Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers درهم - این نفس من بیده!!

سلام....

تنبل شدم حسابی نه میرسم بیان نت بنویسم نه به شماها سر بزنمناراحتخجالت.......... البته دلیلشم اینه که سری کامل کتابهای آن شرلی رو خریدم و شدیدا وقف اون شدمنیشخند....... تازه توی دوستام کلی عاشق آنی پیدا کردم و یه خیل عظیمی از اونا رو معتاد کردم به کتاباشنیشخند..........

احتمالا آخرین پست سال 91 امه.......... سال خیلی خوبی بود خیلی..... خدا رو شکر که تونستم ته سال اینو بگم...... آدم وقتی ببینه پشت سرش هیچ اتفاق خاصی نیافتاده و سالش معمولی رد شده دلش میگیره............. امسال یکی از بزرگترین اتفاقها برای خانواده ما کلاس اولی شدن مهدیار بود.بغل... که کنار تمام تمام زجز دادناش به من!!!!!!!!!!!!!!!!!!! سر مشق و دیکتهگریه..... ولی پر از چیزای خوب و لذت بخش هم کنارش بود..... واقعا از اینکه میتونه بخونه دارم لذت میبرم.... یه وقتایی بهم میگه تو چشماتو ببند و بخواب من برات آنی میخونمبغل.......... خیلی مزه میده.... خیلی......

اتفاقهای خوب دیگه هم زیاد داشتیم توی این سال...... خدا کنه سال بعد هم سال خوبی باشه برای همه.............. از همینجا عیدو به همتون تبریک میگم... امیدوارم سالی پر از سلامتی برای همتون باشهقلببغل

 

و اما تیکه های گل پسر ( یه به قول معلمشون فنچولکخنده)

* یه نمایشگاه کتاب توی کرج برگزار شد و اونجا مجله یکی یه دونه رو دیدیم ( اولین مجله کودک در استان البرزابرو).... و مهدیار رو عضوش کردیم.... حالا خانومه داره مشخصات میپرسه و بابای مهدیار هم تند تند جواب میده.... تا رسید به اینکه متولد کجاست؟ بابا: تهران....... مهدیار در حالی که به شدت میخنده و سرشو یه جوری تکون میده رو به خانومه: خانوم بابام هیچی نمیدونه از خودم بپرسین.... من متولد خردادم نه تهران!!! و باز غش کرد از خنده...... هیچی دیگه ما رو میگینخنده... خانومه هم گفت اصلا معلومه کلاس اولی هستی با این همه اطلاعات!!!خنده

* مهدیار اینا هر وقت یکی تمام حروف اسمشو میخونده باید برای بچه ها شیرینی میبرده..... ما از نمایشگاه کتاب برای دوستای مهدیار کتاب خریدیم که هر وقت نوبت مهدیار رسید... به جای شیرینی به دوستاش کتاب هدیه بده...... کلی هم بهش توصیه کردم تا اون موقع نگی به دوستاتا..... فردا که رفتم دنبالش مدرسه معلمشون میگه امروز مهدیار خفه امون کرده اینقدر که گفته: بچه ها من براتون کتاب خریدم!!!!!!!!!ابرو......  حالا بماند روزی که نوبتش بوده و کتابها رو برده.....باز هم طبق گفته معلمشون و تعریفای خودش... کل بچه ها رو دق داده...  فلانی تا ساکت نباشی کتاب بهت نمیدم..... تو  منو اذیت کردی کتاب نمیدم..... تو اونروز به من کیک ندادی منم بهت کتاب نمیدم..!!!! خنده

* اومده میگه مامان امیرحسین توی کلاسمون آبله بریون گرفته.....چیه؟ مثل مرغ بریونه؟؟؟؟ یعنی تمام سوالات این بچه تهش به غذا ختم میشهخنده ..........

* قبلا دلش میخواست آقای نون بربری بشه و بره خمیر نونو هم بزنه.... ولی حالا پیشرفت کرده و یه پله اومده بالا و میخواد آشپز بشه... یه باغ بخره رستوران بزنه و اسمشو بزاره باغ مادر و مهدیارنیشخند

 

پ.ن: ایشالا جمعه داریم میریم مشهد و تا 8 ام اونجاییم..... امیدوارم به همتون تعطیلات خوش بگذره و سال پرباری منتظر همه امون باشهقلب

دوستتون داریم خیلی زیاد ماچ

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : چهارشنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩۱ | ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()