Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers افاضات - این نفس من بیده!!

سلام...

× یه روز تو تعطیلات عید من و مامانم و مهدیار داشتیم میرفتیم خونه خواهرم.... مهدیار یه دفعه برگشت و گفت: چه جالب الان توی این ماشین دو تا دختر هستن با یه آقا!!!!‌من و مامانمهیپنوتیزمابروخنده

× مدتها قبل یه تبلیغ گوشی موبایل توی تلویزیون دیدم و گفتم من حتما اینو می خرم خیلی خوشگله..... مهدیار هم ژرید وسط و گفت مامان تو نخر بزار من بزرگ میشم میرم سر کار  پول می گیرم برات میخرمبغل.... خلاصه بماند که مدتها هر جا می نشست می گفت میخوام برای مامانم گوشی بخرم که باهاش بره تو ایرتنتلبخند......... جدیدا یه مدته که گوشی کذایی شده وسیله باج از من..... بزار برم خونه دوستم وگرنه گوشیتو نمیخرما..... ناهار بهم زیاد بده وگرنه گوشیتو نمیخرما..... با من خیلی مهربون باش و همش برام قصه بخون وگرنه گوشیتو نمی خرماااا.... خلاصه زجری داره میده تا بخرتش برامگریه

×  یه روز توی عید با آقای پدر رفتیم کاخ گردی تو تهران..... توی محوطه یکی از کاخها مهدیار یه آقای سیاه پوستی رو دید و گفت: بابا اینا خارجین؟... بابا: اره... مهدیار اجازه میدی برم باهاشون یو آر حرف بزنم؟( مهدیار به انگلیسی میگه یو آر)..... بابا : مگه بلدی؟ اگه میتونی برو حرف بزن.... مهدیار با اعتماد به نفس کامل رفت جلوی طرف و با یه لهجه خاص (لهجه خارجیا وقتی میخوان فارسی حرف بزنن!!!) گفت: هی خارجیه.... سلام   ......    من و بابا منفجر شدیم دیگهقهقهه



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : سه‌شنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٢ | ٤:٤٢ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()