Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers این نفس من بیده!!

سلام.....

* مهدیار خیلی پاکن توی این مدت گم کرده..... بهش اخطار دادم که اگه بازم گم کنی!! این دفعه برات نمی خرم تا نتونی اشتباهاتت رو پاک کنی و دفترت کثیف شه و خانومتون دعوات کنه..... از مدرسه اومده و میگه مامان پسر بزرگا ( بچه های کلاس بالاتر که مبصر کلاسشونن) اومدن و پاکن منو شکستن منم کلی گریه کردم و  گفتم مامانم منو می کشه... دانیال گفته پاکنت رو بده به من برم برات درست کنم... منم بهش گفتم اگه بتونی پاکنمو درست کنی برات یه ماشین کنترلی بن تن میخرم!!! 

گفتم مادر اگه سی تا پاکن برات بخرم ارزونتر درمیاد کهخنده 

حالا داشته باشین اونور قضیه رو که مامان دانیال میگه: دانیال اومده خونه و گفته  مهدیار برای یه پاکن اینقدر گریه کرد که اعصابم بهم ریخت... میخوام اینو براش درست کنم ببرم مامانش نزندش!!خنده حالا مامانه گفته اون درست نمیشه میریم یکی براش میخریم.... به خرج بچه نرفته و گفته نه باید درست کنم!!!

 چسب مایع ریخته وسط پاکن و دورش رو با بند باریک بسته و روشو چسب زده...یعنی یه جورایی پاکن رو پانسمان کردهخنده.......... منم بخاطر تشکر از حس مسئولیتی که نسبت به مهدیار داشته براش یه خط کشی انگری برد مارپیچی خریدم و دادم بهش و ازش تشکر کردم... برگشته میگه: خاله مهدیار گفته ماشین کنترلی میخره برام پس چرا خط کش شد؟؟؟!!!........... گفتم خاله اون دیگه باشه برای تولدت ابله

چقدر بچه ها دنیاشون قشنگهقلب.... چقدر صاف و صادقن با هم.... یه جورایی خوش به حالشون هنوز رندی رو یاد نگرفتن ازمونناراحت

* قشنگ ترین تلفنی که توی این مدت به خونمون شده.... دوست مهدیار بود که تا گوشیو برداشتم گفت: سلام خاله...... طاهری هست؟ ..... پشت گوشی مردم از خندهخنده.....

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : یکشنبه ٢٤ دی ۱۳٩۱ | ٦:٤٧ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام..........

* مشهد که بودم دیدم نماینده مادرای کلاس مامان کلی حروف و چوب خط برای آموزش بچه ها درست کرده

 

فکر خیلی عالی ایه ... مامان میگفت بچه ها بخاطر رنگ جذاب حروف خیلی به فارسی علاقه نشون میدن و برای دیکته پاتخته ای دعواشون هم میشه!!!!!

خیلی دیر این ایده رو دیدم و به نظرم اومد که الان دیگه بچه ها راه افتادن و نیازی به تشویقشون نیست..... و برای اول سال و حروف اغازین مفید بوده...... ولی بعد به این فکر افتادم بیام و اعداد رو درست کنم برای ریاضیشون.....

این هنر خودمهاز خود راضی. البته نمی دونم مفیده یا نه.... اصلا به درد میخوره یا بیخوده!!!! متفکر

 

* مهدیار وقتی مهمون داریم به شدت شلوغ میشه و دائم باید بهش یادآوری کنم ... که یکم اروم باش.... یکم ساکت تر ... اینقدر بدو بدو  نکن... خلاصه کلی تذکر بارونه............. اما هفته پیش معلمشون رو دعوت کردیم خونه امون.... و قبلش گفته بودم که این دفعه دیگه بهت تذکر ندماااااا.... همونم شد!!! از راه که اومد رفت و خودش رو با مداد شمعی های هدیه معلمش مشغول کرد و نقاشی کشید!! خیلی اروم اومد غذاشو خورد!! و تا اومد پای کارتون بشینه... خانومشون گفت مگه مشقات رو نوشتی که اومدی کارتون ببینی؟.. بلند شد رفت توی اتاقش و شروع کرد به نوشتن مشقاش و جالبتر اینکه این دفعه بدون جیغ من!!!!!!!!!!! تموم کرد مشقاشو..... و تا اخر رفتن معلمش خیلی خیلی اروم و بی سروصدا بودتعجب.......... خودم که حسابی تعجب کردم ازش.... ناقلا میتونه این جوری هم باشه و تا حالا رو نکرده بودهیپنوتیزم

