Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers این نفس من بیده!!

سلام...

این متن به نظرتون قشنگ نیست؟؟؟ از وبلاگ اندیشه عزیز بر داشتم.... صد البته با اجازه اش.... ممنون اندیشه جانقلب

راست می گویید!

زن
را نمی شود درک کرد...

زن را نمی شود فهمید...
زن را نمی توان
شناخت...

زن را نمی توان عوض کرد...
زن را
حتی نمی شود فراموش کرد...

اما زن را  می توان عمیــــــــــــــــــق دوســت
داشت:

چتر حمایت او را احساس می کنی
زمانی که خواهر توست!

گرمای محبت او را احساس می کنی
زمانی که دوست توست!

هیجان و عشق
او را احساس می کنی زمانی که عاشق توست!

از خود گذشتگی او را احساس می
کنی زمانی که همسر توست!

پرستش و ایثار او را احساس می
کنی زمانی که مادر توست!

دعای خیر او را احساس می کنی
زمانی که مادر بزرگ توست!

بهترین راه حل او را میبینی
وقتی که مشاور توست!

و باز هنوز او استقامت
دارد…

قلب او بسیار ظریف و حساس
است

بسیار شوخ و
شیطان

بسیار فریبا

بسیار
بخشنده

بسیار خوش
آهنگ

او یک زن
است

او یک زندگی
است

به او احترام بگذار و به او عشق
بورز…

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: خودمونی

تاريخ : پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ | ٦:٥۱ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

و این هم جایزه اش برای اینکه پسر خوبی بود و غر نزدماچ

 

تولد حضرت فاطمه و روز زن رو به همه شما دوستای گلم و خوانندگان اینجا تبریک میگمقلب مامانای عزیز ایران زمین روزتون مبارکقلب

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: خودمونی

تاريخ : جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ | ٢:۳٧ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام...

× اومده و میگه مامان تو چرا چشمات کوره عینک میزنی؟؟؟  من کی کور میشم؟؟ خنده

× داشت تو خونه غر میزد که اعصابم خرده !!!... گفتم: مهدیار حیف که اعصابت خرده مامانی وگرنه تلویزیون یه کارتون خوب داشت که اگه اعصاب خرد نبودی میشد ببینیش....  رفته توی اتاقش و زودی برگشته و میگه: اعصاب خردم بهم چسبید... حالا کارتون بزارخنده

× شنیدم کتابخونه مرکزی کرج برنامه های جالبی برای مناسبتهای مختلف برای بچه های پیش دبستانی داره .... نه بخاطر گرفتن کتاب که بخاطر اون جشنهانیشخند رفتم و مهدیار رو عضو کتابخونه کردم....

اینم اولین کارت رسمی مهدیار

× مهدیار وقتی سه سالش بود شروع کردم به آموزش فارسی بهش... خیلی کلمه می تونست بخونه.... اما  خانوم داداشم یه دفعه داشت تعریف میکرد که خودش از 5 سالگی میتونسته بخونه و بنویسه.... برای همین کلاس اول خیلی براش حوصله سر بر بوده و اصلا سال اول دوست نداشته بره مدرسه..... فکر کردم که چه کاریه بیام جلو جلو یادش بدم که بعد زمان خودش که برسه هیچ لذتی نبره... واسه همین دیگه هیچ تلاشی روی خوندن یا حتی نوشتنش نکردم ( نمیدونم که اصلا کارم درست بوده یا نه!!)

اما الان مهدیار خودش میتونه اعداد رو بخونه بدون کار کردن من باهاش.... هم فارسی و هم انگلیسی.... این عکس اولین دست خطشه که اعداد رو برای اولین بار نوشتهماچ

میبینین که نصفش فارسیه و نصفش انگلیسیخنده... تو نوشتن 7 و 8 کلی گیر کرده بودبغلماچ.

 

این هم یه درخت خیلی زیبا  بیرون شهر شاهرود

 

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ | ٦:٤۱ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام....

 

× با هر کی میخواد دوست شه... اول می پرسه سلام  ... اسم مامانت چیه؟متفکر... ( البته میدونم چرا اسم مامانم طرف رو می پرسه... چون میخواد بگه: مامان! حالا که ما اسم مامان اینا رو بلدیم بریم خونشونخنده.... چون میگه بریم خونه دوستم؟ من میگم نه منکه مامانش رو نمی شناسم !!!)

 

× مهدیار از اول برای آرایشگاه رفتن و مو کوتاه کردن ترس داشت و با گریه می رفت.... تازه دو سری شده که به خاطر طوطی یه آرایشگاهی که دم خونمونه ترسش ریخته و میره..... طبق معمول داشت گریه میکرد که من نمیرم آرایشگاه.... منم گفتم من اصلا پسر با موهای به این بلندی دوست ندارم.... و مثلا باهاش قهر کردم.... رفته اومده و میگه بیا نیگام کن ببین پسر با موهای اینجوری دوست داری یا نه؟قلب

 

× از مدرسه برگشته و با ذوق میگه مامان بیا ببین برات چی درست کردم....

هم تسبیحه که باهاش صلوات بفرستی.... و هم انگوله است که میتونی بندازی دستتبغلمیدونه مامانش عاشق زلم زیمبویهخنده

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ | ۸:۳٦ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()