Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers تشکر و گزارش - این نفس من بیده!!

سلام دوستای عزیزم...

خیلی ممنون از محبت همتون ...واقعا خودم شرمنده شدم واسه نوشتن (پ.ن) پست پایینی.  اصلا فکر نمی کردم این همه محبت داشته باشید و با تلفنها و اس ام اساتون این جوری شرمندم کنید ... حتی کسایی که اصلا فکرشم نمی کردم  بهم زنگ زدن. مرسی .... میگما حالا اگه میومدم التماس میکردم تو رو خدا بهم زنگ بزنید این همه تلفن نداشتم ... خلاصه که خیلی گلید و خیلی دوستتون دارم شدید.

الحمد الله( شمسی جون این تشدیده هم خودش اومدااا ، جل الخالق) حال مهدیار خیلی خیلی بهتره و خدا رو شکر مشکل خاص دیگه ای نداره، فقط می مونه واکسن ۱۸ ماهگیش که دکترش گفت یه چند روزی صبر کنید تمام علائم اسهالیش برطرف شه بعدا بزنید... که احتمالا یکشنبه بریم واسه واکسنش ... خدا به خیر بگذرونه چون شنیدم واکسن پر دردسریه... .

اها راستی در مورد نامزدی خواهرم که خیلی خوب برگزار شد و یه داماد  به خجالتی تمام بشریت نصیبمون شده ....هر چی من از خجالتی بودنش بگم کم گفتم ... ولی در کل پسر خیلی ماهیه.... هم خودش و هم خانوادش بشدت کم حرف و مظلوم... حالا داشته باشید خواهر منو که یه کولی و اتیش پاره اییه که دومی نداره ... همه میگن عجب در و تخته ای. ...  ایشالا که کنار هم سالیان زیاد بمونن و خوشبخت شن.

مهدیار اونجا هم بی قراری میکرد ولی چون نیروی کمکی داشتم خیلی راحتتر بودم و کلی قرامو ریختم( شهلا جونی خوندی)...

قبل از مشهد رفتنمون هم که مادر شوهر جان و خواهر شوهر جان اینجا بودن و کلی به ما خوش گذشت. در ضمن مادر شوهر جان کلی هم زحمت کشید و سالاد شور و شوری گل کلم برامون گذاشت که خیلی خوشمزه شده ... مهدیار اصلا سر وقت کیف نمیرفت ولی به لطف مادر شوهر جان( که مرتب از تو کیفشون شکلات به مهدیار میداد) حسابی یاد گرفته و هر کیفی میبینه سریع میکشه و میگه: به به... یه دفعه هم تو مترو به کیف یه پسره گیر داد و این قدر کشید که پسره نمی دونم از کجای کیفش یه شکلات داد بهش و اونم اروم شد  و کیف یارو رو ول کرد.

روز قبل از نامزدی خواهرم هم رفتیم الماس شرق و مریم پاییزی نازنین رو دیدم...نمیدونید چه دختر خوشگل و ناز و مهربونیه  ...خیلی اروم و خنده رو ، حسابی کیف کردم از دیدنش... با خواهر مهربونش بودن . اینقدر صمیمی که به نظرم خیلی وقته همدیگه رو میشناسیم....  مهدیار چند روزی بود که خجالت کشیدن یاد گرفته بود و اولش نرفت بغل مریم جون ولی بعد با رو شدن شکلات که از کیف مرمر جونی در اومد سریع پرید بغلش ... و مریم جون هم خجالتمون دادن و برا مهدیار دو تا شیطونک لاستیکی(فکر کنم اسمشون همین باشه؟) رو خریدن... حیف که من کار داشتم( مریم جون از اون شکلکات ندارم واسه اینجا ) و نشد خیلی وایستم و با هم حرف بزنیم ولی همین مقدارشم خیلی عالی بود و خوش گذشت... ایشالا یه سری بیای تهران مفصل تر حرف بزنیم . در ضمن مریم گلم زحمت این میمون پایینی رو هم واسه مهدیار کشیده ، اینقدر ناز میخنده میمونه، مثل بامشاد شکمش تکون میخوره مهدیارهم ازش یاد گرفته و هی الکی میخنده...    مریم جونم یه دنیا ممنون

میمون

این عروسک خوشگله پایین رو هم فیروزه جون زحمتشو کشیده. .. البته حدود یه ماه پیش ولی وقت نشده بود که عکسشو بزارم.... از تو هم ممنونم مهربونم

اسب ابی

 این سری بازم  پرچونگی کردم ببخشید

فعلا



موضوعات مرتبط:

تاريخ : جمعه ۱٦ آذر ۱۳۸٦ | ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()