Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers بی عنوان - این نفس من بیده!!

از دست این امتحانای بی موقع... مامان و خواهر کوچیکم دارن میرن مکه ولی من باید اینجا بمونم... حتی اومدنشون هم وسط امتحانامه و اون مو قع هم نمی تونم برم استقبال... اصلا معلوم نیست چرا 20 روز تاریخ شروع امتحانها رو کشیدن جلو.... از یه طرف دیگه هم فردای تولد مهدیار امتحاناتم شروع میشه و نمی تونم واسه بچم تولد بگیرم... هر چند که ما اینجا خیلی دوست و اشنا نداریم و اگه شد بعد امتحانها که دارم میرم مشهد شاید اونجا تولد بگیرم شایدم نه...... البته سعی خودمو میکنم که برای روز تولدش توی این خونه مجازیمون تولد بگیریم و همین جا هم از همتون رسمااااااااااا دعوت میکنم که مشرفمون کنید.

حالا...

به قول بابایی نه شیر دادن من مثل آدمیزاد می مونه و نه شیر خوردن مهدیار عسلی... یه مدت که ازم بالا میرفت موقع شیر خوردن و حالا هم که بلا نسبت الاغ سواری میکنه یه پا شو میندازه یه طرف بدنم و یه پای دیگه اش هم این طرف و روی شکمم دراز میکشه و شیر میخوره... البته بعضی مواقع که سر حال هم باشه که جفت پا هاشو تکون تکون هم میده...

در راستای اینکه گفتم جای خیلی از چیزا رو یاد گرفته.... اون پریزرو که یادتونه   حالا یه پنکه هم گذاشتیم بغلش . بعضی مواقع میره اونجا و اگه سیم پنکه روی زمین افتاده باشه سعی میکنه به زور بکندش توی پریز تلفن

 قشنگ گوشی تلفن رو برمیداره و مثلا داره حرف میزنه اما کافیه که یکی واقعا پشت خط باشه و بخواد صداشو گوش کنه خودمو بکشم یه کلمه که هیچی حتی یه صدا هم ازش در نمیاد.

عاشق این اهنگ نظر سنجی برنامه شب شیشه ایه تا شروع میشه سریع دست میزنه و نانای که بلد نیست ولی یه جورایی خودشو تکون میده.

چند روز پیش با هم رفته بودیم بقالی محل ، خرید کنیم ( که بماند عاشق بقالمونه و تا نره بغلش و بوسش نکنه و یه تی تاپ ازش نگیره ول کن نیست.)موقعی که نزدیک در شدیم کلید رو از دستم گرفت و خم شد که بزاردش توی جا کلیدی و مثلا در رو باز کنه خندم گرفته بود و گفتم هنوز مونده که مامانی در رو برام باز کنی قربونت برم من.

خوب فعلا بسه باشه ایشالا پست بعدی تولدش ....

بازم میگم همتونو دوس دارم.



موضوعات مرتبط:


تاريخ : شنبه ٥ خرداد ۱۳۸٦ | ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()