Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers این نفس من بیده!!

سلام....

* اومده و می پرسه مامان هر کی موهاش سفید بشه، پیر میشه و میمیره و میره پیش خدا؟؟؟ منم گفتم اره . رفته توی اتاق و با هیجان برگشته میگه مامان! بابا 4 تا موی سفید داره... بابایی اینقدر خندید که حد نداشت... و گفت بچه بیشتر دقت کن این 40 تا موی سفیده نه 4 تا خنده

البته چند روزه که  همش میگه کاش موهای بابا هیچ وقت سفید نمیشد... من پیر دوست ندارم... ( کلا موندم چرا  اینقدر با پیری مخالفه و بدش میاد).....

یه دفعه هم به بابایی گفته: مامان موهاش خیلی بلند شده و زشت شده ... بیا وقتی خوابید براش قیچی کنیم چون خودش میترسه و نمیره آرایشگاه.... خدا به دادم برسه که بخواد یه بار خودش به تنهایی نقشه اش رو عملی کنهاسترس

* اومده و میگه: لالالالا الله... مامان همسایه برقشونو روشن کرده بود و پرده رو نکشیده بود و من با چشمای خوشگلم تو خونشونو دیدم.... هی سرشم تکون میده و میگه لالالالا اللهخنده

* تنبلیه توی درآوردن لباس که حد نداره..... از مدرسه که میاد 6 ساعت که همینطور با لباساش میشینه و بعدش حتما حتما حتما باید با جیغ و داد من عوض کنه..... کلافه

* یه دفعه بابایی ترجمه داشت و رفت و گفت: بابا بزار کمکت کنم!... بابایی هم گفت باشه بیا اینجا بالای صفحه بنویس 5.... هر کاری کرد نشد و خیلی شرمگین بلند شد از اتاق رفت بیرون بعد یه ربع با خوشحالی جیغ زد که بابا من بلد شدم بنویسم 5 بیا ببین.... رفتیم تو اتاقش و دیدم با یه روان نویس روی روتختیش تمرین کرده تا یکی از نوشته هاش شبیه 5 شدهقلب

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : سه‌شنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩٠ | ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام...

مهدیار تقریبا از روز تاسوعا که اون برنامه تعزیه رو دیده به شدت عاشق حضرت عباس شده....

هر روز ازش حرف میزنه و در موردش هزار تا سوال داره که بپرسه.... خیلی دوست داره یه روز حضرت عباس بیاد خونمون و خودش براش چایی ببره.خنده... از اینکه گفتم شهیدش کردن و رفته پیش خدا خیلی حرص میخوره... و حتی یه بار بصورت خیلی اتفاقی، آخر شب، توی خونه مامانجون، یاد حضرت عباس افتاد و کلی گریه کرد... حالا گریه نکن کی گریه کن... مامانجون هم فکر کرد من دعواش کردم و کلی غر به جون من زد....

تو ایام محرم و صفر، پرچمهای توی خیابون رو نشون میداد و مرتب می پرسید: اینا رو برای کی زدن؟... و وقتی می گفتم واسه امام حسینه... می گفت هیشکی حضرت عباس رو دوست نداره؟؟ چرا برا اون پرچم نمی زنن!!!

اون روز میپرسه : مامان حضرت فاطمه کیه؟؟؟ وقتی کلی براش توضیح دادم گفت: مامان حضرت عباس هم هست؟؟؟

بقیه سوالاش حدودا اینان:

چرا به عباس میگیم ابوالفضل؟؟؟؟

فامیلش چیه؟؟؟ بگیم آقای چی؟؟؟؟

حالا که رفته پیش خدا، پیر شده؟ اونجا خوابه؟ غذا چی دوست داره؟؟؟؟ اگه خاروندش بگیره چیکار میکنه خنده(یعنی اگه یه جایش بخاره چیکار میکنه)؟؟؟؟

هیچ وقت نمیاد پایین پیش من؟؟؟؟

من برم پیش خدا می بینمش؟؟؟؟

اون دختر کوچولوهه کی بود که پرید رو پشت حضرت عباس؟؟؟ گفتم حضرت سکینه... گفت اونو هم خیلی دوس دارم ...(ابرو این تیکش به نظرم مشکوک زدابرو)....

البته از حق نگذریم واقعا تعزیه ی قشنگی بود... با وجودی که خودم خیلی از تعزیه خوشم نمیاد... ولی خیلی خیلی خیلی قشنگ بود و بازیگرهاشم خیلی زیبا بازی کرده بودن... مخصوصا دو نفری که نقش حضرت عباس و سکینه رو داشتن.....

کنار افرا جون دختر عموش

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : جمعه ۱٤ بهمن ۱۳٩٠ | ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام....

نمیدونم چرا یه مدته تنبلیم میاد بیام و اینجا رو آپ کنم..... میاما ولی تا میخوام پستی بزارم همه مطالب از ذهنم می پره و  ناچارا میبندمش و میرم....

اول از همه بگم که ما یه سفر ده روزه رفتیم مشهد.... همراه قوچان و تربت حیدریه.... جاتون خالی کلی روحیه امون عوض شد.... هوا هم خیلی عالی بود غیر یه روز که برف داشتیم..... حرم هم رفتم و واسه همه دعا کردم.

برف رو داشتین!!! کرج که برف خیلی زیاد و خوبی باریده... ایشالا همه جا پر از نعمت شده باشه.

پ.ن: فردا مامان ثمانه 30 ساله خواهد شدهورا

فعلابای بای

 

 



موضوعات مرتبط: خودمونی

تاريخ : یکشنبه ٢ بهمن ۱۳٩٠ | ٥:٠۳ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()