Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers سفر - این نفس من بیده!!

 دیشب با مهدیار بازی می کردم و اونم می خندید، دیگه اینقدر خندیده بود که دلش درد گرفته بود ولی نمی تونست نخنده  کم کم  از دل درد گریه اش گرفته بود ولی همچنان می خندید اینقدر خوردنی شده بود که نگو از چشماش اشک می اومد ولی لباش می خندید ....خدا به روش رحم کرد که دل آقای پدر سوخت و اومد بچه رو ازم گرفت و گرنه معلوم نبود چی سر بچم می اومد...

خونه رو برای یه سال دیگه هم تمدید کردیم..خدا رو شکر که نیاز به اسباب کشی نداریم... تا سال دیگه هم خدا بزرگه....

راستی دوستای گلم چقدر تند تند اپ می کنید ..اگه آدم یه روز نتونه بیاد بهتون سر بزنه کلی عقب میافته.... این آقای پدر هم که میگه من که خونه ام پهلوی ما باش رفتم سر کار برو اینترنت وقتی هم نیست جانشینش هست  این مش مهدیار ما بیشتر از نیم ساعت بهم اجازه نمیده بعد می زنه زیر گریه... خلاصه اگه خیلی زود زود نمی تونم بیام پیشتون منم هوارتا ببخشید همتونو خیلی دوست دارم

راستی  من و مهدیار برای روز یکشنبه بلیط مشهد داریم... داریم میریم دیدن مامان اینا...آخ جونمی... انشاالله برگشتیم میام دیدن همتون و اپ میکنم با کلی عکس پس تا اون موقع....

در ضمن میلاد با سعادت امام رضا (ع) رو به همه تبریک می گم.

اینم مهدیار بعد از خوردن انار ... البته سرش نصفه افتاده ...  شبیه خون آشام ها شده

فعلا



موضوعات مرتبط:

تاريخ : پنجشنبه ٩ آذر ۱۳۸٥ | ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()