Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers مهدیار من - این نفس من بیده!!

سلام....

بابت تبریک همتون خیلی خیلی ممنونمماچ.... ایشالا به شادیهاتون جبران کنیمنیشخند.

این مدت درگیر امتحانهام... همون بود که نبودم.... هنوز یه دونه امتحان دیگه هم مونده برای شنبه..... خدا رو شکر دانشگاه ما ابتکار به خرج داده و نمره منفی امتحانات رو حذف کرده..... خدا خیرشون بده کلی بابت رضایت و آسودگی خاطر شدنن... فکر کنم این ترم نمره هامون بهتر از ترمهای دیگه بشهاز خود راضی....

چه خبر بود این یکی دو هفته مملکتتعجب.... استرس.... ایشالا هر چه زودتر تموم شه...

 

مهدیار هم خوبه.... و به اعتراف اطرافیان مخصوصا عموش بشدت شر شدهمتفکر.... می خواستم برای دو هفته امتحانم مهدیار رو بفرستم مشهد پیش دو تا مامان جوناش که باباش راضی نشد هر کار کردم نذاشت که نذاشت..... دیگه قرار شد من هر وقت درس دارم  یا خودش مشغولش کنه یا بگیم عموش بیاد و نگهش داره ( بیچاره عمومشغول تلفن) عموش کرج دانشگاه قبول شده..... خدا خیرش بده از وقتی که میرسه ...یه لحظه هم نمیزاره مهدیار بیاد طرف من؛ اینقدر مشغولش میکنه که این بچه ننه یادش میره مادری هم دارهلبخند... منم کلی سوء استفاده ام.......

این عکسش یه خورده تاریخ گذشته است .... اونروز مهدیار دوبار رای داد... اول صبح با مامانش به یه کاندیدا... و عصر هم که باباش اومد با اون رفت و به یه کاندیدای دیگه رای داد...( تفاهم رو که دارینعینک) برای همین بچمون دو انگشته رای دادهخنده

 صاحبخونه ما گفته هر وقت کرایه منو میدین یه کاغذ بیارین انگشت بزنم که بعدها بچه هام اذیتتون نکنن (با بچه هاش اختلاف داره)........ خلاصه اونروز که من رفتم و رای دادم ... مهدیار انگشتمو گرفت و گفت: چرا دستتو آش خانو ( حاج خانوم) کردی؟سوال  ( به خاطر استامپ)... منم آش خانو کنم.... بعد انگشتش رو زده توی استامپقلب

 

  هر وقت موبایل منو پرت میکنه ازش میگیرم و میگم بده فاتحه اش رو خوندی...........یه دفعه جا کفشی رو باز کرده بود و همه کفشای اون تو رو چیده بود روی فرش... بعد داد زد که: مامان بیا نیگا...  حالا هی با دست میزنه توی صورتش و میگه: خاک بر سرم... فاتشو خوندم.خنده.

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : چهارشنبه ۳ تیر ۱۳۸۸ | ٦:۱۳ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()