Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers وقاع اتفاقيه - این نفس من بیده!!

 سلام دوستای خوبم ...

 ما بر گشتیم ... اما چه برگشتنی ... خلاصه کنم  گفته بودم بلیط نیست،  ما با کلی دوندگی بلیط رفت پیدا کردیم و رفتیم ولی برگشت گیرمون نیومد بابایی که مجبورا با اتوبوس برگشت ولی ما با بیچارگی و عجز و التماس و دقیقه نود بلیط افتضاح ترین قطار ممکن رو گیر آوردیم و  برگشتیم. اول که با دو تا آقای قول تشنگ(؟) تو یه کوپه بودم بعد رفتم نشستم تو رستوران قطار تا رئیس قطار واسم یه جایی پیدا کنه و تا نیشابور تو رستوران بودیم و بعدشم یه کوپه داد با چهار تا خانوم چاقالو که بزور توش نشسته بودن و من و مهدیارم رفتیم اونجا ...ولی چون هوای کوپه گرم شده بود تا صبح پنجره رو باز گذاشتن و فکر مهدیار هم نبودن. تازه قطاره هم ۱۴ ساعته ما رو رسوند...

خلاصه که  مردیم تا رسیدیم تهران ولی هنوز چهار پنج ساعت نگذشته مهدیار بالا آورد ... حالا نه یه بار، نه دو بار، یازده بار تا شب بالا آورد و چهار پنج هم زیر پاش رفت و بالاخره مجبور شدیم دوباره بیمارستان بستریش کنیم  ... این سری رگش هم پیدا نمیشد و کلی دستاشو سوراخ سوراخ کردن تا بالاخره از پاش یه رگ گرفتن و سرم رو وصل کردن ..حالا مهدیار نازک نارنجی که تا دست بهش میزنیم جیغش هوا میره رو داشته باشید که چه جیغها و گریه هایی که نمی کرد، حسابی دلم ریش شده بود و اشکمم بند نمیومد و هار هار جلوی ملت گریه میکردم ... این دفعه اسهالیش خیلی بد جور بود رنگش سفید بود و دکترش گفت احتمالا وباست یه سری آزمایش گرفتن و یه نمونه هم ازش دادن وزارت بهداشت و درمان... ولی خوشبختانه گفتن که نه بعلت سردی هوا وبا نیست ولی شبه وباست... فکر کنم یه بیستایی سرم بهش زدن و کلی آنتی بیوتیک.... توی بیمارستان دقیقا سه تا بچه بود که از مشهد اومده بودن و هر سه تا اینجوری شده بودن   نمی دونم چرا ... در نهایت عصر پنجشنبه در حالی که هنوز زیر پاش میرفت مرخصش کردن.... الان هم حال عمومیش خوبه، فقط یه خورده ای بیحالی داره که هر جا بازی میکنه چند دقیقه بعد همونجا دراز میکشه ....

تو این چها روز سرم به پاش بود و نتونسته بود راه بره، بماند که چقدر خودشو منو اذیت کرد ... ولی تا سرمش باز شد و گذاشمتش زمین راه رفتن یادش رفته بود و هی میخورد زمین کلی خندیدنم به قورباغه ای راه رفتنش.

پ.ن ۱ : یه سوال دارن ازتون ...

من توقعم بالاست؟ که دلم میخواست تو این چند روزه اونایی که شمارمو دارن یه حالی ازم بپرسن؟؟؟ بپرسن تو کجا موندی؟؟؟ (صد البته اس ام اسی، راضی به زنگ زدنشون هم نبودم)چون تو پست قبلی نوشته بودم هفته دیگه بر میگردم ولی شده بود دو هفته و هیچکس یادم نبوده .... حداقل ده نفری شماره من داشتن. نه ؟؟؟... ما تو یه اتاقی بودیم که کس دیگه ای نبود تمام روز من و مهدیار چشممون به در و دیوار اونجا بود. ... دلم میخواست حتی یه نفر برام یه اس ام اس میزد... تازه من یه شب یه جک واسه دوازده نفر فرستادم تا شاید منو یادشون بیاد ولی دریغ .... دلم واسه یه صدا، یه زنگ، یه اس ام اس لک زده بود.... به نظرتون توقم بالاست؟؟؟

 پ. ن۲: لیلی مامان یونا جون و آرزو مامان آرش وروجک جویای ما بودن تو کامنتا...ممنونم ازتون .... و سمیه مامان ایلیا شب نامزدی خواهرم ۱۱ تا اس ام اس جک برام فرستاده بود...از تو هم ممنونم خانومی

چقدر این سری حرف زدما .... جریان سفرمون و جشن خواهرم و بقیه اتفاقا ازجمله دیدن مریم پاییزی دوست داشتنی  تو پست بعدی

فعلا



موضوعات مرتبط:

تاريخ : شنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٦ | ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()