Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers مریضی - این نفس من بیده!!

سلام....

 از اونجایی که یه الان تو هر وبی میریم درباره مریضی بچه هاشون نوشتن....منم واسه از قافله عقب نموندن شرح مریضی مهدیار رو می نویسمنیشخند

 مهدیار یه تب بی علت سه روزه داشت و بعد هم بطور ناگهانی ساعت9 شب دو روز پیش یه تب خیلی شدید 5/39 درجه که هر کاری کردیم با استامینوفن و شیاف و پاشویه پایین نیومد که نیومد... دست آخر به یه شبانه روزی رسوندیمش که تبش اونجا 5/40 بود دکتره گفت واسه اینکه تشنج نکنه سربع دو تا آمپول دیازپام زد و شربت سفیکسیم داد و گفت برید خونه لختش کنید و تا میتونید پاشویه کنید که شکر خدا بعد دو ساعت همون طور یه دفعه ای هم تبش قطع شد و خوابید خواب...

الان حالش خیلی خوبه به لطف خدا قلب...

جدیدا صبح ها که از خواب بیدار میشه اول میگه: مامان... تا من بگم: بله، سریع میگه: پاشو گشننه... به به ...شی کاکا(همون شیر کاکائو، چون صبحها با نون و پنیرش شی کاکا هم میخوره) ... آخ خالا منو داشته باشید با چشمایی که هنوز پر خوابه و نمی فهمه کجاست... باید پاشم و سرویس بدم به آقاکلافه

یه شب هم شام برده بودیم بیرون که یه خانواده اومدن نزدیک ما نشستن ... تعدادشون خیلی زیاد بود و شام هم آش آورده بودن مهدیار رو هر کاری کردیم نشد از اون خانواده دور کنیم و رفت هی نیگاشون کرد و هی گفت: به به میخوری... خلاصه مردیم از خجالت خجالت ولی مهدیار ول کن نبود ... دست آخر مامان خانواده یه ظرف آش کشید و داد به مهدیار ...ما هم عرق ریزان و تشکر کنان مهدیار رو کشیدیم کنار... چون خودمون ساندویچ برده بودیم در نتیجه قاشق نداشتیم ... حالا مهدیار هی بلند میگه گاشو بده مامان گاشو بده... دید من نمیدم بلند شد طلبکارانه رفت زد رو شونه همون خانومه و گفت گاشو بده منتظر... هم مرده بودیم از خنده و هم در حال سکته از شرمندگیخجالت استرس زودی آشه رو دادم مهدیار خورد و بساط رو جمع کردیم و رفتیم یه جای دیگه نشستیمخنثی

بچه ها چقدر زود کارای ما رو بدون اینکه متوجه بشیم یاد میگیرن و تکرار  میکنن... این یه نمونه کوچیکشه

خنده

اینجا هم که فضول خان در حال نظارت بر سبزی شستن مامان

قلب

 

 فعلا خداسس ماچ بامن حرف نزن



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : شنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٧ | ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()