Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers ماجرای عروسی - این نفس من بیده!!

گفتم عروسی کوفتم میشه نگفتم

شب چهارشنبه یه خورده برای حنا بندون زود رفتیم ...خرسی هم فکر کرده بود که تا آخر شب همین جوریه مشغول بازی با بقیه بچه ها شد.... ولی چشمتون روز بد نبینه همین که مهمونا وارد شدن و خواننده  هم شروع کرد مهدیار هم شروع کرد به جیغ زدن و گریه کردن من هر جا میرم که مهدیار گریه میکنه زودی بر می گردم ولی این دفعه گفتم کور خوندی بعد عمری اومدیم عروسی زود برگردم؟ عمرا... خلاصه که عین ۵ ساعتو اونجا گریه کرد و به بیست دقیقه ای هم خوابید تا ۱۱ شب که برگشتیم.

اما روز عروسی دیر رسیدیم ... ولی همون یکی دو ساعت رو هم گریه کرد ... هر کسی میومد میگفت : آخه بابا جون...  عروس دوستته پاشو  باهاش برقص .. من بچتو نگه میدارم کمتر از یک  دقیقه بعد در حالی که مهدیار رو بالا نگه داشته بودن ( تنها راهی که یه خورده آروم میشد ) میومدن میگفتن نه نمیشه خودت بگیرش... وای کلی قر توی کمرم گیر کرده بود ...  سر شام هم سلف سرویس بود... و از اونجایی که من دوس جون عروس بیدم و مامان عروس به همه سفارش کرده بود که ثمانه بچه کوچیک داره موقع غذا حواستون بهش باشه... کلی تحویل گرفته شدم و دو تا از خواهر شوهرای عروس و عمه کوچیکش حسابی بهم رسیدن و من که نرفته بودم سر میز از اونایی که حمله کرده بودن به غذاها بیشتر گیرم اومد... .

از اونجایی که بابایی حسابی به خودش رسیده بود و به تعارف هم نزد که یه خورده هم اون مهدیار رو نگه داره ... منم روز پاتخت مهدیار رو گذاشتم خونه و تنهایی رفتم.... کلی هم رقصیدم و حسابی خوش گذروندم... جاتون خالی ... ولی تالارش یه چیز دیگه بود... .

اینم از عروسی رفتنمون.... هی بدک نبود..

راستی دعاهای هیچ کدوممون نگرفت و آرین کوچولو رفت... .

مراقب خودتون و نی نی کوچولو هاتون باشید... فعلا

بعدا اضافه شدن:

۱-از دوستای گلی که جمعه توی فراخوان بودن عذر خواهی میکنم. چون با دو سه نفر بیشتر حرف نزدم نمی تونم نظرم رو راجع به همه بگم

۲- والا به خدا اینقده هم که میگین من ساکت و آروم نیستم



موضوعات مرتبط:

تاريخ : شنبه ٢۳ دی ۱۳۸٥ | ۱:۱۳ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()