Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers این نفس من بیده!!

سلام........

مهدیار جنس ناخن هاش به خواهر کوچیکم رفته و خیلی زود می شکنه...... برای همین چون تند تند می شکنه، همیشه گوشه های ناخنش یه تیزی ای داره که اذیتش می کنه و مرتب با دستش می خواد اون تیزی رو بکنه... رو همین حساب خیلی ناخن هاش رو زشت کرده.. این دفعه فقط برای اینکه بترسونمش... گفتم: اگه دفعه دیگه ناخنت رو بکنی ، رو دستات فلفل میریزم که دستت بسوزه ها نکن..... یکم بهم چپ چپ نیگاه کرد و گفت: فلفل تلخه.. گفتم: نه تنده و دستت و دهنت می سوزه..... رفت و اومد و گفت: ماماااان بیا فلفل توت فرنگی بریز روی دستام اینقد شیرینه، صورتی هم هست...  منم خوشم میادخنده (آره این بچه هم خیلی ترسید)....

مهدیار به شدت از نقاشی بدش میاد... حاضر نیست که یکم بشینه و شکل بکشه ورنگ کنه.... تا جایی که می پرسید: تو مدرسه باید تقاشی کنم؟... گفتم: آره.. گفت: پس من مدرسه نمیرم....... مهد که بردمش به مدیرشون گفتم: که از نقاشی بدش میاد... مدیره هم گفت: ما کمکش می کنیم... حالا دیروز خاله مرگس برام یادداشت فرستاده که پسرتون توی نقاشی و رنگ آمیزی همکاری نداره باهاش صحبت کنیدسوال... به نظرتون با صحبت علاقه مند میشهسوال

فعلابای بای

 



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : دوشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸٩ | ٥:۳۱ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام..........

داشتم لباس خواب مهدیار رو تنش می کردم... تا شلوارش رو پوشید... فرار کرد و بلوزش رو تنش نمی کرد... یه خورده دوید تا رسید به آیینه..... جلوی آیینه یکم خودشو نیگاه کرد و بعد گفت: مامان نیگا من چقدر شبیه سالوادورماز خود راضی

اونروز میگم: مهدیار منو دوست داری؟..... میگه:‌آره یه دونه... میگم: چرا؟...... یه خورده نیگا کرد و گفت: فقط چون خوشگلی.... ولی بابا رو ۵ تا دوست دارم چون بابامه ( نکه من مادر ناتنیم از اون لحاظ.... فقط برای خوشگلی دوسم دارهناراحت)

برگشته میگه:‌میشه برام زن بگیری؟؟؟... گفتم نه اول باید بری مهد، بعد مدرسه، بعد دانشگاه، بعد سر کار بری ، پول جمع کنی ، خونه بخری ، ماشین بخری، بعدش زن.......... گفت: نمیشه فقط مدرسه رو نرمخنده

یه روز دیگه هم اومده و میگه: من فقط یه زن با آقا جونش می خوام....... میگم:‌حالا چرا آقاجون ؟؟؟ میگه: آقا جون خوبه...... گفتم: یعنی زنت دیگه هیچی نداشته باشه؟ میگه: نه فقط آقا جون.... خلاصه این مکالمه رو فیلم گرفتم ازش.... اگه دو روز دیگه برگشت و از زنش تقاضای جهیزیه کرد به عروسم نشون بدم و بگم مرده و حرفش... هیچی نیار تو خونه اش غیر آقاجونتخنده

فعلابای بای

پ.ن: مثل اینکه قالبم برای بعضی ها درست نمایش داده نمی شد... مجبور شدم عوضش کنم. ایشالا این یکی درست باشه.



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : جمعه ۱۱ تیر ۱۳۸٩ | ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام....

برای تابستون مهدیار رو کلاس قرآن و سفال اسم نویسی کردم..... بعد دو جلسه از کلاس قرانشون... چون ساعتش بد موقع بود... رفتم دفتر موسسه تا ازشون درخواست کنم اگه میشه ساعت کلاس مهدیار رو عوض کنن... مدیر هم تا فهمید من مامان مهدیارم گفت : خانم امروز می خواستم باهاتون صحبت کنم و بگم که مهدیار بچه شیطونیه و اصلا نمی تونه 1.5 ساعت بشینه یه جا تکون نخوره و فقط قران گوش بده... می خواستم بگم که این کلاسا برای پسرتون سنگینه... اون دوست داره بازی کنه و بدوه و کنارشم یکم قران یا هر چیز دیگه یاد بگیره.... پیشنهاد می کنم مهدیار رو صبح ها بیارینش مهدمون.... اگه هم هر روز نمی خواهید، روز در میون بیارینش.... اونجا هم بازی و بدو بدو دارن و هم در کنارش قران و نقاشی و علوم و هوش و یوگا و... .

خلاصه که مهدیار ما هم مهد رو شد.... اسمش مهد قران ثامن..... جلسه اول کلی کتاب آورده بود برام که باید جلد میشدن و یه برنامه که طبق اون کتاباشو ببره مهد.... اینقدر ذوق زده شده بودم که حد نداشتخوشمزه..........

جلسه دوم هم اومد و راجع به زندگی زنبورها و یه آیه از سوره انعام برام حرف زدبغل...

اما در کل خیلی از مهدشون نمی گه... که چیکار می کنن... و فقط تنها چیزایی که می دونم اینه که: اسم معلمم خاله مرگسه.... و دوستم مونازاده.... منتظر

فعلابای بای

پ.ن: راستی تا حالا آپایین وب مهدیار رو دیدین؟؟؟ بعضیهاش خیلی خوبه....چشمک



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : یکشنبه ٦ تیر ۱۳۸٩ | ۸:٢٤ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()