Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers این نفس من بیده!!

سلام....

×مهدیار  اگه یه چیزو اشتباه بشنوه و  اشتباه یاد بگیره.. بکشم خودمو درستشو قبول نمی کنه و  میگه: نه تو غلط میگی..... خانومم اینجوری یاد داده....

مثلا: سطل زغاله، بی انزوات، باد سردو زان ( بجای باد سرد وزان).....

حالا اومده برام  حدیت بخونه.... میگه علیرضا فتاحی من الایمان.... النظافتو  رو علیرضا فتاحی شنیدهخنده..... یا اهدنا صراط المستقیم رو میگه: اهدنا صرالالالاتقیم.......ماچ

× یه دفعه اومد و گفت مامان من میرم تلویزیون ببینم..... گفتم برو و خودمم اومدم پای کامپوتر..... بعد نیم ساعت تا 45 دقیقه که خسته شده اومده میگه: ای وای مامان من چرا اشتباهی گفتم تلویریون میخوام و تو هم اشتباهی رفتی کامپوتر بازی!!! ( آخر سیاست برای اینکه منو بلند کنه و خودش بشینه بازی کنهخنده)

* یه بار هم  میخواستم امتحانش کنم ببینم برای کامپیوتر چقدر زود بیدار میشه.... ساعت 6.5 صبح گفتم مهدیار پاشو مامان برو کامپیوتر بازی کن... عین فشنگ از جاش پرید و کلی با بابایی خندیدیم بهش. و گفتم میخواستیم امتحانت کنیم.... حالا فرداش اومده و میگه مامان بیا باز منو انتخاب کن که من بدوام برم پای کامپیوترخنده

 

پ.ن: امروز تولد عمه مهدیاره. هورا... عمه جونی خیلی دوستت داریم و قدر خودت و محبت های زیادتو میدونیم..... ان شاء الله همیشه گل لبخند مهمون لبهات باشه .... شاد باشی و از شادیت ما هم لذت ببریم....دوستت داریم هوارتابغلبغلقلبقلبماچماچهورا

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : شنبه ٢۸ آبان ۱۳٩٠ | ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام......

دیروز توی اخبار جمله قشنگی گفت: " زمستان امسال نتونست صبر کنه و هشت ماهه دنیا اومد". خنده

نمیدونین مهدیار روزهایی که بیدار میشه و برف رو از اتاقش میبینه... چه لذتی میبره و چقدر شاد و پر انرژی میشه.....  مهدیار از اول این هفته بخاطر سرماخوردگی مدرسه نرفته.... اما امروز 2 ساعت تمام با همه همسایه ها توی کوچه برف بازی کردیم.... جاتون خالی خیلی خوش گذشت... و ادم برفی خوشگلی هم ساختیم ولی دوربین همراهم نبود..... فکر کنم بعنوان یه مادر گند زدم به حال بچه ایی که داشت کم کم خوب میشدنیشخند... 2 ساعت برف بازی توی هوای سرد و با کفش و لباس های خیس برگشتن به خونه.........

* صبح از پنجره که بیرون رو نیگاه میکرد با شوق داد زد که: مامان بیا رد کفش یه مرده نشون دیده شده روی برفخنده

مثل بچه ادم وای نمی ایسته تا ازش عکس بگیریم

خوش باشین تو این روزای برفی و در پناه حق... قلب

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : چهارشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩٠ | ٥:۱٧ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام....

ممنونم از همه دوستای گلم که برام وقت گذاشتن و با حوصله جواب سوالمو دادن.... خیلی متشکرم ازتونقلب

مهدیار از صبح شنبه که بیدار میشه... مرتب می پرسه امروز 5 شنبه شده و نباید من برم مدرسه؟ .... چند تا دیگه بخوابم 5 شنبه و جمعه میشه و مدرسه تعطیله؟... با وجودی که خیلی هم مدرسه اش رو دوست داره ولی چرا این همه مشتاق تعطیلیه نمی دونم.....

این روزا که خوا سرده و نمیشه بچه ها رو پارک برد... شماها چطوری با بچه هاتون بازی میکنین؟ یعنی اصلا چه بازیهایی میکنین؟ منکه هر چی هم باهاش بازی کنم ( که البته زیاد نیست خیلی) اما آخرش همچنان غر میزنه که من چیکار کنم؟ با کی بازی کنم؟ چی باری کنم؟ خلاصه که هم خودش حسابی کسل میشه و هم صبر ما رو تموم می کنه..... خودشم اصلا بلد نیست خودشو  سرگرم کنهچشم

فعلابای بای

 



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : شنبه ۱٤ آبان ۱۳٩٠ | ٧:٥۳ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام...

من دچار یه تردید شدم..... بزارید از اول براتون بگم:

ایده من و همسرم در مورد تربیت بچه این بوده که بچه هیچ وقت نباید حس کنه که میتونه سوار والدینش بشه و ازشون سواری بگیره... و اینکه بچه باید حد خودشو بدونه و احترام برای بزرگترش قائل باشه.... اینو داشته باشین تا بقیش رو بگم...

دوستایی داریم که وقتی رابطه اونا رو با بچه هاشون دیدم... در مورد ایده خودمون به شک افتادم....

