دادم؟؟؟؟؟کلافه

هنوز نمیدونه قول 100% چیه!!!متفکر چیکار کنم باهاش؟؟؟؟

خانوم پرورشیشون میگه: خیلی پا پیچش نشو و اجازه بده با محیط کنار بیاد خودش کم کم اروم میشه!!!! نمیدونم والااااااا.........

رفتم نماینده مادرهای کلاس مهدیار شدم و کلی تو این یه ماهه کار انجام دادم واسه معلمش!! فکر کنم توی رودربایستی من مونده که مهدیارو از کلاسش بیرون نکرده هنوزخنده

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: از هر دری

تاريخ : شنبه ٢٩ مهر ۱۳٩۱ | ٧:۳٥ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام....

این پستم چندتا مطلب توی هم داره............

1- یه سفر یه روزه رفتیم قزوین و برگشتیم... چه شهر خوشگلیه.قلب.... ایشالا بعدا توضیحات کاملشو میدم و عکساشو میزارم...

2- روز دوشنبه مهدیار سنجش برای کلاس اول دارهبغل و بعد واکسن.... که از الان غصه اش شده برای واکسنخنده.

میپرسه مامان کلاس دوم هم واکسن داره؟ گفتم نه... گفت: نمیشه من اول برم کلاس دوم؟؟؟

3-  تولد حضرت علی (ع) و روز پدر و مرد رو به همه باباهای عزیز تبریک میگم... ایشالا سالیان سال سایه اشون روی سرمون باشه......

بابا و باباجونای مهدیار روزتون مبارک.... دوستتون داریم هوارتاقلب

4- چند روزه داریم میریم گوهرباران (شمال).....با مامان جون و عمه و عموهای مهدیار .... توی این مدت هم تولد مهدیار جونه که 6 سالش رو تموم میکنه.تشویق....

گل مامان و بابا خیلی دوستت داریم و بخاطر داشتنت خدا رو شاکریم.... تولدت مبارک عسل منهوراقلبماچهورا

امسال هم مثل سه سال پیش تولدش رو کنار دریا براش جشن میگیریم.... ایشالا عکساشو بعد از برگشتن میزارم....

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: از هر دری

تاريخ : شنبه ٦ خرداد ۱۳٩۱ | ٦:٠٦ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام.........

سلام دوستای گلم.... اگه بدونید چقدر دلم براتون تنگ شده بودبغل

تاخیر ٣ ماهه ما دلیل داره... حالا میگم براتون...

از همون موقع که نبودیم.... یه هفته ای مادر شوهر جان و خواهر شوهری و داداش آقای همسر خونه ما بودند و همش بیرون و گشت و گذار......

بعد مراسم حنا بندون داداشیم بود توی کرج که یه هفته ای هم اون مشغولمون کرد.... ده روز بعدش مراسم عروسیشون بود توی مشهد که دو هفته ای هم اونطرف بودیم ( ایشالا همه عروس دامادها خوشبخت بشن... مخصوصا این دو تا جوجوی مابغل) ...... برگشتیم شده بود ماه رمضون ( پساپس میگم که ایشالا نماز روزه های همتون قبول واقع شده باشهخجالت)......

و اما بقیه ماجرا......

بابایی ما یه پولی جمع کرده بود و می خواست هر طور شده ما رو صاحبخونه کنه.... خلاصه که تمام ماه رمضون رو گشتیم و اون خونه ای که دلمونو بگیره پیدا نکردیم.... یه دو سه تایی هم بود ولی هر کدوم به علتی نشد.... تا اینکه در یک اقدام غافلگیری ما راهی کرج شده... خونه دلخواه رو پیدا کرده... پولش را داده.... و به اصطلاح و به لطف خدا صاحبخونه شدیمنیشخند

خونه هم کلی کار داشت و تقریبا الان میشه گفت یه خورده وقت آزاد پیدا کردیم... که در اولین اقدام وصل شدم تا از حالتون خبر بگیرم....

به صورت  خلاصه اینکه ما از ٢٩ شهریور یعنی به مدت ١٣ روزه که ما کرجی شدیم ..... خداحافظ تهرانم ماچ....... اوایل یه خورده برا این موضوع ناراحت بودم... ولی خوب دیگه باید با شرایط کنار اومد..... و دارم رو خودم کار می کنم تا با کرج هم دوست بشم ابرو...

