Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers این نفس من بیده!!

سلام...

ما به سلامتی برگشتیمعینک

 

خیلی عالی بود و کلی خوش گذشت ... حیف که کم بود....

مهدیار هم موقع برگشتن اینقدر گریه کرد که دل مامانجون بیچاره اش رو حسابی خون کرد.... نمی خواست بیاد و نمی خواست هم اونجا تنها بمونه و میگفت تو هم بمون .... ولی با یه بادکنک حواسشو پرت کردیم و هر جوری بود آوردیمش....

یه شب هم رفتیم حرم و حسابی براتون دعا کردم.... خلوت، هوا عالی.... خیلی بهمون چسبید.... مهدیار و زهرا جون خالهماچ

 

فعلابای بایقلب



موضوعات مرتبط: خودمونی

تاريخ : سه‌شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٩ | ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام.......

مشهد برای ما مثل مرغ عزا و عروسی می مونه!!!

دل تنگ میشیم ... میریم مشهد...... خوشحالیم... میریم مشهد............. غمگینیم... میریم مشهد............. فارغ التحصیل میشیم... جایزه میبرنمون مشهد.......... خلاصه هر حالتی توی زندگیمون بوجود بیاد و یا یه خرده ریتم زندگیمون تغییر کنه... برای تجدید روحیه میریم مشهدخنده

اینا رو گفتم که بگم.... الان هم به میمنت برخاستن خانوادگی از بستر بیماری و سلامت شدن همگیمون.... داریم میریم مشهدچشمک

( ما بجای آهنگ دبی دبی، مشهد مشهد می خونیمعینک)

خلاصه نایب الزیاره ایم...

------------

مهدیار به "بازو گرفتن" میگه: وای چقدر قوی شدی... یا میگه: یکم برایم قوی شو...

چند شب پیش با باباش نشسته بودن و واسه هم بازو می گرفتن... که گفت : مامان بیا ببین  تو دستای بابا رو... (بازوش)  ، بعد نوبت هنر نمایی من شد و بعد هم خودش...

آخر سر این نتیجه رو گرفت که: تو دستای بابا هندونست.... تو دستای مامان گردویه... و با کلی فکر کردن  گفت پس توی دستای منم پنیرهقهقهه

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٩ | ٤:۳٠ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام.......

الحق که حلال زاده به داییش میره یول............

جدیدا دقت کردم و می بینم که مهدیار خیلی از خصوصیاتش داره شبیه داییش میشه.......

مثل داییش اصلا اهل ورزش و  بازیهای فرار کردنی نیست....

مثل داییش بازی با کامپیوتر و موبایل رو به همه چیز ترجیح میده...حتی حرف زدن با خانواده....

مثل داییش بی جیگره... یعنی یه ذره جیگر برای دعوا و یا دفاع از خود نداره.....

بابایی یه مدته داره با مهدیار تمرین مشت  می کنه و میگه محکم بزن... نترس... برو جلو... بابا پشتته..... ولی مهدیار بی جیگر ما کافیه یکی سرش داد بزنه...اونوقته که مثل ابر بهار میشینه و گریه می کنه....

نمونه اش امروز توی پارک... نشسته بود روی سرسره و پایین نمی اومد...یه پسر مدرسه ای داد زد خوب برو پایین دیگه.... مهدیار اومد پایین و مثل ابر اشک می ریخت... پسره طفلی اینقدر ترسیده بود و با نگرانی دوروبرشو نیگا می کرد که یه وقت ما نرسیم و دعواش کنیم.... خلاصه مهدیار اومد پیش ما و بابایی هر کاری کرد و هر چی گفت برو اون پسره رو مشت بزن من میام پشت سرت... برو جلو تا برات فلان و فلان رو بخرم.. زیر بار نرفت که نرفت و با چشم گریون از پارک برگشتیم....

البته بابایی دعوایی نیست ولی از بی جیگر بودن مهدیار حرص می خوره ... و درصدد که تا سنش رسید ببرتش ورزشهای رزمی یه خورده قلدر بشه بچه منتظر.....

 حرفای مهدیار:

* تا دعواش میکنم.... پشتشو بهم میکنه و میگه: دیگه بتو فکر نمی کنم... فقط به خودم فکر می کنم....خنده

* یا اگه ببینه کسی سیگار دستشه.... با داد میگه: این آقاهه  سیگار داره ... همگی باهاش قهر شید و خودشم پشتشو می کنه به طرف...

* یه شکلات دهنش بود و گفتم مهدیار نجوی  دندونات خراب میشه ها ... گفت: نگران نباش دارم نک میزنمش.....بغل

* همچنان سحر خیز...... عاشق خواب بعدازظهر..... ولی سر شب خوابیدنش رو ترک کرده و ١١ تا ١١.۵ می خوابه..... البته اگه ما زودتر  بخوابیم که همراه ما خوابیده.......

 

عجب ویروس مزخرفی اومده... مهدیار ١۴ روزه که مریضه... هی تب می کنه  و هی خنک میشه... سرفه های شدید... چشم قی کرده..... آب بینی سرازیر... خلاصه که بساطی دارم من... این وسط سرما خوردگی خودم و بابای مهدیار هم قوز بالا قوزهافسوس

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : سه‌شنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٩ | ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام......

روز جمعه از طرف خونه بازی مسابقه دوچرخه و سه چرخه سواریه توی پارک... که بچه خوش شانس من 5 شنبه تب کرده و دکتر گفته تا دو روز ادامه داره و باید بمونه خونه..........

تازگیها به شعر علاقه مند شده و دست و پا شکسته شعر می خونه و بعد از تشویق کردنش... دستشو میزاره روی سینه اش و خم میشه می گه: سپاسگورم.... سپاسگورم....

مربی خونه بازیش میگه: مظلومیت مهدیار در برابر بچه های دیگه (و مخصوصا دخترها )داره اعصابمو خرد می کنه... جای شما باشم بچه رو دو هفته می برم نظام آباد تربیت یاد بگیره........ ( حالا چرا اونجا خودمم نفهمیدم)....

علاقه بسیار زیاد به عرق نعنا و چسب زخم داره... تا جایی که پاش درد می گیره روش عرق نعنا میریزه تا خوب شده و لثه و دهنش خون بیاد، چسب میزنه........

یه شب مثلا فیلم ترسناک می دید به نظر خودش... میگه مامان بیا تلویزیونو خاموش کن... آقاهه دارا استوناخاش رو در میاره من می ترسم........ استوناخ = استخوان

فعلابای بای

 



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : پنجشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٩ | ٦:٠٥ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()