Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers شمال - این نفس من بیده!!

جای همه خالی یه سه چهار روزی رفتیم شمال... همه چی عالی هوای معرکه، جنگلای سبز خوشرنگ، دریای زیبا و با آب سرد... مهدیار کلا از اب ترسید و هر وقت پاشو میزدیم به اب کلی جیغ میزد تا روز اخر که یهویی ترسش ریخت و کلی اب بازی کرد چه فایده که روز اخر بود و برگشتیم...ولی در کل عالی بود... واقعا اردیبهشت ماه سفره...

کلی کار جدید یاد گرفته:دست روی دماغ هامون میزاره و با تمام قدرتش فشار میده و ما باید بگیم بیب...

سوت زدن و فوت کردن و بلده ولی موقع سوت زدن همش جیغ میزنه...

وای که اصلا نمیتونیم طرف در حمام بریم زودتر از ما خودشو رسونده و نشسته جلوی در حمام...

کم کم داره دستشو ول میکنه و ۲۰ تا ۳۰ ثانیه سر پا می ایسته ولی بعد... گرومپی میخوره زمین.اگه اینجوری پیش بره فکر کنم تا تولدش راه بره.

اااااااااااااااااااا هه ااااااااااااااااااااااااااا هه اااااااااااااااااااااااااا هه ااااااااااااااااااااااااا هه اینم آهنگشه موقع بیرون رفتن از خونه تا برگشتنمون.

داداشم اومده خونمون روز اولی تا دیدش براش بال بال زد و کلی ذوق کرد و تندی رفت طرفش و تا اخر شب نیگاش میکرد و قهقهه میزد دیگه داداشم اخرای شب میگفت ای بابا اینقده بهش خندیدم که تمام فک و صورتم درد گرفته بگید نیشش و جمع کنه دیگه.بیچاره بچم.

خونه دوستم که رفته بودم از این عروسکه خیلی خوشش اومده بود.

 

اخرشم طاقتش نیومد و یه بوس آبدار ازش گرفت.

 

مهدیار و بستنی.

 

اولین باری که هندونه دید حمله کرد برای خوردنش ولی چون دهنش پر آب میشد نتونست خوب بخوره و این عکس هم مال دفعه بعدیشه که حتی اجازه نداد قاچ کنم و بزارم دهنش.

 

از کلاه گذاشتن هم بشدت بدش میاد.

 



موضوعات مرتبط:


تاريخ : شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٦ | ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()