خدا جون ممنونم ازت و یه وقتایی اگه یه حرفایی میزنم ازم خرده نگیر و روی حساب ناشکریم نزار.... خودت می دونی که وقت لازم دارم تا با شزایط جدیدم وفق پیدا کنم... دوستت دارم و می دونم دوستم داریماچ

مهدیار هم کلی بزرگ و شیرین زیون شده که حالا بعدا میام براتون ازش میگم...

این از احوالات ما..... بدو ام بیام که دلم واستون یه ریزه شده..... بیام خبر بگیرم ازتون

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: از هر دری

تاريخ : شنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٩ | ٦:٠۱ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام...

کنار پنجره اتاقمون یه نادونه که وقتی بارون میاد قشنگی صدای بارون رو چند برابر میکنه و ما خیلی دوستش داریم.....  چند وقت پیش که حسابی بارون اومد ما هم یه دل سیر صدای بارون گوش دادیم... و گاه و بیگاه بابایی یا من میگفتیم: یه دقیقه ساکت.... بعد چند لحظه میگفتیم بازم صدای بارونه ....قلب

حالا دیشب مهدیار داشت میخوابید که همسایه بالاییمون از تو راهرو رد شد و برق رو روشن کرد... مهدیار داد زد یه دقه ساکت... بعد یه چند لحظه گفت: هیچی نبود صدای برقه بخوابید..خنده

مهدیار شش ماهه-آذر 85

مهدیار یک سال و شش ماهه-آذر 86

مهدیار دو سال و شش ماهه-آذر 87

---------------------------

بالاخره این داداشی ما هم قاطی مرغها شدهورا...... از فردا دارن واسه یه سری کارها میان اینجا و روز عید غدیر هم مراسم عقدشونه.... اینقدر کار دارم.... اینقدر اضطراب دارم.... اینقدر درس نخونده دارم...گریهکلافه

-----------------------------

اگه دور از جونتون... دور از جونتون.... دور از جونتون.... زبونم لال... روم به دیوار.... خاک به دهنم....بعد 120 سال دیگه.... مرگ مغزی شدیدخجالت و خواستید که از الان فرم اهدای اعضا رو داشته باشید میتونید برید به سایت www.iran-ehda.ir  وثبت نام کنید... کارتش میاد در خونتون....

-----------------------

دنبال ربط مطالب این پست به هم نباشید که خود نویسنده هم از درک آن عاجز استنیشخند

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: از هر دری

تاريخ : دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٧ | ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام

ای راهب کلیسا کمتر بزن  به ناقوس

خاموش کن صدا را نقاره میزند توس

آیا مسیح ایران کم داده مرده را جان

بردار جان خود را با ما بیا به پا بوس

تولد امام رضا (ع) رو به همتون تبریک میگم و انشا الله قسمت همه بشه برن پا بوسیش.........

این  عکس از یه قالی توی حرم اما زضا (ع) است که ٣٧۵ متره.... اونم ماییم وسط قالینیشخند

 

عاشق اون تبلیغ پالاز موکته که موکت بچه ها رو تبلیغ میکنه....... چند وقت پیش پتوی کوچولویی هاش رو پیدا کرده بود  و با جیغ و داد اومد و گفت: مامان نیگا... حالاز موکتخنده. از اون به بعد شبها داره با حالاز موکتش میخوابه...

موقعی که  من و باباش حرف میزنیم  میاد وسط میشینه و شلوغ میکنه.نمی زاره حرف بزنیم... جدیدا به یه نتیجه رسیدیم که موقع حرف زدن جفتمون به مهدیار نیگاه کنیم... چون فکر میکنه با اونیم ساکت میشه و گوش میده... بعضی مواقع هم سرشو تکون میده و میگه: به نظرم... بله بله...خنده

