Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers تئاتر عروسکی - این نفس من بیده!!

سلام...

بچه که بودیم بعدازظهرها که مامانم می خوابید،باید خیلی ساکت می بودیم... چون خواب مامانم خیلی سبک بود و با کوچکترین حرکت ما بیدار میشد، حتی راه رفتن روی قالیوقت تمام....

ازدواج که کردم آقای بابا این طوری بود و یه وقتی که شبکاری می رفت باید روز بعدش خیلی ساکت می بودم که بتونه بخوابه.( البته از وقتی مهدیار به دنیا اومده این عادتش ترک شده به خاطر گریه های وقت و بی وقت مهدیارنیشخند)..

خلاصه که من عادت کردم کسی می خوابه باید خیلی آروم و ساکت باشمخنثی... مهدیار هم به خواب توی سکوت عادت کردهناراحت...  و به خاطر همین اصلا تحمل سر و صدای زیاد رو نداره... حتی پارک هم که بریم و شلوغ باشه زودی میگه برگردیم....

 از اول بچگیش از هیچ اسباب بازی صدا دار خوشش نمیومد و گریه می کرد... (تمام اسباب بازی های صدا دارش یا جمعند و یا بدون باطری باهاشون بازی می کنه).... جرات خرید یه چیز پر سرو صدا رو نداریم.... یه ساعت خریدیم که هر ساعت یه آهنگ 1 دقیقه ای متفاوت داره که اینقدر گریه کرد آهنگاشو قطع کردیمناراحت...

چهارشنبه گذشته مژگان جون مامان آندیا نازی خبر داد که فرهنگسرای نیاوران تئاتر عروسکی داره بچه ها رو ببریم... (بماند که فقط من رفتم و هیچ کس دیگه نبود به خاطر تگرگ و ترافیک متفکر)...  وارد که شدیم آهنگ خیلی بلندی پخش میشد و مهدیار از همون اول تا آخر نمایش جفت دستاشو گذاشته بود روی گوشاش و همش می گفت بریم من می ترسم.... ولی من تا آخر نمایش بزور نگهش داشتمنیشخند....  جالب بود برام که همه بچه ها اینقدر از نمایش لذت بردن بجز مهدیار....

ولی خوش گذشت بهم... ممنون مژ گان جونمماچ

چقدر حرف زدمخجالت فعلابای بای



موضوعات مرتبط: خودمونی

تاريخ : یکشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸۸ | ٩:٤۱ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()