Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers این نفس من بیده!!

سلام

توی جلسه ای که معلمشون برای مادرها گذاشته بودن، گفتن که امسال خیلی کار تحقیقی داریم که لطف کنید و با بچه هاتون  همکاری کنین و انجام بدین.... بعدشم گفتن که کارهای تحقیاتی اگه کمی خلاقانه باشه ، ما میزنیمشون توی کلاس و اگر خیلی خوب از کار دربیاد تو برد سالن میزنیم که همه استفاده کنن. ... و همینطور اینکه انجام این کارها نمره داره و ستاره میگیرن بچه ها..... از اونجایی که بنده آدم بیکاری هستمنیشخند نشستم و دو تا تحقیق این ماهشون رو به شکل زیر ارایه دادم.... بماند که دختر خواهرم میگه اینا اصلا شبیه تحقیق نیست و بیشتر  یه چیزی تو مایه های روزنامه دیواریه!ناراحت.... ولی 2تا ستاره که برای بچه ام داشتهاز خود راضی

فواید داشتن کتابخانه

 

پشنهادهایی برای داشتن محیطی سالم... تو این کار کمک هم داشتم... که نصف صورتش از اون پشت معلومهزبان... خاله سمیه که تعطیلات عید قربان رو اومده بود پیش ماقلب

 

 

همش که نمیشه هنرای مامان رو نشون داد ... اینم هنر بچه ام.....

اگر کفش هایت بال داشتند، چه اتفاقی ما افتد؟عینکمتفکر

حالا زن آلمانی این وسط چیکار میکرده!!هیپنوتیزم.الله و اعلم... خندهبه جای شمال هم شما نوشته

خوش باشین

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳٩٢ | ٢:۳٩ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام....

باز درگیری در درس و کتاب و مدرسه.... خسته نباشید داره از همین اول کاری.... خدا به داد باقی سال برسهنگران

هنوز به مهدیار اینا کتاب ندادن و ما درسها رو با اعمال شاقه پیش می بریم.... معلمشون از صفحات کتاب کپی می گیره و میده تا کار کنیم باهاشون....

اومده یه شب بهم دیکته گفته... از قصد غلط نوشتم تا تصیح کنه برام و کلمات براش یاد آوری بشه.... توی سه صفحه دیکته ( نامردی کرد و تلافی همه دیکته های کلاس اولشو در آورد و یه دیکته ی سه صفحه ای بهم گفتخنده).... 54 تا غلط داشتمنیشخند.... بعد تصحیح، برام نوشته بیشتر دقت کن مادر عزیزم ، نیاز به تلاشخنده

از طرف مدرسه یه نامه داده بودند که برای روز کودک.... اگه دوست دارید بادبادک درست کنید .... با مهدیار یه بادبادک درست کردیم... اما اشتباه بزرگم این بود که با مقوا درست کرده بودم و بعلت سنگین بودن بالا نرفته بودخجالت

عکس بادبادک کذایینیشخندزبان

با خوشحالی از مدرسه اومده و میگه: مامان از طرف مدرسه یه برگه مثل مال بابا بهم دادن و روش نوشته حقوق... فکر کنم می خوان تو مدرسه بهمون حقوق بدن!!!!

فیش حقوقی بچه امخنده

 اومده میگه: مامان میدونی تو مراسم صبحگاه  ما چی میگیم؟ گفتم نه. میگه ناظم میگه : عجلو نظام(خنده)... ما میگیم: الله.... بعد میگه : خبردار... ( با داد مخصوص برنامه های صبحگاه بخونید) ما میگیم:  یا مهدی، یا جانت، بیا بریم یه جایی !!! خنده مردم از خنده هر چی هم میگم: پسر جان باید بگی عجل علی ظهوره یا حسین... قبول نمی کنه و میگه نه تو تومدرسه ما نیستی خبر نداریخنده

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳٩٢ | ۳:۱٧ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام...

