Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers این نفس من بیده!!

سلام....

تقریبا سه هفته از مدرسه رفتن مهدیار میگذره.... روزای اول، صبحها برای بیدار شدن مشکل داشت و سختش بود. اما الان دیگه عادت کرده و خیلی سرحال خودش بیدار میشه و شاد و شنگول روزشو آغاز میکنه..... مهدیار از اون مدل بچه هاییه که دو روز سر یه ساعت بیدار شه، روزای دیگه ساعت بدنش تنظیم میشه و خودبخود بیداره....  اوایل 6:45 بیدارش میکردم .... اما الان دیگه خودش از 6 بیداره استرسبدبختی  اینه که دیگه 5شنبه و جمعه هم حالیش نمیشه  کلافه....

خیلی هم از معلمش راضیه و  کلی خوشبحالشه.... هر وقت هم میگم مهدیار تو مدرسه چیکار میکنین؟ تنها جوابش اینه که تغذیه میخوریم و بازی میکنیمخندهقبلا فکر میکردم که از این به بعد روزی سسسسسسسسسه ساعت برای خودم وقت دارم.... که الان میبینم زهی خیال باطل.... تا برسونمش و برگردم و ناهار رو بار بزارم ... وقت تمومه.... خلاصه که عجیب درگیر مدرسه شدم و نمی فهمم صبحام چطوری ظهر میشه....

میگم از این به بعد خدای نکرده کسی رو خواستیم فحش بدیم  یا نفرین کنیم... دعا کنیم که خدا بچه اش رو زودتر بفرسته مدرسهخنده

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : چهارشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٠ | ٦:٢٥ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام....

*روزی که داشتم مهدیار رو برای جشن پیش دبستانی می بردم.... بابایی اومد و مهدیار رو بغل کرد و گفت: ایشالا پسرم خوب درس بخونه دکتر یا مهندس یا آقای راننده هواپیما  (اصطلاح خود مهدیاره بجای خلبانلبخند)...بشه....مهدیار هم زود گفت: بابا بگو ایشالا آقای نون بربری بشم..... خیلی خوبه... از اون سطلا داره که میچرخه و توش خمیر میریزیمخنده... آرزوهای پسر ما رو باش... ( باباش میخواسته دامپزشک بشه شده این... وای بحال مهدیار که میخواد آقای نون بربری بشه!!!)

* یه روز از مدرسه می آوردمش.... یه پیکان وانت دیده و میگه: مامان بگیم بابا از اینا بخره؟... گفتم میخوای چیکار؟.... گفت :با بابا بشینیم توش و بریم بگیم آهن پاره خریداریمگریه... (این شغلش دیگه جای گریه داره).... ولی از یه طرف هم بچم آی کیوش کار کرده و دیده با تک شغلی نمی تونه زندگی رو بچرخونه.... تصمیم داره روزایی که نون بربریشو بست بره اهن پاره بخرهخنده.... ( وردست هم استخدام میکنیماااااااز خود راضی)

* مهدیار ما رو به اسم کوچیک صدا میزنه.... بابایی جدیدا بهش گفته که توی خیابون بگو مامان و بابا... اما تو خونه میتونی به اسم صدا کنی...... تقریبا به حرف گوش داده ولی یه جاهایی یادش میره.... یه دفعه توی تاکسی برگشته و بلند میگه: مامان دیدی که من دیگه تو خیابون بهت نمی گم ثمانه و میگم مامان.... منم خندم گرفت و گفتم آفرین پسرم.... باز میگخ: تو دوست داری  تو خیابون ثمانه صدات بزنم ولی نمیشه چون آقاها اسمتو یاد میگیرن... حالا تو تاکسی سه تا مرد هم نشستنخنده

فعلابای بای

 



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : جمعه ٢٢ مهر ۱۳٩٠ | ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام....

مهدیار از اول هفته میره مدرسه.... خودش راضیه ولی من نه.... کلاسشون خیلی شلوغه با یه معلم بی دست و پا.... روز اول تو مدرسه مسخره اش کردن بچه بزرگترها و روز سوم هم زدنشابرو.... خدا به خیر بگذرونه تا آخر تحصیلاتش روخنده

بیشتر تعریف هاشم از بازیهاشه و یه دونه شعر سلام یاد گرفته.....

جالب اینه که روز تقسیم  بندیشون... گفتن مهدیار کلاس خانم  ساریخانی و از روز دوم میگفت اسم خانومم لیوانیه ( ایمانی).... رفتم پرس و جو کردم... گفتن پسرتون روز اول رفته تو این کلاس نشسته و چون به جو کلاس عادت کرده عوضش نکردیممتفکر ( عجب شیر تو شیریه این مدرسه هه)

خلاصه که این روزا درگیر مسائل مدرسه ایم و بیدار شدنهای 6:45ابله........... غیر این موارد.... مامانجون مهدیار با عمه و عموش اومدن خونمون و فعلا مشغول مهمون بازی هستیملبخند

دوستتون داریم ..... فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : چهارشنبه ۱۳ مهر ۱۳٩٠ | ٧:٥٠ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام....

ممنونم از احولپرسی هاتون.... شکر خدا خوب شدم و الان خیلی بهترم..... اما به علت  مصدوم شدن من و کنسل شدن سفر.... مامانم اینا اومدن پیشمون.... یه هفته ای اینجا بودن و کلی هم خوش گذشت.... به سفر یه روزه هم رفتیم طالقان که جاتون خالی  بود.

این عکس رو از یک سفره خونه توی مسیر گرفتم. کنار سد زیاران.

مهدیار کنار دریاچه

اطراق برای ناهار

در حال دلقک بازی برای زن دایی

سنگ بازی کنار یک رودخونه در مسیرمون

خاک رفته تو چشمش

ژست گرفته اینجا مثلا

توی راه یک مقبره جالب بود بالای کوه...... تا بالا رفتیم . معلوم شد قبر عبدالمجید طالقانی است.... نمی شناسمشون ولی روی سنگ قبرشون نوشته بود شادروان هنرمند معروف!... خدا رحمتش کنه...

خلاصه جای همتون خالی بود... خوش گذشت...

پیش دبستانی  مهدیار هم که افتاده بعد 10 مهر.....

فعلا{#emotions_dlg.e36}



موضوعات مرتبط: خودمونی

تاريخ : دوشنبه ٤ مهر ۱۳٩٠ | ۸:۱٢ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()