Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers شکمو - این نفس من بیده!!

آي اين بچه شکمويه .آي اين بچه شکمويه. کافيه جلوش چيزي بخوري و بهش ندي زمين وزمان رو بهم ميريزه اينقدر دهنش رو باز وبسته ميکنه که از رو بري و بزاري توي دهنش. تازه وقتي که مزه رو تشخيص بده ديگه ول کن نيست و پا به پات دهنش بازه وقتي هم که تموم شه يعني واقعا تموم شه آنچنان ميزنه زير گريه که هر کي از راه برسه فکر ميکنه يه شکم کتک خورده که اين جوري زار ميزنه. به بابايي گفتم بره يه شغل دوم واسه خودش دست و پا کنه که اين بچه غذا خور که بشه بايد براي سير کردنش دو تايي و اونم 2 يا3 شيفته کار کنيم.
تنبل خوان هنوز سينه خيز هم نميره زهرا جوني دخترخاله گلش توي اين سن آدم ميخورد .البته طفلي بچم پاهاشو جمع ميکنه و فشار مياره به طرف جلو ولي هنوز دستاش قدرت نداره بدنشو بکشه. حالا تصور کنيد يکي همش پاهاشو هل بده و باسنشو ببره بالا ولي يه ذره جلو نره. همين جوري چند دقيقه مي مونه بعد شروع ميکنه به جيغ کشيدن که برش داريم.
خيلي دوست داره که بره جلوآينه و عکس خودشو ببينه و براش لبخند بزنه با این کارش آدم یاد ترانه دختر توی آینه سپیده می افته. چند روز پيش صاحبخونمون نوه اش رو آورده بود خونه ما که دقيقا با مهديار همسنه. بچم فکر کرده بود عکس خودشه کلي براش بشين و پاشو رفت و لبخند زد  دستش رو دراز کرد و ميخواست صورت بچه مردم رو چنگ بزنه که جداشون کرديم. اما دريغ از يه ذره لبخند که بچه همسايه تحويل گل ما بده بچم شهيد شد.
فکر کنم پسري چپ دست باشه چون هر چي مي بريم جلوي صورتش و يا ميخواد بازي کنه اول دست چپش رو بالا مياره.

 چند روز هم هست احساس ميکنيم که صداي خنده هاش و غان وغون کردنش کلفت شده(صدا خروسي)هنوز هيچي نشده عسلي مون بالغ شده. 
عاشق پستونکشه ولي حسابي هم باهاش درگيري داره بلده از دهنش دراره ولي نميتونه بزاره دهنش. پستونک رو با دستاش ميبره نزديک دهنش وبعد دوتا از انگشتاش ميره توي دهنش وحسابي کفري ميشه.


از آواها هم خيلي خوشش مياد توي تموم مدتي که باهاش بازي ميکنم بايد صدا درارم مثل:هان هان/دنگ دنگ/ ديش ديش/... .


علاوه بر جيش کردن، شير خوردن، خوابيدن،بازي کردن، هنرهاي ارباب ماخلاصه ميشه به:
جيغ زدن، مو کشيدن، گازگرفتن و نيشگون ريز دردناک.


راستي ماماناي مهربون شما وزنتون به وزن قبل بارداري برگشته يا نه ؟ من که با زور کم کرده بودم طي دو سفري که به خونه مامان جان و مادرشوهرجان رفتم همه زحمتام کشک شد خيلي نگرانم اگه همين طوري بمونم.
فعلا .  



موضوعات مرتبط:

تاريخ : یکشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٥ | ٧:٢۳ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()