سلام...
اول هر چیز آغاز ماه مبارک رمضان رو به همتون تبریک میگم ....ایشالا که نماز و روزه هاتون قبول باشه و به تمام آرزوهاتون برسید
.... ولی امسال چقدر یواش اومد نه؟
منکه اصلا متوجه اومدنش نشدم
.... شایدم درسا مشغولم کرده بود
بالاخره این ترم تابستونی منم تموم شد و مجالی شد واسه یه نفس، تا دوباره ماراتن درس و کتاب از ١٠ یا ١٢ روز دیگه شروع بشه...
مهدیار من امروز ٢٧ ماهش رو تموم کرد و وارد ٢٨ امین ماه قشنگ زندگیش شد
... ولی نمی دو نم چرا خیلی حوصله اش رو ندارم
... شاید به خاطر وابستگی فرسایشیش به منه، که جفتمون رو تا حد نهایت خسته میکنه.... ولی شیرین زبونی هاش تحمل آدم رو زیاد میکنه شایدم فکر میکنم که تحملم زیاد شده... اصلا ولش کن این حرفا رو....
به پیام بازرگانی های بی ربطی که حفظ کرده: هَیشِه ایفت(کیفیت)هَیشِه تاژ ، و همراه اول رو هم اضافه کنید...
از گزارش این چند وقته میتونم به تولد آندیا جون اشاره کنم که صد البته خبرش بیات شده
.... ولی خیلی خوب بود خیلی خوش گذشت ... مخصوصا هواش که واقعا عالی بود... به مژگان جون به خاطر حسن سلیقه اش در انتخاب مکان تبریک میگم
.... ممنون نازنین به خاطر زحمات فراوون اونروزت...
هر کس بوستان بهشت مادران رو نرفته توصیه میکنم که بشتابه تا از دست نداده... واقعا دیدنی بود... مناظرش که صد البته نه بلکه...
عکسی نگرفتم بجز این دو سه تا....
تو این عکس این آقا کوچولوی پیرهن قرمز( که اسمشم نمی دونم ) یه گاز اساسی دست نیروانا رو مهمون کرد و قیافه نیروانا به خاطر اون گازه که این جوریه و داره داد میزنه
و این یکی که ندا جون لباس خوشگل تن دخترش کرده بود و آورده بودش پیش پسرای ما دلبری، و بعدم میگفت به نظرم چشمت دختر منو گرفته
... (امروز تولد ستایش خانومی هم بوده... تولدت مبارک چشمگیر من
)
و این هم کیک خوشگل آندیا جون قبل از شیرجه اش به طرف کیک و خراب کردن اون
... که متا سفانه من یه خورده زود رفتم و از این خوشمزه نخوردم

-------------------------------------
از این خاکهای ژله ای که تو مترو میفروشن دیدین؟ من دو بسته ای گرفتم خیلی نازن... آدم دلش میخواد قورتشون بده


فعلا
[ تگ ها : از هر دری ]
+ نوشته شده در ساعت ۱۱:٥٤ ب.ظ توسط ثمانه





