Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers اولین اوخ اساسی. - این نفس من بیده!!

سلام

حاضر شده  بودیم که بریم افطاری...بابایی گفت میرم تو حیاط منتظرتون می مونم زود بیاین (آخه بابایی فکر می کنه اگه، شاید، می بی، بره تو حیاط وایسته من زودتر حاضر میشم )  حالا... منم کفشای مهدیار رو پاش کردم و گفتم صبر کن گوشیمو بردارم میام نری هااا.  پسری هم از اونجایی که خیلی حرف گوش کنه راه افتاده و رفته.  تو آشپز خونه بودم که صدای جیغشو شنیدم ... بابایی هم اصلا حواسش نبوده که مهدیار رفته جلوی پله ها که یه دفعه مهدیار رو دراز کشیده پایین پله ها میبینه. اونم چی؟ چهار تا پله سنگ مرمر لبه تیز  خلاصه که قیامتی شد  به سرعت یه گردو روی پیشونیش و یه فندق زیر چشم چپش زد بالا... حالا خودشم این قدر ترسیده بود که حتی نمیزاشت نیگاش کنم که جای دیگه اش هم زخمی شده یا نه محکم با جیغ و گریه خودشو چسبونده بود به من. آنچنان گریه هم میکرد که حد نداشت  آوردمش خونه یک ربع بیست دقیقه ای بغلم بود ولی ساکت نمیشد خلاصه با بردنش توی کوچه و نشون دادن پیشی یکم گریه اش اروم شد. بعدش ما راه افتادیم و رفتیم مهمونی...

خدا خیلی بهش رحم کرد ممکن بود بدتر هم بشه... الان ورمش خوابیده و فقط جای گردوهه کبوده  و زیر چشمش هم جای زخم مونده

 تعداد عدداش رسیده به چهار تا البته بی نظم!...ایی..دو..پن..شی ( یک، دو، پنج، شش)

 هر چیزی که نخ داشته باشه رو تکون میده و میگه: تا تا عّــبــّاشی ( تاب تاب عباسی ).

 میگم: اسمت چیه؟  قشنگ میگه:مـــَ‌ه دی یار

 صدای اردک و قورباغه و تقلید حرکت دهن ماهی هم به هنراش اضافه شده

 همچنان عاشق شکلات از هر نوع، مخصوصا کاکائوییش.... بستنی.... ماکارونی.... هندونه.... و حمام کردنه... . 

فعلا



موضوعات مرتبط:

تاريخ : یکشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٦ | ٢:٠٤ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()