Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers این نفس من بیده!!

سلام دوستای گلم....

ممنونم از راهنمایی هاتونماچ.... به دنبال نظرات شما... رفتم پی کلاسهای فقط سرگرمی... حالا اگه آموزشم کنارشون داشتن که چه بهتر.... در حال حاضر یک خانه اسباب بازی پیدا کردم که حسابی از اونجا کیف می کنه و خیلی دوست داره اونجا رو و با ذوق میره و با زور بر می گرده و اینکه تمام مدت شب که غلت میزنه هی با خودش میگه... من بازم میرم خانه بازیعینک

*مهدیار جدیدا یاد گرفته که اخم کنه و یه ابروشو بده بالا..... اینقدر قیافه اش خوشمزه میشه که حد نداره...

*بابای مهدیار هر وقت میره توی تلویزیون یا کامپیوتر.... بمب هم بترکونی هیچی نمی فهمه.... این جور مواقع که مهدیار باهاش حرف میزنه صد البته که جوابی نمی گیره و عصبانی میشه و داد میزنه... خلاصه که من هی باید داد بزنم... خوب بابایی ببین بچم چی میگه... یا یه دقیقه به حرف بچه گوش کن بعد کارتو ادامه بده....

مهدیار هم یاد گرفته و به خودش میگه  بچم.خنده مثلا:

مامان بیا ببین بچم این خونه رو چیکار کرده...... بچم طفلکی گشنشه..... ثمان بیا بچم خوابش میاد... یا گوش کنین بچم چی میگه

* تازگیها موقع تلفن حرف زدنمون مهدیار می پره جلو  و کار نداره اون طرف خط کیه یه ریز میگه بهش بگو مهدیار جوجه غذا (جوجه کباب) خیلی دوس داره... بگو مهدیار کثیفه (دلستر) هم میخواد.... بگو مهدیار میره کلاس.... بگو مهدیار برچسب جایزه گرفته.... یعنی اگه یک کلمه بفهمیم چی داریم میگیم. کلافه....

فعلاقلببای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : یکشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸۸ | ۸:۱۱ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام به دوستای گلم ....

مهدیار ترم دوم کلاس قرآنه.... و چون پایان کتابشون توی محرمه... هفته پیش چهارشنبه جشن پایان کتاب رو گرفتن.....و از ۵ سوره حفظ شده بچه ها هم یه امتحان گرفتن......

کلاس قرآنشون

مهدیار ٣.۵ ساله من، کوچیک ترین بچه اون کلاسه و بقیه از ۴ ساله تا ۶ ساله هستن ....... و بخاطر اسباب کشی هم دو جلسه نتونستم ببرمش... یه سوره رو بلد نبود و بقیه رو دست و پا شکسته می خوند در نتیجه کمترین نمره کلاس رو گرفتخنده 

من که اصلا ناراحت نشدم....دروغگونگران

جشن قرآن

مهدیار هدیه گرفته... ( کلی هم هماهنگه با بقیه بچه ها برای عکس گرفتنخنده)

یه کاری می خوام بکنم... نظراتتون رو میخوام....

این کلاس قرآن مهدیار ... این طوریه که:

معلمشون فقظ با لحن عربی برای بچه ها قرآن رو می خونه و بچه ها توی ۴۵ دقیقه تکرار می کنند ولی حفظ نمیشن.... مامانها توی خونه باید با سی دی قرآن اینقدر کار کنند که بچه حفظ شه.... نقاشی و رنگ کردن هم که بهم گفته بودن آموزش میدیم  این جوری نیست و مهدیار فقط خط خط می کنه... حالا اگه من توی خونه وقت کنم و کمکش کنم که رنگ می کنه و گرنه همش خط خطی کردنه کارش.....

خلاصه که چیزی که انتظار داشتم از کلاسش نیست.... تنها خوبیش لحن عربی خوندنشه......... منم اصلا توی خونه نمی رسم براش وقت بزارم....

حالا من میگم ترم دیگه مهدیار رو کلاس قرآن ثبت نام نکنم  و عوضش بزارمش کلاس زبان انگلیسی..... چون توی خونه ماهواره می بینه و تک و توک هم کلمه بلده.... حالا میگم بزارم دو ترم هم بره این کلاس تا ببینم که مفیده براش یا باز من فکر میکنم که مفیدهمتفکر ....

نظرتون چیه؟؟؟

 این هم مهدیار ٣.۵ ساله ما

بای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : شنبه ۱٤ آذر ۱۳۸۸ | ۱:٥٠ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام...

شکر خدا جابجا شدیم و  از این هفته ایشالا دوباره زندگیمون روی روال می افته.....

توی خونه قبلی هفت سال بودیم و در نتیجه مهدیار اسباب کشی ندیده بود.... اوایل منو می خورد که چرا اسباب بازیهامو ریختی توی کارتن... من می خوام بازی کنم.... بعد هم که کارگرها اومدن و سایل رو بردن برای هر یه تیکه که از در بیرون می رفت مهدیار اشک می ریختخنده.... دیگه تا کارگرها اسباب بازیها و لباسها و کمدشو بیرون می بردند که قیامتی بر پا کرد... اینقدر گریه کرد که حد نداشت... حالا هر چی بهش می گیم ... که دارن می برن یه جای تازه گوشش بدهکار نبود که نبود... با کارگرها هم قهر کرده بود... تا اینکه اومدیم این خونه و وسایلش رو که آوردن ... کلی خوشحال بود و می رفت و می گفت: عمو کمد منو نبردی؟؟ من دوستت دارمخنده...

کسی که قبلا توی این خونه بود.. یه دختر کوچولو به اسم اسراء داشت.... حالا مهدیار به اینجا میگه ... خونه اسراء.... میگه مامان من خونه اسراء رو دوست دارم... دیگه نریم خونه سونیاخنده (سونیا دختر همسایه قبلیمون که عاشق مهدیار بود)

نصاب پرده که اومده بود.. مهدیار از دلرش می ترسید و خودشو محکم توی بغل من قایم کرده بود.... آقاهه هر چی می گفت بیا نشونت بدم که ترس نداره... مهدیار نمی رفت و می گفت: نه تو دِلِلل داری من میتسم....

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : جمعه ٦ آذر ۱۳۸۸ | ٩:٠٤ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()