Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers این نفس من بیده!!

سلام

* پنجره اتاقمو ببند سیگار ماشین ( دود ماشین) سرمو سرفه کرد...

* دلش هوای دریا کرده و میگه: به بابا بگم یه اتوبوس بخره زنای همسایه رو سوار کنیم با هم ببریمشون دریا... من: منتظر

* یه شاخه گل مصنوعی برداشته و میگه: مامان من دامادتم... این گل برای توی عروس

* منو از کجا خریدین؟؟... مهدیار فروشی؟؟... گرون تومن؟؟... برام تعریفش کن... خاش خاش خاش ( خواهشا)

----------------------------------

 

پ: طیق عادت همیشگی... توی وقت اضافه ما کجا میریم؟؟؟ بععععله مشهد.... بازم راهی شدیم ایشالا ١٠ روزه.... نایب الزیاره اتون هستم ان شا اللهقلب

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : شنبه ۱ آبان ۱۳۸٩ | ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام...

اول از همه روز تولد حضرت معصومه رو به همه دوستان و روز دختر رو به همه دخترها و دختر دارها تبریک میگمقلب

مهدیار قهوه تلخ بینی شده که دومی نداره.... خیلی از این سریال خوشش میاد و  نصفه و نیمه آهنگ اولشو حفظ کرده .... و چند تا تکه کلام ازش گرفته، قشنگ ترینش اینه که با لهجه مشهدی میگه: علی حضرتا... کله مو ره نیگاخنده

دیروز داشتیم می رفتیم بیرون... مهدیار اومده و میگه: مامان تو روژ زدی؟؟؟ گفتم آره.... میگه: پاکش کن میریم تو خیابون آقاها میگن به به این مامان چقدر خوشگله......... مرده بودم از خنده... تو موردی که باباش اصلا کاری نداری... پسر واسه من غیرتی شدهخنده

 

 



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : شنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٩ | ٤:٢۳ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام.........

سلام دوستای گلم.... اگه بدونید چقدر دلم براتون تنگ شده بودبغل

تاخیر ٣ ماهه ما دلیل داره... حالا میگم براتون...

از همون موقع که نبودیم.... یه هفته ای مادر شوهر جان و خواهر شوهری و داداش آقای همسر خونه ما بودند و همش بیرون و گشت و گذار......

بعد مراسم حنا بندون داداشیم بود توی کرج که یه هفته ای هم اون مشغولمون کرد.... ده روز بعدش مراسم عروسیشون بود توی مشهد که دو هفته ای هم اونطرف بودیم ( ایشالا همه عروس دامادها خوشبخت بشن... مخصوصا این دو تا جوجوی مابغل) ...... برگشتیم شده بود ماه رمضون ( پساپس میگم که ایشالا نماز روزه های همتون قبول واقع شده باشهخجالت)......

و اما بقیه ماجرا......

بابایی ما یه پولی جمع کرده بود و می خواست هر طور شده ما رو صاحبخونه کنه.... خلاصه که تمام ماه رمضون رو گشتیم و اون خونه ای که دلمونو بگیره پیدا نکردیم.... یه دو سه تایی هم بود ولی هر کدوم به علتی نشد.... تا اینکه در یک اقدام غافلگیری ما راهی کرج شده... خونه دلخواه رو پیدا کرده... پولش را داده.... و به اصطلاح و به لطف خدا صاحبخونه شدیمنیشخند

خونه هم کلی کار داشت و تقریبا الان میشه گفت یه خورده وقت آزاد پیدا کردیم... که در اولین اقدام وصل شدم تا از حالتون خبر بگیرم....

به صورت  خلاصه اینکه ما از ٢٩ شهریور یعنی به مدت ١٣ روزه که ما کرجی شدیم ..... خداحافظ تهرانم ماچ....... اوایل یه خورده برا این موضوع ناراحت بودم... ولی خوب دیگه باید با شرایط کنار اومد..... و دارم رو خودم کار می کنم تا با کرج هم دوست بشم ابرو...

خدا جون ممنونم ازت و یه وقتایی اگه یه حرفایی میزنم ازم خرده نگیر و روی حساب ناشکریم نزار.... خودت می دونی که وقت لازم دارم تا با شزایط جدیدم وفق پیدا کنم... دوستت دارم و می دونم دوستم داریماچ

مهدیار هم کلی بزرگ و شیرین زیون شده که حالا بعدا میام براتون ازش میگم...

این از احوالات ما..... بدو ام بیام که دلم واستون یه ریزه شده..... بیام خبر بگیرم ازتون

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: از هر دری

تاريخ : شنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٩ | ٦:٠۱ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()