یه دفعه رفتیم نونوایی به شدت شلوغ بود... مهدیار یکم این پا و اون پا کرد و رفت جلو گفت : مامان  سلام کنم؟.... گفتم: آره...... دیگه شروع کرد به سلام و احوالپرسی و عمو خسته نباشی و کلی حرف  دیگه که بقیه اش نامفهوم بود.... خلاصه وقتی اقای نونوا کلی باهاش حرف زد گفت: عمو یه دونه نون لف کنید........ نونواهه و مردم هم کلی خندیدن و بعد نونواهه گفت چشم و رفت براش نون آورد ... حالا من هر چی میگم نه صف میاستم تا نوبتم بشه از نونوا و مردم اصرار که حالا که بچت نون رو خریده تو هم بگیر و برو..... خلاصه که جا زدیم اساسی چشمک

فعلا بای بایقلب

 



موضوعات مرتبط: از هر دری

تاريخ : دوشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٧ | ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام...

ماه مهر امسال با شهادت مولا آغاز شده.... ایام شهادت حضرت علی (ع) رو تسلیت میگم... .

  و آغاز فصل پاییز رو تبریک میگم... دیروز داشتم فکر میکردم که مامانایی که بچه های متولد مهر ٨۴ تا شهریور ٨۵ داریم... پست مهر ماه سال ٩١ هممون راجع به مدرسه رفتن بچه ها مونهقلب

بچه هایی مثل: یلدای بابا، ایلیای سمیه، ایلیای سمیه( ستاره طلایی)، کیارش وروجک، پارسا داداشی پگاه، بردیای شراره، شایان پی براه، نیکان آرام، پارمیدا، کیانای درنا، مهدیار من، صبای آرزو، یونای لیلی، ستایش ندا، آندیای مژگان،... و شاید خیلی های دیگه که مغزم یاری نکرده به یاد بیارم.... به امید موفقیت واسه همه این کوچولوهاماچ

امروز ،دوم مهر، نهمین سالگرد ازدواجمونه.... وارد دهمین سال شدیمقلب

 امسال مهر مامانم بازنشسته شدماچ روز اول مهر هم تولدش بودقلب

امسال مهر زهرا جونمون... اولین نوه خانواده...عزیز دل خاله کلاس اولی شدهماچموفق و شاد باشی عسل من

 ان شا الله  فصل پر بارانی هم باشه...........

فعلابای بای

 



موضوعات مرتبط: از هر دری

تاريخ : سه‌شنبه ٢ مهر ۱۳۸٧ | ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام...قلب

اول هر چیز آغاز ماه مبارک رمضان رو به همتون تبریک میگم ....ایشالا که نماز و روزه هاتون قبول باشه و به تمام آرزوهاتون برسیدماچ.... ولی امسال چقدر یواش اومد نه؟تعجب منکه اصلا متوجه اومدنش نشدمناراحت.... شایدم درسا مشغولم کرده بودناراحت

بالاخره این ترم تابستونی منم تموم شد و مجالی شد واسه یه نفس، تا دوباره ماراتن درس و کتاب  از  ١٠ یا ١٢ روز دیگه شروع بشه...افسوس

مهدیار من امروز ٢٧ ماهش رو تموم کرد و وارد ٢٨ امین ماه قشنگ زندگیش شدماچ ... ولی نمی دو نم چرا خیلی حوصله اش رو ندارمگریه...  شاید به خاطر وابستگی فرسایشیش به منه، که جفتمون رو تا حد نهایت خسته میکنه.... ولی  شیرین زبونی هاش  تحمل آدم رو زیاد میکنه شایدم فکر میکنم که تحملم زیاد شده... اصلا ولش کن این حرفا رو....

به پیام بازرگانی های بی ربطی که حفظ کرده: هَیشِه ایفت(کیفیت)هَیشِه تاژ ، و همراه اول رو هم اضافه کنید...خنده

از گزارش این چند وقته میتونم به تولد آندیا جون اشاره کنم که صد البته خبرش بیات شدهخجالت.... ولی خیلی خوب بود خیلی خوش گذشت ... مخصوصا هواش که واقعا عالی بود... به مژگان جون به خاطر حسن سلیقه اش در انتخاب مکان تبریک میگمتشویق.... ممنون نازنین به خاطر زحمات فراوون اونروزت...ماچ

هر کس بوستان بهشت مادران رو نرفته توصیه میکنم که بشتابه تا از دست نداده... واقعا دیدنی بود... مناظرش که صد البته نه  بلکه...چشمک

عکسی نگرفتم بجز این دو سه تا....

