Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers این نفس من بیده!!

سلام.....

از اونجایی که بابای ما تعطیلات عید نداشت.... ما هفته پیش به سفر نوروزی رفتیم چشمک (خوش به حال من و مهدیار شد که هم عید رفتیم سفر و هم الاننیشخند)

یه سفر 5 روزه که از منجیل شروع شد و رودبار، فومن، قلعه رودخان، ماسوله، بندر انزلی، لاهیجان، لنگرود، چمخاله، رامسر، چالوس و در آخر کرج عزیز خودمون.....

خیلی خوش گذشت... خیلی همه چی خوب بود... هوا دو روز اول عالی و سه روز آخر سرد شد... اما سرمای هواش هم خودش کلی کیف داشت.....

من خودم از قلعه رودخان و ماسوله اش خیلی خوشم اومد...... قلعه رودخان 1150 پله داشت که رفتیم و اومدیم روهم شد 2300..... بعد هم که ماسوله زیبا..... هیچی دیگه از ساق پا فلج شدمخجالت.....

مهدیار در ابتدای پله ها

اواسط راهچشمک

بعد از طی 1150 پله و ورودی قلعه

داخل قلعه

در راه برگشت و نونهای خوشمزه ای که خانومها اونجا می پختن..... خداییش خیلی همت میخواد که هر روز اون همه پله رو با کلی وسایل بری بالا و اونجا برای مسافرا نون محلی بپزی!!!! خسته نباشید داره واقعا.............

من نظرم اینه که هر جا میرم غذا محلی اونجا رو بخورم زبان... اما  غذاهای اونجا خوب نبود.... مثلا میرزاقاسمی ای که خودم می پزم خیلی خیلی خوشمزه تر از مال اوناس !!!!  اما باقالاقاتق خوب بود..... و ترشی تره اش هم بدک نبود..........

ماسوله و مهدیار در حال ادا درآوردنزبان

بندر انزلی

مرداب زیبای انزلی..... گفتن نیلوفرای خوشگل مرداب تیر ماه باز میشه.... اما بدون نیلوفر هم خیلی قشنگ بود

 

 

* به بابا گفتم غیر از روز زن که برام کادو می خریشیطان !!!!..... چون عینهو یه کارگر دارم تو این خونه کار میکنم دروغگوروز کارگر هم کادو می خواماز خود راضی..... و همینطور چون هر وقت هوس کردی بچه رو بردی سفر و وظیفه درسش روی دوش من افتاده!!! روز معلم هم یه کادو میخوام ازتونخیال باطل.........

بماند که بابای بدجنس ترجیح داده از الان تو کوچه بخوابه تا زیر بار این همه کادو برهسبز.... از همه اینا گدشته مهدیار اینقدر آتیشی شده که تو چرا این همه کادو میخوای؟؟؟؟؟ تو فقط مادری و باید روز مادر کادو بگیری... بابا گناه داره منکه نمیزارم برات بخرهناراحت...  ای دل غافل ... بیا و بچه بزرگ کن !!!!!!!!!!!گریهچشمک

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: خودمونی

تاريخ : پنجشنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٢ | ٤:۱٤ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام...

× یه روز تو تعطیلات عید من و مامانم و مهدیار داشتیم میرفتیم خونه خواهرم.... مهدیار یه دفعه برگشت و گفت: چه جالب الان توی این ماشین دو تا دختر هستن با یه آقا!!!!‌من و مامانمهیپنوتیزمابروخنده

× مدتها قبل یه تبلیغ گوشی موبایل توی تلویزیون دیدم و گفتم من حتما اینو می خرم خیلی خوشگله..... مهدیار هم ژرید وسط و گفت مامان تو نخر بزار من بزرگ میشم میرم سر کار  پول می گیرم برات میخرمبغل.... خلاصه بماند که مدتها هر جا می نشست می گفت میخوام برای مامانم گوشی بخرم که باهاش بره تو ایرتنتلبخند......... جدیدا یه مدته که گوشی کذایی شده وسیله باج از من..... بزار برم خونه دوستم وگرنه گوشیتو نمیخرما..... ناهار بهم زیاد بده وگرنه گوشیتو نمیخرما..... با من خیلی مهربون باش و همش برام قصه بخون وگرنه گوشیتو نمی خرماااا.... خلاصه زجری داره میده تا بخرتش برامگریه

×  یه روز توی عید با آقای پدر رفتیم کاخ گردی تو تهران..... توی محوطه یکی از کاخها مهدیار یه آقای سیاه پوستی رو دید و گفت: بابا اینا خارجین؟... بابا: اره... مهدیار اجازه میدی برم باهاشون یو آر حرف بزنم؟( مهدیار به انگلیسی میگه یو آر)..... بابا : مگه بلدی؟ اگه میتونی برو حرف بزن.... مهدیار با اعتماد به نفس کامل رفت جلوی طرف و با یه لهجه خاص (لهجه خارجیا وقتی میخوان فارسی حرف بزنن!!!) گفت: هی خارجیه.... سلام   ......    من و بابا منفجر شدیم دیگهقهقهه



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : سه‌شنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٢ | ٤:٤٢ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام ..........

دوستای گلم خوبین؟ خوشین؟ سال نوی همتون مبارک.... الهی که به بهترینها توی این سال برسینقلب

 

این مطلب از پارسال مونده بود که گفتم الان بزارمش....

کلاس مهدیار اینا سفره هفت سین توی مدرسه چیدند.... و توی دو هفته آخر سال هر روز سه نفر از بچه های کلاس لباس حاجی فیروز می پوشیدند و شعرش رو میخوندن .... و از باقی بچه های مدرسه و معلمها برای جشن نیکوکاری پول جمع میکردند .....

این سفره هفت سینمون

مهدیار حاجی فیروز

سه حاجی فیروز کوچولو

 

 

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : پنجشنبه ۸ فروردین ۱۳٩٢ | ۱:٠٦ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()