* راستی از باشگاه بگم براتون ....که نمی دونم چرا هر وقت خودم رو برای یه چیز آماده میکنم.... یه چیز دیگه پیش میاد!! دفعه قبل که با امادگی رفته بودم ...تو گیم اول باخت مفتضحانه داشتم... ولی این بار که گفتم عیبی نداره باخت هم یه روی ورزشه دیگه ... خوشحال و با روحیه رفتم برای باخت!! 3 گیم بازی کردم که هر سه تا رو هم بردم!!!!نیشخند .... خلاصه تصمیم گرفتم از این به بعد برای نتیجه گرفتن توی کارهام.... به اونور قضیه رو در نظر داشته باشم تا شاید اونی که میخوام انجام بشهنیشخند

* یکی از دوستام اومده بود خونمون و داشت میگفت که مادربزرگم فوت کرده و کلی ناراحت بود و اشک توی چشماش حلقه زده بود..... که مهدیار پرید تو حرفش و گفت: آخی تو دیگه مامانجون نداری؟؟؟ ولی من دارم اونم دو تااز خود راضی.... دوستمم با حالتی غمگین گفت: خوش به حالتناراحت..... مهدیار هم دید که نه بد شد اینجوری گفته... برای درست کردن حرفش و ابراز همدردی گفت: البته مامانجونای منم یکم نزدیکه بمیرن ناراحت نباشناراحت..... که دوستم منفجر شد از خنده خنده..... بچه بی عقلعصبانی

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: از هر دری

تاريخ : یکشنبه ۱٧ دی ۱۳٩۱ | ٩:٥٩ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام....

دیروز مهدیار اینا به حرف "ش" رسیدن و معلمشون گفتن برای بچه ها آش بپزیم.... صد البته که من نپختم ولی خیلی فعال برای خوردنش شرکت داشتمنیشخند

 

 

× بابای مهربان تر از مادر ما یه شب هوس کردن و فرمودند بده امشب دیکته بچه رو من میگم..... حین دیکته گفتن صدای قهقهه و خنده هاشون هم بلند بود... خیلی خودمو کنترل کردم که نرم ببینم چه خبره شده و بزارم با هم حال کنن.... بعد مهدیار با ذوق زیاد اومده میگه: مامان بابا یه دیکته ای گفت که کیف کردم بخونم برات..... بابا بنزین بر مادر می ریزد.... مادر در تنور می سوزد.... قیافه مناسترسناراحت... میگم چرا؟؟؟؟ مهدیار میگه چون دوست داریم آخه!!!!!!!!!!!!!ابرو خلاصه بگم  اگه توی درک معنی عشق مشکل دارین این پدر و پسرو بفرستم توضیح بدن براتونمتفکر

× دو هفته پیش مربی باشگاهمون یه مسابقه بین باشگاهی ترتیب داد و من الحق و والانصاف خوب نتیجه زحمات این دو سال باشگاه رفتنم توی گرما و سرما و با هر مشقتی رو نشون دادم.... و در اولین مسابقه ام با یه شاهکار باورنکردنی و به شکل مفتضحانه باختمنیشخند... اونم چطور؟ اینطور که فقط یه امتیاز گزفتم و اونم روی اشتباه حریف بود که توپو زد تو اوتتشویق..... هرچند که اونجا کلی روحیه از دست دادم و پرخاش کردم به اطرافیانمخجالت. و تمام روزو گریه کردمابله... اما الان توجیحم!!! ( با دعوا و داد و بیدادهای آقای پدر که بچه لوس و ننر!!! بی جنبه! این چه حرکتی بوده بعد باخت.... میری دست و پای مربی رو می بوسی و عذر خواهی میکنی!!!).... خلاصه الان آماده ام که بازی دور برگشت رو با افتخار تمام و روحیه بالا ببازمهورا.... حالا هفته آینده میام نتیجه شیرین کاری های باشگاهیم رو میگم براتوننیشخند

فعلابای بای

 

 

 



موضوعات مرتبط: خودمونی

تاريخ : چهارشنبه ٦ دی ۱۳٩۱ | ۸:٠۳ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام....

ما برگشتیم.... جاتون طبق معمول خالی بود... التماس دعای  همه رو رسوندم و بجای همتون نماز زیارت هم خوندم... ایشالا که جواب همه حاجتمندا رو بده............

خواهر شوهر گرام به مناسبت جور شدن انتقالیش به مشهد ... دعوتمون کرد پارک آبی ایرانیان.ابله

یه هفته ای هم مهدیار رفته بود کلاس مامان..... که اونجا تا صدا میکرده مامانجون.... مامان میگفته مامانجون نه خانم فولادی..... خلاصه اینقد طفلی خانم فولادی گفته بود که تو خونه هم میگفت: خانوم فولادی شام چی داریمنیشخند....

خلاصه جای همه خالی غیر از هوای به شدت سرد... بقیه سفر عالی بود

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: خودمونی

تاريخ : شنبه ٢ دی ۱۳٩۱ | ۱:٢٢ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()