Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers این نفس من بیده!!

سلام.....

*شب بهش گفتم یادت نره قبل خواب دعا کنیا..... گفت نه دعامو کردم..... برای حافظ هم دعا کردم (حافظ اسم یکی از همکلاسیهاشه)... گفتم آفرین پسر گلم .... ما همیشه باید دیگران رو هم دعا کنیم.... حالا چی دعا کردی براش؟ با سادگی خاص خودش که پشتش دریایی از شرارتهبغل.... گفت: به خدا گفتم هر وقت حافظ پیر شد و مرد و اومد پیش تو بندازش توی جهنم!!!!!!!!!!خنده اینقد که منو اذیت می کنه .... به نظرت خدا به حرفم گوش میده؟

به زور خودمو کنترل کردم که نخندم و بتونم براش توضیح بدم این نفرینه نه دعاخنده

 

*یه مدته که چون تنبل شده بود توی نوشتن مشق توی دفتر.... بهش پای کامپیوتر دیکته می گفتم و توی ورد می نوشت.... برام جالب بود که یادش نمی رفت جای اعرابها کجاست و همه اش رو درست می نوشت........... اما الان دیگه اونم نمی نویسه و به شدت تنبل شده.... حدود 4 ساعت طول میده تا 10، 12 خط بنویسه و آخرش هم تموم نمی کنه..... به پیشنهاد معلمش قراره یه مدت کاری به کارش نداشته باشیم تا ببینیم بی توجهی تاثیری داره براش یا نه!!!.. البته این سرتقی که من می شناسم مطمئنم من از رو میرم و اون نهگریه

 

*از سایت کتابهای صوتی... یه داستان دانلود کردم.... مهدیار خیلی جذبش شده ..... و دیگه از قصه شب گویی براش فعلا راحتمچشمک

 

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : شنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩۱ | ۸:۱٦ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام...........

امروز روز کارنامه پسرک ما بود..... معلمشون جلسه ای برای باباها گذاشته بودن تا کارنامه بچه ها رو در حضور باباهاشون بدن.....

این اولین کارنامه زندگیشه بغل............ الهی که خدا براش بخواد و همیشه موفق باشه

و به طبع اولین لوح تقدیر زندگی تحصیلیش قلب

همین جا هم از زحمات خانم دلسوزشون صمیمانه تشکر می کنمماچ.......... الهی خدا بهترینها رو در زندگی براشون بخوادقلب

همچنین امروز از پدرهایی که توی این مدت به مدرسه و کلاس از هر لحاظی کمک کرده بودن هم تشکر شد و مدیر مدرسه اومد و به این باباها لوح تقدیر داد.... خیلی ایده جالبی بود ...... فقط یه چیزیو من این وسط نفهمیدم !!!! اونم اینکه:

از روز اول مدرسه من دارم توی مدرسه میدوم و کار میکنم !!!! من کلی لاغر شدم و من وزن کم کردم و از ریخت افتادمگریه اونوقت رو چه حسابی از بابای مهدیار تشکر شد و لوح گرفت متفکر خدا عالم است!!!!!!!!!!!!!!!!عصبانی( ای مخاطب خاصم که خودت میدونی مشخصا منظورم تویی!!!! نیشخند بیا و جوابمو بده!!!!!!!!!!!!)....  

 

حالا بگم چرا عنوانو نوشتم باغبون ما!!!

مهدیار توی سبد سیرها رو بررسی کرده بود و یه سیر پیدا کرده بود که یه خورده سبز شده .... اومد و گفت مامان این طفلکی داره برگ در میاره برم بکارمش؟.... منم  یه گلدون خالی داشتیم و دادم بهش و گفتم برو بکار بزرگ شه..... حالا..... توی این یه هفته ای که این سیر رو کاشته....

صد دفعه با قاشق درش آورد و نگاهش کرد و هی پرسید این چرا ریشه نمیده؟ دوباره کاشتش.... دفعه بعد درش آورد و اومد زیر شیر ظرفشویی گرفتش ... گفتم چیکار میکنی؟ گفت تشنه اشه دارم بهش آب میدم خنده ..... یه دفعه اومدم دیدم درش آورده گذاشته روی زمین و با قاشق تمام خاکهای گلدونو در آورده میگم باز چی شده؟ جواب داد: ریشه اش رو توی خاک گم کرده دارم براش پیدا میکنم آخ.. و بعد با هبجان اومده و داد میزنه پیدا شد( احتمالا یکم از ریشه گل قبلیو پیدا کرده) و با چسب به سیره چسبوندشخنده ............ و در آخرین  اقدامش که گل کاراش بوده تو این مدت، اومده میگه مامان سیرم بهم میگه خاک می ریزی روم قلبم درد می گیره !!!! آوردم بیرون گذاشتمش هم گلای دیگه رو ببینه و هم خورشید روقهقهه..............

از همه اینها جالبتر این سیره اس که در عین پررویی سبز شده و کلی برگ داده و قد کشیدهقهقهه... اینم عکس سیره که اومده روی خاک تا خورشیدو ببینه و قلبش درد نگیره.!!!! .... برگاشو دارین!!!خنده

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : یکشنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩۱ | ٩:٤٩ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام...........

از اینکه یه مدت نبودم و عنوان پستم معلومه که چه خبربوده دیگه!!!!

چشمتون روز بعد نبینه.... اول مهدیار مریض شد حدود 4 روز!! سرماخوردگی شدید همراه با تب ولرز..... تب 40 درجه که دائم میگفت سردمه .... نه میشد پاشویه اش کرد به خاطر لرزش... و نه میشد همینجوری ولش کرد تا تبه بیاد پایین... خلاصه بعد 4 روز که بچه خوب شد و تونست سرپا بایسته..... خودم افتاد نافرم.... آنفلوآنزای شدید که 8 روز در حال مرگ بودم تو خونه...... فقط هم بابایی بیچاره بود که به دادم برسه.... اب میوه بگیره... غذا درست کنه... دکتر ببره.... سرکارشم بره.... تازه خودشم یه خورده خفیف  گرفته بود.....

فکرشم نمیکردم دیگه بلند شم .... ولی شکر خدا خوب شدم....

* مهدیار اومده و میگه بابا من دیگه میتونم بنویسم پیتزا..... خانوم گفته هر چیو یاد گرفتین بنویسین برای بچه ها هم بیارین ( حالا خانوم بنده خداشون گفته هر کی یاد گرفت اسمشو بنویسه یه چیزی بعنوان شیرینی اسمش بیاره!!!) باید بیاین و بریم 38 تا پیتزا بخریم که من تو کلاس پخش کنم!!!!خنده

 

* نه جان من لاو ترکونده پسر ما و معلمشونو داشته باشین!!!!!خندهعینکابله

 

 

پ.ن: امسال تولدم وسط مریضیم بود...... و برخلاف 6 سال گذشته نتونستم برای خودم پست تولد بزارمناراحت..... این وسط فقط مریم پاییزی نازنینمقلب و سحر دلارامماچ یکی از دوستای عزیز وبلاگم تولدمو تبریک گفتن...عاشقتونم.... ممنونم یه دنیا که توی گیروواگیر زندگی خودتون یاد منم بودینقلبماچ.. اینا اینترنتیااااش  و..... دوستای خوبم توی دنیای واقعی خیلی بهم لطف داشتن... عاشق همتونم و امیدوارم بتونم  یه دوست (انسان) خوبی باشم کنارتونقلبماچ

فعلابای بای



موضوعات مرتبط:

تاريخ : یکشنبه ۸ بهمن ۱۳٩۱ | ٧:٢٥ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()