شکر خدا شکر خدا مهدیار امسال صبح ها زود و با رویی خوش بیدار میشه.... پارسال یه روزایی تا حد جنون منو میرسوند و عصبانیم میکرد و تا مدرسه دعواش میکردم و اغلب هم دیر میرسید..... هم اعصاب من خرد و هم روحیه خودش برای شروع کلاسها بد... البته پارسال هم زود بیدار میشد، این بچه همیشه سحرخیزه. مشکلی با بیدار شدنش ندارم .اما دیر آماده میشد... یه ساعت مسواک زدنش رو طول میداد... خلاصه که مصیبتی بوذ پارسال!!! امسال شکر خدا فعلا که از این بازیها در نیاورده...( البته اگه الان چشمش نزنم نیشخند)....

امسال 2 ساعت دیرتر از پارسال تعطیل میشن.... همینکه میاد خونه خیلی ابراز دل تنگی میکنه.... و صد البته خیلی گرسنهلبخند

سوالهای مهدیار راجع به مرگ و زندگی تمومی نداره.... هزار جور سوال ... سوالهایی که بعضیهاشو هیچ جوابی براشون ندارم و مدام هم میگه دوست ندارم پیر شین... خدا نکنه که شما بمیرین و من تنها باشم... یه مربی فلسفه کودک پیدا کردم که قراره با هم وقت بزاریم برای سوالهای مهدیار و جواب سوالهایی رو که من نمی دونم ایشون بهم کمک کنن....

 

توی پست قبلیم نوشته بودم مدرسه مهدیار رو عوض کردیم. یه خانم معلم نازنین زحمت کشیده بودن و برام نوشته بودن حواست یه مدت به بچه ات باشه که این جابجایی براش سنگینه! دو روز بعد نوشته ایشون، مهدیار با گریه اومد و گفت هیچ کس باهام دوست نمیشه و من میخوام برم پیش دوستای خودم.... وضعی درست شده بود برام... پیش معلمشون که رفتم تا در اینباره صحبت کنم.... فرمودند پسر شما بسیار منزوی و از جمع گریزن... و تمام وقتهایی که بهشون میدم تا با بغل دستیشون حرف بزنن و همو بشناسن، خودشو مشغول نقاشی کشیدن میکنه وحاضر نیست ارتباط برقرار کنه!!!! خیلی برام عجیب بود شنیدن این حرفها راجع به مهدیار!!! چون مهدیار اصولا بچه خجالتی ای نیست و به راحتی با همه حرف میزنه و خیلی زود ارتباط برقرار میکنه... که به فکرم رسید برم از همون خانوم معلمماچ  دوباره راهنمایی بگیرم ... ایشون هم برام وقت گذاشتن و جواب سوالم رو دادن... الان دارم طبق گفته ایشون جلو میرم.... فعلا که غریبی نمیکنه و یا در موردش حرف نمیزنه  و تونسته اسم سه تا از بچه های کلاس رو یاد بگیرهتشویق.... معلمشون هم به گروههای سه نفره تقسیمشون کرده که روی موضوعاتی کار کنن و نتیجه گروه مهدیار اینا رو هم مهدیار باید توی کلاس بگه.... امیدوارم که زودی ارتباطی که میخواد رو برقرار کنه و آروم بگیرهقلب

گوش شیطون کر این یه هفته مشقاش رو هم خوب و تند و بدون اشتباه نوشته و هنوز اعصاب خرد کنی ای برای درساش راه ننداخته!!!! شایدم چون دوره کلاس اوله فعلا براش آسونه و راحت انجام میدهمتفکر.

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : سه‌شنبه ٩ مهر ۱۳٩٢ | ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام....

شروع سال تحصیلی جدید رو به همه بروبچه های کوچولوی وبلاگی و مامان باباهاشون ... و همه بچه مدرسه ایهای قدیمی چشمکتبریک میگم.... امیدوارم سالی پر از موفقیت برای دانش آموزان عزیز.... و سالی بی زحمت که نه ولی حداقل کم زحمت برای مامانا باشه!!!گریه

امسال بنا به دلایلی مجبور شدیم مدرسه مهدیار رو عوض کنیم... صد حیف که دوستای پارسالی مون رو نمی بینیم!

مهدیار و روپوش جدید امسال

 همراه ساحل جون... دختر کوچولوی همسایه که امسال میره پیش دبستانی

 و این هم یه عکس  از کلاس مهدیار.... اونی که روش به دیواره و پشتش به دوربین مهدیاره.... بچم از همون اول راست رفت نشست ته کلاسنگران

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : دوشنبه ۱ مهر ۱۳٩٢ | ٦:٥۱ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()