Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers مهدیار و کلاس - این نفس من بیده!!

سلام....

مادر شوهرم اینا یکی دو روزی اومدن خونمون... و خیلی زود هم رفتن.... روزی که می خواستم مهدیار رو ببرم کلاس قرآن و نقاشیش.... اینها هم داشتن میرفتن... مهدیار  خیلی نگران رفتنشون بود و همش می گفت نرید هااا... من تنها میشم.... و با کلک جداش کردم و بردمش کلاسش... با یه بغضی رفت نشست روی صندلی و همین که معلمشون اومد و من از کلاس اومدم بیرون یه اشکی ریخته بود که حد نداشت... معلمشون اومد و بهم گفت استثنائا امروز رو بیا توی کلاس و تا آخر وقت هم اونجا بودم....

کلاسشون جلسه سوم بود ولی برای مهدیار جلسه اول... بقیه بچه ها همدیگه رو میشناختن... غیر از مهدیار.... گفته بودم که مهدیار از صدای بلند خوشش نمیاد... توی کلاس معلمشون گفت مهدیار تازه اومده براش یه جیغ و هورا بکشید... تا بچه ها دست زدن مهدیار دو تا گوشاشو محکم بستمتفکر.... و تمام مدت کلاس که بچه ها با صدای بلند  آیه های قرآن رو تکرار می کردند مهدیار جفت گوشاشو بسته بودخنده....

حالا باید ببینم می تونه خودشو با بقیه وفق بده یا نه.... ولی نا امید نیستم و به زور هم شده تا آخر کلاسها می برمش.... آخه نمیشه که از بچه ها و جمع تا همیشه فرار کنه که....

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : دوشنبه ٤ آبان ۱۳۸۸ | ٦:٠۸ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()