Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers مهدیار و آینده - این نفس من بیده!!

سلام....

*روزی که داشتم مهدیار رو برای جشن پیش دبستانی می بردم.... بابایی اومد و مهدیار رو بغل کرد و گفت: ایشالا پسرم خوب درس بخونه دکتر یا مهندس یا آقای راننده هواپیما  (اصطلاح خود مهدیاره بجای خلبانلبخند)...بشه....مهدیار هم زود گفت: بابا بگو ایشالا آقای نون بربری بشم..... خیلی خوبه... از اون سطلا داره که میچرخه و توش خمیر میریزیمخنده... آرزوهای پسر ما رو باش... ( باباش میخواسته دامپزشک بشه شده این... وای بحال مهدیار که میخواد آقای نون بربری بشه!!!)

* یه روز از مدرسه می آوردمش.... یه پیکان وانت دیده و میگه: مامان بگیم بابا از اینا بخره؟... گفتم میخوای چیکار؟.... گفت :با بابا بشینیم توش و بریم بگیم آهن پاره خریداریمگریه... (این شغلش دیگه جای گریه داره).... ولی از یه طرف هم بچم آی کیوش کار کرده و دیده با تک شغلی نمی تونه زندگی رو بچرخونه.... تصمیم داره روزایی که نون بربریشو بست بره اهن پاره بخرهخنده.... ( وردست هم استخدام میکنیماااااااز خود راضی)

* مهدیار ما رو به اسم کوچیک صدا میزنه.... بابایی جدیدا بهش گفته که توی خیابون بگو مامان و بابا... اما تو خونه میتونی به اسم صدا کنی...... تقریبا به حرف گوش داده ولی یه جاهایی یادش میره.... یه دفعه توی تاکسی برگشته و بلند میگه: مامان دیدی که من دیگه تو خیابون بهت نمی گم ثمانه و میگم مامان.... منم خندم گرفت و گفتم آفرین پسرم.... باز میگخ: تو دوست داری  تو خیابون ثمانه صدات بزنم ولی نمیشه چون آقاها اسمتو یاد میگیرن... حالا تو تاکسی سه تا مرد هم نشستنخنده

فعلابای بای

 



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : جمعه ٢٢ مهر ۱۳٩٠ | ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()