 تو این عکس این آقا کوچولوی پیرهن قرمز( که اسمشم نمی دونم ) یه گاز اساسی دست نیروانا رو مهمون کرد و قیافه نیروانا به خاطر اون گازه که این جوریه و داره داد میزنهناراحت

 

و این یکی که ندا جون لباس خوشگل تن دخترش کرده بود و آورده بودش پیش پسرای ما دلبری، و بعدم میگفت به نظرم چشمت دختر منو گرفتهخنده... (امروز تولد ستایش خانومی هم بوده... تولدت مبارک چشمگیر منماچ)

 

و این هم کیک خوشگل آندیا جون قبل از شیرجه اش به طرف کیک و خراب کردن اونخوشمزه... که متا سفانه من یه خورده زود رفتم و از این خوشمزه نخوردمناراحت

خوشمزه

-------------------------------------

از این خاکهای ژله ای که تو مترو میفروشن دیدین؟ من  دو بسته ای گرفتم خیلی نازن... آدم دلش میخواد قورتشون بدهزبان

خاک ژله ای

خاک ژله ای

فعلابای بای

 



موضوعات مرتبط: از هر دری

تاريخ : سه‌شنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸٧ | ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام...

روز شنبه رفته بودیم پارک ملت که دیدیم نوشتن افتتاحیه آبنمای موزیکال پارک ساعت ٨:٣٠ شب....از خود راضی

 مهدیار رو بردیم حیوونای پارک رو دید و کلی ذوق کردخوشمزه

پارک ملت

 و بعد هم رفتیم افتتاحیه ... که خیلی آبنمای خوشگلی بود... تقریبا مثل آبنمای الماس شرق مشهده ولی چند مدل قشنگ تر داشت و موسیقی ژاپنیش خیلی حال و هوا رو عوض کردچشمک

ابنما و جمعیت

میخواستم مهدیار رو مهد بنویسم که از تنهایی در بیاد ولی رایمو زدن و میگن رفتن بچه زیر سه سال به مهد فایده ندارهسوال ... توی خونه هم خسته میشه از بس بی بی تی وی میبینهخمیازه...اصلا هم اهل تنهایی بازی کردن نیست و نمی تونه سر خودشو با چیزی گرم کنه حتی برا دو دقیقه ناراحت.... اینقدر هم  هوا گرمه که جرات نمیکنیم توی طول روز ببریمش بیرون... دو بار هم که سابقه گرمازدگی و بستری شدن داره حسابی چشممونو ترسونده.... خلاصه که بساطی داریم با این پسر و گریه هاو بهانه گیریهاش تو خونه...متفکر

پارک پلیس

-------------------------------------------------

تولد حضرت علی (ع) و روز پدر رو با همه باباهای فداکار تبریک میگمقلب

فعلا بامن حرف نزن

 



موضوعات مرتبط: از هر دری

تاريخ : چهارشنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٧ | ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

 سلام
ما از سفر برگشتیم... و شکر خدا مهدیار این دفعه طوریش نشد و حالش خوبه...
دو روز قبل سفرم خبر دادن که بابام هفت هشت روز پبش سکته قلبی کرده   ولی این نامردا به من چیزی نگفته بودن تا خودم برم اونجا و باخبر شم ... مردم و زنده شدم تا رسیدم  اونجا و با چشم خودم دیدمش .. که هزار مرتبه شکر خدا خطر رفع شده بود ... دور از جون همه مامان و باباها ... تا اتفاقی براشون نیوفته آدم همچین درست و حسابی قدرشونو نمیدونه.... چقدر راه دور بودن تو این جور مواقع زجر آور و داغون کنندست... تمام شوق و ذوق سفرمون جاشو داد به دلهره و استرس... ولی بعد با دیدن قیافه شاد و خندون بابا قلبم آروم شد... خدایا هزار بار دیگه هم شکرت.. خودت مواظب همه مامان و باباها باش ...مرسی...
 
