Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers ما برگشتیم ها - این نفس من بیده!!

سلام دوس جونای خوبم ما برگشتیم با کلی انرژی و کلی روحیه شاد . ایشالاسفر قسمت همتون بشه.

ولی یه خورده مریضی مهدیار کسلمون کرده الانه حدود هشت روزه که این بچه اسهاله و تا به حال سه تا دکتر بردیمش ولی اسهالش قطع نمیشه دیگه موندیم چیکار کنیم ولی خدا رو هزار بار شکر با تمام اسهالیش نه بیحاله و نه خدا رو شکر وزن کم کرده. یکی از دکترا میگفت این چه اسهالیه که وزنش کم نمیشه. تازه میگفت بچتون به طرز نگران کننده ای داره چاق میشه کم کم باید براش رژیم شروع کنید روزی سه وعده غذا هر بار ده قاشق. طفلی بچم... .

و اما ...

طبق برنامه ریزی قبلی با یه ماه تاخیر واسه مهدیار جونی تولد گرفتیم البته از عصرش خودش شروع کرده بود به رقصیدن و تا شب که رفتیم کیک رو اوردیم دیگه برای عکس و باقی قضایا رمقی براش نمونده بود ولی یه چند تایی عکس یادگاری گرفتیم. اینم نمونه هاش

اینم مهدیار در حال فوت کردن شمع که خیلی قشنگ فوت میکنه...

یه روزی هم پشت بابام درد گرفته بود و مامانم و خاله ام میخواستن براشون استکان بندازن که مهدیار هم به هوای تولدش  نشسته بوده جلوی اونا تا کبریت رو روشن میکردن اینم تندی فوت میکرده و برای خودش دست میزده.

وای جاتون خالی حرم حسابی چسبید برای همتون دعا کردم . اونجا یه بچه کوچولوی تقریبا هم سن و سال مهدیار بود که محکم چسبیده بود به مهدیار و ول کنش نبود ولی حسابی هم اخمو بود اینم عکسشون...

مهدیار انگار توی عمرش نماز خوندن ندیده بوده نیگا چطوری زل زده به مامانیش (مادر شوهرم)...

بازم جای همتون خالی یه سفری هم رفتیم کلات نادری (قرار بوده مقبره نادر شاه افشار اونجا باشه که به دلایلی نشده). هوای عالی و کلی شالیزار و کلی آبشار و دار و درخت.

مهدیار در کاخ خورشید مقبره نادر

اینم خود کاخ خورشید

مهدیار در شالیزار

مهدیار در باغ سیب

اون عسلی هم که پیششه جیگر خاله زهرا جونه... اصلا باور نمیشه که مهدیار حسادت بلد باشه ولی انچنان این زهرا جونی رو میزد و بهش حسودی میکرد که کلی تعجب کردم و البته خجالت زده طفلی بچه  زهرا جونی هم چون بزرگتر بود هیچی بهش نمی گفت تا زهرا طرف بابای مهدیار میرفت یا بهش دست میزد مهدیار با جیغ خودشو میرسوند و دست زهرا رو از روی باباش بر میداشت و بعد هم زهرای منو میزد پسره پر رو یکی نیست بهش بگه راس میگی جلوی پسرای دیگه قلدر باش زورت به این دخمله رسیده (بازم داره کلاهشو درمیاره)

یه اسب هم اونجا دیدیم که زودی مهدیار رو سوارش کردم

مهدیار توی تاب خونه مامان اینا قشنگ هم برای خودش تاب تاب میگه

یه آبشار خیلی بلند توی کلات هست البته توی یه روستا نزدیک کلات به اسم قره سو خیلی بلنده و به اندازه همون نردبون گذاشتن که مردم ازش بالا برن این عکس مال یه قسمت کوچیک از اون آبشاره است . تا آخرش بالا رفتیم و حسابی هم خیس شدیم بازم جاتون خیلی خالی. 



موضوعات مرتبط:

تاريخ : شنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٦ | ۸:۳٤ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()