Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers این نفس من بیده!!

سلام...

یه ده روزی می شه که مامانم و خواهرم و دخترش خونمون بودن..... و حالا که می خوان برن من و مهدیار هم شدیم سر جهازیشون و داریم باهاشون می ریم مشهداز خود راضی..... ایشالا ده روزه.....

پیشاپیش عید فطر رو هم به همتون تبریک میگم.... حلالمون کنیدقلب

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : دوشنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸۸ | ٢:۳۳ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام ...

 نمی دونم همه بچه ها اینقدر خرابکارن.....

مهدیار امکان نداره از یه چیز خوشش بیاد و توجهش جلب بشه و اون چیز سالم بمونه...

لیست خرابیها:

ترازوی آشپزخونه، ظروف قند و شکر،  یه میوه خوری بزرگ ( خونه مامانم اینا)،  دو تا دیس، صندلی آشپزخونه، میوه خوری خودم، دو تا ماست خوری، صندلی کامپیوتر، پنکه، کیف سی دی ها، سویچر دایی، .... و هزاران چیز دیگه

خودشم یه دونه اسباب بازی سالم نداره....

واقعا می ترسم چیز جدیدی بخرمناراحت... بچه های شما هم اینقدر آمار تخریبشون بالاست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

فعلابای بای

 



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : شنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸۸ | ٦:٤٠ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام....

بابای مهدیار یه ادکلن برام خریده که کره ایه( کشور کره)... مهدیار یه روز جعبه اش رو برداشته و میگه :‌مامان نیگا روش نوشته جومونگ، مین جو سو.... ( روی جعبه به کره ای یه چیزیایی نوشته که مهدیار خط رو تشخیص داده که شبیه خط اول جومونگهخنده)

هزار ماشالا که لجبازیش تمومی نداره... خیلی هم کیف می کنه می بینه من حرص می خورم بابت لجبازیهاش...

 از تام و جری یاد گرفته که سوت بزنه... البته دستشو می کنه دهنش و صدای سوت رو در میاره... و ما رو هم اینجوری صدا میزنه..... مامان ... هیو هو (صدای سوتش اینجوریه)... بابا... هیو هوخنده

این هفته سه تا امتحان دارم. (ترم تابستونی)... مثل همیشه التماس دعا دارمماچ

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : شنبه ٧ شهریور ۱۳۸۸ | ٥:٥٥ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام...

 من راسما شکر خوردم که گفتم مهدیار عقبتره... اصلا خیلی هم جلوهه... بعضی از دوست جونا دسترسی بهم نداشتن وگرنه تا الان دیگه زنده نبودماسترس...

مهدیار هم خدا رو شکر حسابی حالش خوبه و اصلا یادش نمیاد که هفته پیش گلو درد داشته....

این وسط برای من خوب شد... چون مهدیار یه سری کارا می کرد که هر کاریش می کردم ول کن این کاراش نبود... مثلا: دست توی بینی... دستش تا مچ توی دهنش... و از همه بدتر تا یکم بهش گوش نمی دادم محکم می کوبید توی سرش، اونم چند بار.... از هفته پیش بهش گفتم شماره خانم دکتر ٢٢ ٢٢ هست تا یکی از این کارها رو می کنه من میرم سروقت تلفن... زودی میگه ببخشید دیگه نمی کنم... حالا دوسم داریاز خود راضی

لازمه که بگم... چون مهدیار از اول زیاد دکتر رفته ذاتا از دکتر و مخصوصا از آمپول می ترسه، ما نترسوندیمش....ولی الان دارم از ترسش بهره برداری می کنمنیشخند

( دیروز میخواست به یه اسباب بازیش غذا بده... و چون نمی خورد رفت گوشی رو برداشت و بلند رو به اسباب بازیه گفت: حالا2222 می گیرم... بعد هم: سلام خانوم دکتر خسته نباشی یه دونه آمپول لطف کنیدخنده)

جدیدا خیلی بد شده.... اصلا دوست نداره از بیرون که میایم بیاد خونه.... یه ساعتی توی حیاط گریه می کنه که خونه رو دوست ندارم و بعد آروم میشه و میاد داخل....

یه مدت بود که برای همه چز بهانه گیری می کرد... از شگردش علیهش استفاده کردم... اونم اینجوری که:.... تا حس می کنم میخواد برای چیزی نق نق کنه... من زودتر شروع میکنم به نق زدن و بهانه گیری که مثلا اینو دوس ندارم.. یا اونو نمی خوام....بعد برای اینکه منو آروم کنه اینقدر منطقی میاد برام توضیح میده که نگو.... موندم اگه خودش اینا رو می دونه پس چرا ادا برام در میاره... مثلا:

  • نق می زنم که من خونه رو دوست ندارم... میاد می گه: حالا بیا بریم تو هوا آفتابیه... بعدا برات یه خونه بزرگ می خرم.
  • گریه می کنم که من گوشت نمی خورم.... می گه: دهنتو باز کن اینا رو بخور... بره تو دلت بعد بزرگ بشی، قوی بشی.
  •  نق می زنم که من از اتاق می ترسم.. بیام بغلت بخوابم... میگه: نه برو جای خودت بخواب من از اینجا نیگات می کنم ... ترس نداره که....

 واقعا موندم که اگه خودش می دونه چرا سر همین چیزا حرص منو در میارهعصبانی

فعلابای بای

 



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : سه‌شنبه ۳ شهریور ۱۳۸۸ | ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()