Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers مهدیار گم شده - این نفس من بیده!!

سلام

امروز داداشیم میخواست برگرده مشهد و من میخواستم براش تغذیه بزارم برای طول راه....

 داداشی با تلفن مشغول صحبت بود و من گفتم الان میرم بیرون و زود میاد و تا بقالی کوچه رفتم و خرت وپرت براش خریدم.... وقتی برگشتم دیدم در خونه بازه و داداشی هم مشغول اس ام اس بازی... گفتم: پس مهدیار کو؟ گفت: نمی دونم مگه با خودت نبردی؟...

 فکر کردم داره شوخی میکنه ........ (مهدیار عاشق قایم موشکه) گفتم حتما خودشو قایم کرده... یکم تو خونه دنبال مهدیار گشتم دیدم واقعا نیست....پریدم تو حیاط...تو راه پله ها... تو کوچه... هیچ جا نبودتعجب... رفتم بقالی .... اونجا هم نبود.... برگشتم خونه و گفتم: راستشو بگو کجاست؟.... داداشی گفت: به خدا ندیدمش....حالا از یه طرف تمام بدنم داره میلرزه و از طرف دیگه اشکم بند نمیادگریه.....

 هزار جور فکر ریخته بود تو سرم.... با تمام توانی که داشتم شروع کردم به دویدن از یه طرف کوچه و داداشی هم از طرف دیگه..... تا اینکه سر کوچه بغل باجه تلفن پیداش کردم..... بغلش کردم و  اینقدر گریه کردم و سرش داد زدم که آبرو برام تو کوچه نموندخجالت.... خودشم با دیدن گریه من گریه اش گرفت... اونم از ترس که یه وقتی نزنمش..... ( تنها شانسی که آوردم این بود که عاشق تلفن عمومیه  و همون جا پیشش وایستاده بود.... چون یه آقاهه داشت با تلفن صحبت میکرد....ایستاده بود حرف اون تموم شه خودش بره سر وقت تلفنآخ).

خدا خیلی بهمون رحم کرد.... همش میگم اگه یه ماشین بهش زده بود؟... اگه یکی برده بودش؟؟؟ باید چه خاکی میریختم تو سرمنگران.

بعد که اومدیم خونه و جفتمون ساکت شدیم...اومده رو پام نشسته و گردنشو کج کرده و با التماس میگه: مامان بازم گریه کنشیطان... واقعا قیافه اش این جوری شده بودشیطان.

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : دوشنبه ٤ آذر ۱۳۸٧ | ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()