Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers احوالات - این نفس من بیده!!

سلام عزیزان خوبید؟ خدا رو شکر .

یه مدتی بود میخواستم بنویسم ولی پرشین بلاگ در حال بروز رسانی بود و نمیشد تا به سمیه مامان ایلیا اس ام اس زدم و گفت که اگه همه کامها رو آی آر کنی راه میافته ... معلوم نیست چرا مسخره بازی در آوردن

خدا رو هزار مرتبه شکر که این اسهال بچه بعد از ۲۴ روز قطع شد طفلی از ۹ تیر تا ۲ مرداد یه بند اسهال بود . دوستام که میبیننش میگن یه خورده ای آب شده گوشت بازو ها و ران پاش شل شده قبلا خیلی سفت بود دست و پاش ولی الانه که راه میره یا می دود تکون تکون میخوری... الهی مامانت قربونت بره تو خوب شو اشتهات که برگرده دوباره مامان کپلیت میکنه عسل.

دوم مرداد هفتمین دندون مهدیاری هم نیش زد .

تا تلفن زنگ میزنه بدو بدو میره طرفش  و گوشی رو بر میداره البته طرف پشت خط نباید حرف بزنه  تا مهدیار کلی دده پته کنه براش تا بگن الو یا جانم گوشی رو پرت میکنه و دیگه حرف نمیزنه. کلی حرف میزنه و هر۱ دقیقه وسط حرفاش هم میگه مامان.

موقعی هم که از خواب پا میشه میگه مامان منم میگم جانم ... این قدر این کارو تکرار میکنه تا ادم خسته شه و جوابشو نده بعدش با داد و هوار میگه مااااااااااااااااااااماااااااااااااااااان. این موقع بعنی بیا که حتما یه کاری داره (یا شیر میخواد و یا جیش کرده) در غیر این صورت خودش پا میشه و میاد.

به آب همچنان اود اود میگه.   به ممه میگه ترش ( کسره ت ساکن ر ش ) . به بقیه مایعات هم نچ نچ ( جفتش با ساکن ).هر جا هم نی نی ببینه میگه بی بی( اینو خودش از کانال بی بی تی وی یاد گرفته و ما بهش نگفتیم). مامان . بابا . ددر . به به .گاگا. بقیه کلماتیه که بلده... .

موقع لاستیک کردن همش میخواد فرار کنه ولی تا بگم نو نو بپوشیم بریم ددر ساکت وامیسته و بعدش هم تا آخر من باید بگم نونو بپوشیم بریم کجا مهدیار هم میگه ددر... یا هر وقت موهاشو شونه میکنم خودش میگه به به.

دیروز توی خیابون یه دختر بچه ۵ یا ۶ ماهه رو بغل باباش دیده این قدر بی بی، بی بی کرد تا باباهه نشست رو زمین تا مهدیار دخترشو ببینه. جوجو هم نگذاشت و نه برداشت رفت جلو از لبای بچه بوس کرد ( البته از نوع دهن بازش ). بابای دختره خندید و گفت: به به چشمم روشن جلو روی باباش ازش بوس میگیری؟ به دخترش هم گفت : تو که از حالا به این راحتی بوس میدی وای به حال آیندمون... بعد به مهدیار گفت: اگه ازش خوشت اومده بیا از همین الان ببر واسه خودت تا ما هم یه نفس راحت بکشیم.

بعد از اینکه غذاشو خورد ظرف برنج رو چبه گذاشت روی سرش( البته این کار ارثیه باباش هم همیشه بعد غذا این کار رو میکرده )

مهدیار و دختر همون دوستم که بعد سه سال پیداش کردم

اینم آخرین ورژن از مهدیار

ببخشید شکلکای پرشین بلاگ لوس بازی در آوردن و نشد بزارم...بعدا اگه درست شدن اضافه میشود ( بوس بوس )



موضوعات مرتبط:


تاريخ : پنجشنبه ٤ امرداد ۱۳۸٦ | ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()