Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers این نفس من بیده!!

سلام....

یه عکس ضریح امام رضا (ع) رو چسبوندم به دیوار آشپزخونه.... رو همین حساب خیلی دلم یادش می افته.... اونروز داشتم نیگاش می کردم که به بابایی گفتم: میای دو سه روزه بریم و زیارت کنیم برگردیم؟ ... بابا مهدیار گفت مرخصی ندارم اگه دلت تنگه خودت برو و زودی برگرد.... منم فورا از تعارفش سوء استفاده کردم و پریدم بلیط گرفتم....تشویق

خلاصه اینکه عزیزانم.... 5 روزه دارم میرم مشهد و حرم.... ایشالا آقا قابل بدونن به جای همتون نماز زیارت می خونم........ دوستتون دارمقلب

فعلابای بای

 



موضوعات مرتبط: خودمونی

تاريخ : چهارشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٩ | ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام....

مهدیار یه مدته حرف دهنش شده.... من تو رو خیلی دوست دارم.... تو همسر من باش... و از اینجور حرفا....

بهم میگه: دختر!!! خیلی خوشگلیا.... خلاصه زبونی میریزه واسه من دل نازک....

دیروز یه ساعتی با کامپیوتر بازی کرد. بهش گفتم زیاد نشستی پاشو برو با اسباب بازیهات بازی کن... دیگه نشین.... اومده میگه کارتون ببینم؟... گفتم نه فقط اسباب بازی.... رفت و اومد و نشست رو پام و گفت: من با تو خیلی عاشق شدم مامان..... بغلش کردم و بوسش کردم و بعد گفت که حالا که با تو عاشقم چی؟؟؟ حالا کارتون ببینمخنده...

کل خانواده در سرماخوردگی خفنی بسر می بریمسبز... مواظب سلامتی تون باشینقلب

مهدیار ماکارونی خورده

فعلابای بای

 



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : شنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٩ | ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام...

به گلها بگویید به اشک ژاله رخ بشویند و بلبان را به نوحه خوانی بخوانید که پیامبر باران ،  امشب دیگر نمی خندد.

این روز بر شما تسلیت باد....

خورشید به سوگ مصطفی می گرید، مهتاب به حال مجتبی می گرید. در مشهد دل کربلایی برپاست، قومی به شهادت رضا می گرید.

این ایام تسلیت باد!!!!!



موضوعات مرتبط: خودمونی

تاريخ : چهارشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٩ | ٧:٠٦ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام...

می بینم که این بحث تاریخ تولد هیچ وقت به سرانجام نمی رسهخنده.... توی کامنتها هم خیلی ها ٢٩ و خیلی ها ٣٠ سالگیمو تبریک گفتن متفکر....

* یه نمایشگاه مبلمان و وسایل زینتی تو کرج برگزار شده... از عموم ملت دعوت می کنم بیاین با هم بریم... من تنهام، تنهایی نمی چسبهچشمک

* یکی از علایق قبلا من ، این بود که دلم می خواست صبح که بیدار میشم... یه ساعتی توی رختخواب غلت بزنم و حرف بزنم و با تاخیر از جام بلند شم..... حالا دقیقا مهدیار اینجوری شده.... صبح که از خواب بیدار میشه، صدا میزنه مامان بیا تو تختم با هم دراز بکشیم . حرف بزنیم... زود پا نشیماااانیشخند

 * مهدیار عاشق خورشتهای نارنجی رنگه... و بهشون میگه :‌آب نارنجی با پلو.... ( البته همه جور غذایی میخوره.... اسم خورشتهای سبز رنگمون هم آب جنگلی با پلو است خنده).... جاتون خالی چند روز پیش خورشت آلو داشتیم.... مهدیار بعد از اینکه در حد خفه شدن خورد، برگشت و گفت: مامان همه رو دیوونه کردی با این غذاتاز خود راضی... و بعد من بودم و یه قندون قندی که تو دلم آب میشد....

* تا میگم مهدیار بیا بریم خونه خاله فلانی..... میگه مامان زنگ بزن بگو من پسر خوبیم برام پلو درس کنن ....  تا پلو نخوردیم از خونشون نریماااا ، باشه؟

* اون موقع ها هم که دنبال خونه می گشتیم.... همینکه از خونه که دیده بودیم می خواستیم بیایم بیرون... می گفت: خاله به مامانم بگو بشینه ما که هنوز خونتون میوه هم نخوردیم.... و من و بابایی بودیم که خجالت

* ان شاء الله خدا این بچه شیرین زبون شکمو  رو برای من و بابایی حفظ کنهقلب.... الهی که همیشه همه بچه ها زیر سایه پدر و مادرشون با آرامش زندگی کننماچ

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : جمعه ۸ بهمن ۱۳۸٩ | ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام دوستای گلم....

امیدوارم همتون خوب و خوش باشین و به همه خوش بگذره...

* مهدیار یکی دو روز بود گیر داده بود آهنگ کمش کن کمش کن بدو رو برام بزار... من اونو دوست دارم.... میخوام گوش کنم.... حالا ما هر چی آهنگ داریم رو زیر و رو کردیم.... نفهمیدیم کدومو میگه..... تا اینکه بر حسب اتفاق رسیدیم به آهنگ ( مشکوکم مشکوکم به تو... شادمهر عقیلی).... مهدیار با خوشحالی جیغ زد آره همینو میگم... اینو دوس دارم......

مشکوکم مشکوکم به تو...........................> کمش کن کمش کن بدو خنده

* توی مراسم عاشورا تاسوعا... یه جا داشتن گوسفند سر می بریدن..... و منم چون یادم بود که ( خواهر کوچیکم دو تا خروس داشت، وقتی بابا کشتشون تا ٣ روز براشون گریه میکرد)... گفتم چشمای مهدیار رو ببندم... نبینه تا از اون صحنه رد شیم....

خلاصه رد که شدیم، بعد یه مدت مهدیار گفت: مامان برام یه ببعی میخری؟؟.... من : چرا پسرم؟... مهدیار: آخه میخوام گلوشو خون بندازم.... تو دل ببعی گوشت داره... در بیاریم بخوریمسبز..... آخر ترس از سر بریدن

* مهدیار یه دختر عموی ۵ ماهه داره.... از وقتی که دیدش... فکر و ذکرش شده افرا....قلب

موقعی که خونه مامانجون افرا جوونی رو دید.... همش می گفت بدینش بغل من... می گفتیم بچه تازه شیر خورده، بزار آروغش رو بگیریم بعد.... از اون روز به بعد هر بچه ایی رو که می بینه میگه:‌مامان این بچه اوراقشو زده بغل باباشه؟؟؟؟خنده

پ.ن١: حتما حتما حتما سخنرانی های استاد رائفی پور رو ببینید....

پ.ن٢: مامان ثمانه فردا یه سال دیگه بزرگتر میشهخجالت....... من متولد ٣ بهمن ۶٠ هستم.... کسی میدونه الان ٢٩ ساله میشم یا ٣٠ ساله؟؟؟ بر سر این موضوع با اهل علم اختلاف داریمچشمک



موضوعات مرتبط: خودمونی

تاريخ : شنبه ٢ بهمن ۱۳۸٩ | ٥:۱٠ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()