مثلا: مهمونی داشتیم که بچه 2.5 ساله داشتند، پدر و مادر این بچه کوچکترین اخمی؛ نگاه تندی، چیزی به بچه اشون نداشتن... بچه اینا هر کاری که دلش میخواست میکرد... از برداشتن کوسن ها و پرت کردنشون به اطراف گرفته تا موبایل من و  پرات کردن میوه ها و.... . منم تحملم در برابر این طرز شلوغ کاری بچه ها خیلی کمه... اینا هیچی نمی گفتن و من هی حرص میخوردم... تا اینکه آخر شب ( ساعت 11 شب) بعد از کلی دویدن توی خونه ( مهدیار رو نمیزاریم آخر شبا تو خونه بدوه بخاطر همسایه طبقه پایین) اومد و در اتاق رو با قدرت تمام هل داد و بست... آنچنان صدایی داد که خود من یه متر پریدم  هوا.... دیگه صبرم لبریز شد و یه داد بلند سر مهدیار و بچه اونا زدم... و گفتم بس کنین دیگه آخر شبه مردم خوابیدن.....  که بچه اشون یه گریه ای راه انداخت و اومد شروع کرد به زدن من... (باز هم پدر و مادره هیچی نگفتن) ... حالا بچه گریه میکنه شدید و میگه خاله بی ادب منو دعوا کرد  و پرید بغل باباش و بعد هم بغل مامانش..... مامانه هم میگه بمیرم برا پسرم.... نه خاله دعوا نکرده.... خاله با تو شوخی کرده.... بعد هم اومده و به من میگه ما تا به حال داد بلند سر بچمون نزدیم.... میدونی اینطوری که رفتار کنی بچه ازت زده میشه و  بزرگتر بشه بهت احترام نمیزاره و برات ارزش قائل نمیشه... حالا یه زحمتی بکش و بیا از پسر ما عذرخواهی کن وگرنه تو دل بچه میمونه و تا صبح خوابش نمیبره.... منو میگین:تعجبعصبانی

نمیدونم والا... منظورم این نبود که بگم مهدیار خیلی عالیه و هیچ اشکالی توی تربیتش نیست.... ولی مهدیار خیلی از کارهایی که بچه های اطرافم انجام میدن رو نمی کنه.... بی اجازه دست به چیزی نمیزنه.... هیچ وقت توی خیابون از کسی نون نمیگیره ( این مورد رو خیلی بدم میاد... ولی اگه یه بچه از خودم نون بخواد خیلی راحت بهش میدم) .... البته عیب  هم داره و اون اینه که رو خوردنی هاش و اسباب بازیهاش بی اندازه حسوده و چیزی به کسی نمیده و اغلب روی اسباب بازی دعوا میکنه .... بازی گروهی رو دوست نداره و نمیتونه با دیگران تو وسایل شریک شه.... و  یه مورد خیلی بدترش هم گریه هاشه!! که واسه هر چیز بی ارزشی آنچنان اشک میریزه که اعصاب ادم رو خرد میکنه. که اصلا نمیدونم برای این گریه هاش چیکار کنم.......  اصلا قدرت دفاع نداره و حتی از یه بچه 6 ماهه هم کتک میخوره و بعدش گریه میکنه....

من اغلب مواقع وقتی برای چیزای بیخود گریه میکنه  محلش نمیزارم، طرفش نمیرم و حتی بغل و نوازشش هم نمی کنم..... یکی از دوستام میگه این رفتارت بده... بچه هر چقدر هم که الکی گریه کنه اغوشتو میخواد و همه جا باید بهش ثابت کنی که در همه حال هواشو داری!!!

خلاصه که دو روزه به این نتیجه رسیدم: شاید من خیلی سخت گیرانه با مهدیار رفتار میکنم، شاید باید بزارم یه خرده آزاد تر باشه، شاید باید یکم لوسش میکردم، شاید الان رفتاراش خیلی بزرگانه است، شاید یکم فرزند سالار می بود بیشتر از کودکیش لذت میبرد، چون میدونم که همه بچه ها آخر کار که بزرگ میشن همه یه پارچه آقا و خانوم میشن ...  شاید لذت کودکیش رو زهرش کردم و شاید...!!!

(الان عمه مهدیار که اینجا رو میخونه با خودش میگه آره جون خودت بچه تو که خیلیییییییییییییییییی مودبهخنده)

به نظرتون بچه باید  آزاد باشه تا لذت ببره؟؟؟ امر و نهی های ما بچگیشونو کوفتشون میکنه؟؟؟ اگه خیلی بکن نکن بهشون بگیم ارزش خودمونو آوردین پایین و بزرگتر بشن بهمون بی توجه میشن؟؟؟

ببخشید سرتونو درد آوردم و اینقدر طولانی شدخجالت.... از همین جا از همتون که وقت میزارین و این مطلب رو میخونین و نظزاتتون رو برام مینویسین صمیمانه ممنونمقلب... دوستتون دارم هوارتاماچ

فعلابای بای

 



موضوعات مرتبط: خودمونی

تاريخ : جمعه ٦ آبان ۱۳٩٠ | ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام....

کلمات جدیدی که مهدیار از کلاس و مربیش یاد گرفته خیلی بامزه است....کلی غلط  هم  داره تو حرفاش مثلا:

دستها به سینه و دهن ها کیپ.... پاییز همان فزانه ، که باد سردو  زانه.... اشغالها رو باید بریزی سطل زقاله..... شما خیلی بی انزوات هسنین خنده..... معلوم نیست این بچه داره اونجا چیکار میکنه اصلا ابله .

مهدیار یه مدته که به من و باباش میگه: الهی قربون قدتون برم من ماچ.... یکی از دوندونهای آسیاش هم نیش زده و کلی که خودش ذوق کرده براش بماند ...... حالا اومده و میگه: ببین منکه قربون قد تو ام،  دارم برات دندون در میارمخنده

داشتم با تسبیح صلوات میفرستادم .... اومده و با اشاره به تسبیح میگه: چقدر با این خدا رو صدا میگی؟ برو جلو بوسش کن و بیابغل

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : سه‌شنبه ۳ آبان ۱۳٩٠ | ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()