Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers این نفس من بیده!!

سلام....

دوستای گلم یه سال دیگه رو با هم و کنار هم به پایان رسوندیم.... انشاء الله سال خیلی خوبی در انتظار همتون باشه.... سال پر از خیر و برکت.... عجیب التماس دعا دارم ازتون.... لحظه سال تحویل دعامون کنید....

اینم یه سری حرکات موزون برای شروع سال جدیدنیشخند

 

دوستتون داریم.... آرزومند آرزوهاتون هستیم....

در پناه حق تا سال آینده

بای بایماچبای بای



موضوعات مرتبط: خودمونی

تاريخ : چهارشنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٩ | ٩:۱٩ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام...

*مهدیار جدیدا بعد از ظهر ها نمی خوابه و قول میده که ساکت باشه تا ما بخوابیم... بماند که از ١٠ قولش فقط می تونه به یکیش پایبند باشهخنده....

همیشه سر و صدا می کنه و نمیزاره بخوابیم.... ولی امروز ظهر خیلی ساکت بود و فقط یواش اومده بیدارم کرده که مامان... مامان.... میگم جانم... میگه اگه فیلم من تموم شد... صدام بزن بیام برات قصه بخونم تا بخوابی.... گفتم خوب الان بیا بخون ... میگه نه هنوز کارتون دارم می بینم... هر وقت تموم شد بگو بیام... گفتم خوب کی تموم میشه؟... گفت هنوز زیاد تا ازش مونده.... حالا منو میگی هم کفرم گرفته و هم خندم گرفته که پس چرا بیدارم کرده.........متفکر

* یه مدته به اعداد خیلی علاقه نشون میده... ساعت رو با گفتن جای عقربه بزرگه و عقربه کوچیکه برام میگه... مرتب دو سه تا عدد میگه و میزارشون پیش هم  و میپرسه اینا با هم دیگه چند میشن.... جالبترینشون این بود که اومد پرسید... ١ و ٨ و ٠ میشه چند و منم گفتم : میشه ١٨٠..... فورا پرید پایین و یه حرکت ژیمناستیکی برام رفت و پاهاشو باز کرد و گفت: اشتباه کردی... ١٨٠ میشه پاهام من....خنده

* یعد از یه مدت بدو بدو که حسابی هم عرق کرده بود... اومد نشست روی پام... گفتم: اینقدر دویدی که سرت و موهات بوی بد میده....  رفت دستشویی و برگشت، دیدم رفته موهاشو توی دستشویی خیس کرده کامل ... میگه مامان سرمو بو کن... الان دیگه بوی بد نمیده... شستم بوی گل میده.... (باز دو تا حس پرم کرد.... هم خوشحال شدم از کارش و هم ناراحت شدم که چرا بهش گفتم بو میدی بهش برخورده احتمالا).... بغل

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : یکشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٩ | ٩:۳٠ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام....

مهدیار یک سال و هفت ماهه

مهدیار چهار سال و هشت ماهه 



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : شنبه ٧ اسفند ۱۳۸٩ | ٤:٥۳ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام....

این عکس رو خودم از حرم گرفتم!!!

جدیدا اینقدر زیارت امام رضا (ع) بهم می چسبه که حد نداره.... خیلی وقت بود این حالتها بهم دست نمی داد تو حرم... یعنی دقیقا از وقتی مهدیار دنیا اومده.... یا باید زود می رفتیم و زود بر می گشتیم که بچه خسته نشه... یا اگر اونجا می موندیم اینقدر اذیت می کرد و باید دنبالش می دویدیم که انگار نه انگار اومدیم حرم و زیارت....

ولی این دو سری آخر خیلی خیلی زیارت هایم بهم چسبیده.... دیشب دوباره هوس کزدم که تو حرم باشم، خیلی زود زود دلم براش تنگ میشه ناراحت.... به بابای مهدیار پیشنهاد دادم که بیاد و کارش اینجا رو ول کنه و دارو ندارمونو جمع کنیم، بریم مشهد... چقدر دلم میخواد برگردم مشهد.... چقدر دلم میخواد امام رضا (ع) دوران تبعیدمون رو تموم کنه و برمون گردونه.... خیلی نیاز دارم که تو تنهاییهام پیش خانوادم باشم.... باور کنید اینا رو که می نویسم اشکام داره می ریزه....

بابایی میگه همین جوری نمیشه رو هوا و بی گدار به آب زد... باید اگه قصد برگشت هم داشته باشیم ، برنامه ربزی کنیم.... چقدر دلم میخواد برگردم.... چقدر دلم میخواد موقع دلتنگیهام برم حرم.... چقدر دلم میخواد برگردم به آغوش خانوادم.... چقدر دلم میخواد.... چقدر دلم میخواد.... چقدر...گریه

خیلی احساساتی شدم... ببخشیدخجالت...

* یه سوال:

به نظرتون از الان باید پیش مهدیار حجاب بگیرم؟؟؟

هنوز ۴ سال و ٩ماهه است.... جدیدا فهمیدم روی رفتارام و لباسام بیش از حد دقت داره.... چی بپوشم... چطوری آرایش کنم... چطوری بنشینم.... چی استفاده کنم.... یا این رفتارها طبیعیه و من خیلی دارم وسواس یه خرج میدم؟؟؟

طبیعیه که بپرسه مامان داری خودتو واسه من خوشگل می کنی یا بابا؟؟؟ طبیعیه که بگه من این لباستو دوست ندارم اگه اون یکی رو بپوشی خوشگل بشی من با تو عاشق میشم؟؟؟

چقدر پسر داری سختهسبز... خوش به حال دختر دارهاااااااا!!!!!!!!!!!!

فعلابای بای

 



موضوعات مرتبط: خودمونی

تاريخ : یکشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٩ | ۱:۳۱ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()