Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers ما برگشتيم... - این نفس من بیده!!

سلام عزیزانم ... ممنون بخاطر کامنتاتون...

بعد از یه هفته ما هم برگشتیم سفر خیلی خوبی بود ولی حیف که کم بود . توی حرم برای همتون دعا کردم ..اصلا این دفعه خودمو یادم نبود دعا کنم همه حواسم پیش این بود که اسم همتونو بگم یه وقت یکی یادم نره ...انشاالله که خدا قبول کنه و همتونو امام رضا بطلبه....

۵ شنبه گذشته هم مهدیار واکسن ۶ ماهگیشو زد خدا رو شکر بهترین واکسنش بود چون تا رسیدیم خونه شروع به بشین پاشو و غلت زدن کرد عمش می گفت انگار من الان ۲ تا واکسن زدم نه این بچه.....

به شدت هم عاشق فشار داده شدن و بازیهای خشنه.... هر چی اونجا دستمالی شد انگار نه انگار تازه کلی هم کیف می کرد..... بغل همه رفت و اصلا غریبی هم نمی کرد.... بابام عادت داره بچه ها رو می چلونه ولی تا حالا هیچ بچه ای بغلش طاقت نمی آورد ولی مهدیار رو کم کنی بود و حسابی کیف میکرد بابام هم تلافی تمام بچه هایی که از دستش  فرار کرده بودن رو سر بچم خالی کرد.... 

نیشش هم یه لحظه بسته نمی شد کلی با لبخند ژکوندش از همه دلبری کرد ...اونجا نشستن هم یاد گرفته ولی هنوز کامل نیست و با کمک بالش میشینه...

یه روز هم بردیمش مدرسه مامانم و همه همکاراش باهاش بازی کردن بخصوص مدیر مدرسه... یه عکس هم توی پیش دبستانی مدرسه گرفتم که در پیوست میاد....

بردمش عکاسی تا ازش عکس بگیرم ولی تا رسیدیم اونجا آقا خوابشون برد ۲۰ دقیقه تمام غلغلکش دادم تا بیدار شد و چند تا عکس انداخت... ولی فقط دو دونه اش حاضر شده بقیش  هر وقت دستم رسید میزارم ببینید... 

عکسهای مهدیار توی حرم فرمتشون باید عوض شه اگه تونستم بعدا میزارم....

توی پیش دبستانی مدرسه مامانم بغل زهرا جونی دختر خالش

مهدیار در عکاسی

بغل دایی جان سرباز



موضوعات مرتبط:


تاريخ : چهارشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸٥ | ۳:٤۱ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()