مهدیار جونی هم حالش حسابی خوبه و کلی پر انرژی برگشته... از هر کسی هم  یه کلمه یاد گرفته و الان تلفنی حرف زدنش این طوری شده:

سلام ... چطوری گلم.... آت (حالِت) خوبه... چه بَبَر (خبر)...
چی؟؟؟... آها! .. خوب .. خوب...  چی ... مامان... گوشی... کانی نه (کاری نداری؟)... خداسِس... .

ولی بعد هم گوشی رو نمی ده و کلی جیغ و اشک و نالست تا من بتونم حرف بزنم.

خونه مادر شوهر جان اینا حیاط داره و مهدیار از ذوق اینکه هی بره تو حیاط، شوخی و جدی این قدر گفت: جیش ... جیش... تا اینکه یاد گرفته و دیگه کامل خبر میده.... الان هم دو شبه که پوشک نمی کنمش.... آقا شد رفت پی کارش.
خواهر شوهر جان طرز پخت نون فانتزی رو بهم یاد داده اینقدر خوب میشه.... خودم که فعلا کلی ذوق مرگم... .

تا حالا اردیبهشتی به این گرمی و بی بارونی دیده بودین

راستی مهدیار امروز ۲۳ ماهه شد

خوب  مواظب خودتون باشید    فعلا



موضوعات مرتبط: از هر دری

تاريخ : پنجشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٧ | ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام....


دیگه کارهای بامزه بچه ها فعلا تو این سن متوقف میشه و تمام شیرین کاریهاشون هول حرف زدنای دست و پا شکستشون میچرخه...

با وجودی که مهدیار هنوز کامل حرف نمی زنه ولی کلی کلمه یاد گرفته ... البته بیشتر کاربردی واسه کلمات رو یاد گرفته که من می گم. مثل:

موقعی که می خواد بره بیرون به دمپایی هاش اشاره میکنه و میگه: بپوش...

میخواد بیاد توخونه ... پاهاشو تکون میده و میگه: درآر...

سوار تاب که بشه و تند تابش بدم با یه جیغ یواش میگه: تسید...

کارای خوبی هم که میکنه یا به نظر خودش کارش خوب بوده کلی دست واسه خودش میزنه و میگه: آپری... باک الله...


به همه جور نوشیدی هم میگه: آب... بعد هم میگه: آب می خوام...


وقتی هم غذا خورده باشه و سیر باشه میگه: می می خوام... سی سدم...

تو دو هفته اولی که از شیر گرفتمش یهو ۵/۱ کیلو کم کرد و از اون موقع به بعد فقط ۵/۰ کیلو وزن گرفته... بماند که تا وقتی شیر میخورد غذا رو هم خوب میخورد ولی بعد اون غذا خوردنش افتضاح شد... باز الان به مدتی هست که دوباره به غذا رو آورده...


ولی خوب داره قد میکشه هزار ماشالا... الان دیگه از اون شکم گندش خبری نیست و صاف شده  شکمش...

یه روز  بابایی داشت میگفت من از دست شما دو تا آخر میرم تایلند و همون جا اینقدر میمونم تا بمیرم.. مهدیار هم سریع گفت: ایشالا... کلی خندیدیم و به بابا گفتم: تموم شد معرفت بچه ها... فکر کردی ما الان کلی غصه میخوریم... نخیر... فقط لطف کن یه ارث گنده بزار که حداقل ماهی یه بار پاشیم بیایم اخلاص بخونیم برات ...قیافه بابا اون موقع کلی دیدنی بود


ما هفته آینده ۴-۵ روزی میریم دیدن مادر شوهر جان... به جای سفر عیدمون


---------------------------------------------------------------------


تو گوگل اسم مهدیار رو سرچ کردم رسیدم به یه وب خیلی زیبا و آموزنده به اسم خاطرات مهدیار(نی نی سایت) و آدرس www.ninisite.com به شدت جالبه ... سمت راست وبش اطلاعات کاملی درباره تربیت کودک توی سنهای مختلف داره که به نظرم خیلی مفیده... وقت داشتید یه سر بزنید

چقدر امروز حرف زدم

فعلا



موضوعات مرتبط: کودکانه , خودمونی , از هر دری

تاريخ : چهارشنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٧ | ۱:٢۱ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()