Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers عید - این نفس من بیده!!

سلام....

ما بدون قرار قبلی رفتیم مشهد... خیال نداشتم عیدو برم .. ولی به اصرار مامانم مجبور شدم... من و مهدیار با هم رفتیم ....... من مشهدو توی عید دوست ندارم... خیلی شلوغه... هیچی از زیارت هم نمی فهمی.....

امسال توی تعطیلات حرم نرفتم.... صبر کردیم زوارها رفتن و روز ١۵ با فراغ بال رفتیم و یه حرم خلوت رو توی بغل گرفتیم..... تا جایی هم که اسم یادم میومد دعا کردم .......

بارونای دو روز گذشته رو داشتین... چقدر عالی بود... چقد هوا تمیز شد... مهدیار از تگرگ دیشت کلی ترسید و می گفت چرا برف داره با بارون با هم میاد؟؟؟

توی خونه هر دو مامانجونای مهدیار.... تا مهدیار یه کاری می کنه بهش می خندن.... مخصوصا خاله کوچیکش...... خودشم فهمیده و اونجا خیلی لوس میشه...... یعنی در حد اعصاب خرد کردن...... و تا بیایم اینجا و دوباره درست بشه هیهات دارم باهاش.... 

توی قطار برگشتمون یه دختر خانوم جوون و خیلی خپل بود که مهدیار گیر داده بود به شکم اون طفلک و همش می گفت... شکمشو ببین ....... آبرو برام نذاشت اونجاگریه

 اینجا گفت ناخن گیرو بده... ناخننمو بگیرم... فکر کردم شوخی می کنه.... بعد دیدم نصف ناخن شصتشو بردهنگران

 

در یک روز تعطیل، خارج از شهر، تربت حیدریه

 

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٩ | ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()