Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers بچه شر - این نفس من بیده!!

سلام....

دیدیم کو حالا تا اسباب کشی...دلمون پوکید واسه نت .... برای همین دایال آپ رو راه انداختیمنیشخند.......

*بعد از تموم شدن جلسه کلاس مهدیار.... معلمشون منو کشیده کنار و می گه تو رو خدا بهش بگید کمتر ورجه ورجه کنه... من قصه و داستان تعریف می کنم ایشون توی کلاس راه میرن.... خیلی شره بچتون.... چقدر هم حرف واسه گفتن داره... مثلا: شما براش تازه کفش خریدید... خاله فاطمه اش براش بیلیارد آورده......... حالا قیافه منو داشته باشین موقع حرفای معلمشتعجبهیپنوتیزم................ این در حالیه که مهدیار رو تا حالا پیش هر کسی گذاشتم میگن... خیلی بچه آرومیه... همش یه گوشه نشسته و داره با خودش بازی میکنه.... اصلا صدا از بچت در نمیاد....یه بوم و دو هوا شده....

حالا خوشم میاد که خبرهایی رو هم که داده... خبر سوخته بوده مال 5 ماه پیشه خبراشخنده

*عموی مهدیار هفته ای یه شب میاد پیش ما.... اون یک شب مهدیار تقسیم کرده که مهدیار مال ثمانه و عمو حسینگ (حسین) مال بابا.......... توی اون شب عموش نباید یه کلمه با من حرف بزنه و مهدیار هم با باباش.... از دستش در بره خودش قانون رو نقض می کنه ولی در کل هر کاری که اون شب داره با منه.... همش هم می چسبه به من که این مامان منه.. اون بابای عمو حسینگه.... این دوست منه.. اون دوست عمو حسینگه...

فعلابای بای

 



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : چهارشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸۸ | ۱:۳٩ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()