Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers این نفس من بیده!!

سلام...

به نظرم میاد که مهدیار نسبت به هم سن و سالهاش عقبتره.... مثلا آندیا خانم که دو ماه از مهدیار هم کوچیکتره... کامل لباسهاشو خودش در میاره و می پوشه... در حالی که مهدیار تنها چیزی که جدیدا یاد گرفته باز کردن چسب کفشاشه.... یا مثلا آقا نیکان که یه ماه از مهدیار بزرگتره خودش میره دستشویی و جیش می کنه و خودشو می شوره و دستاشو صابون میزنه ...  ولی برای مهدیار حتی شلوارشم من باید در بیارم که بره دستشویی.... یا خیلی از بچه ها الان نقاشیهای مفهوم دار می کشن ..... در حالیکه مهدیار اصلا علاقه نشون نمیده و هر وقت هم بخواد چیزی بکشه فقط خط خطی می کنه... سوال.

 

مهدیار به این یکی هم میگه: اینکم

و به یکی دیگه میگه:یه دیگ دیگهخنده

 

به نظرم میاد که بعد از عملش صداش نازکتر شده...مخصوصا خنده هاش... شاید اشتباه می کنم....

یه مدتیه به شکل افراطی مهربون شدهقلب.... یعنی یکسره داره ما رو می بوسه.... یه دفعه باباش خواب بود، گفتم: مهدیار بابا رو بیدار نکنی ها... رفت توی اتاق و برگشت گفت: بیدارش نکردم فقط بوسش کردم...ولی یکم بیدار شد.

فعلابای بای

 



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : جمعه ۳٠ امرداد ۱۳۸۸ | ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام....

اول از همه باید یه مطلبی رو بگم.... و اونم اینکه.... چقدر قشنگه که وقتی فکر می کنی توی یه شهر تنهایی و غیر از خانواده ات که اونم تلفنی حالتو  می پرسن کس دیگه ای رو نداری.... یه دفعه...

پشت در اتاق عملیم... تازه مهدیار رو بردن داخل که فیروزه مهربونم اس ام اس میده و حال مهدیار رو می پرسه و از همه مهمتر اینکه میگه از اول صبح بیادش بوده و براش صلوات می فرستاده...( فیروزه جون نمی دونی این اس ام است چقدر روحیه من و بابای مهدیار رو خوب کرد.)...

مهدیار رو از اتاق عمل میارن بیرون و هنوز کامل بهوش نیست... بهار مهربونم زنگ زد و حالشو پرسید... الهام عزیزم یا همون آرکای رنگین کمون سابق خودمون... مامان مهربون دیبا و پرند نازم.... و آخر شب هم سمیه مامان ایلیا ( حس قشنگ مادری)....

وقتی می دونم تمام این آدمها خودشون حسابی گرفتارن و سرشون اینقدر شلوغه که برای خودشونم وقت ندارن... ولی با یه مهربونی خاص همشون یادشون بوده که دوشنبه پسر کوچولوی من عمل داره و یه وقتی گذاشتن و زنگ زدن و حالش رو پرسیدن... واقعا گریه ام می گیرهگریه.... تمام همکارای محل کار شوهرم میدونستن که مهدیار بیمارستانه حتی یه اس ام اس هم نزدن  و  بابا حسابی به اینکه من چقدر دوست با معرفت دارم حسودیش شداز خود راضی....

 همتونو دوست دارم... دست مریزاد... خیلی جیگرین.... ایشالا توی شادی هاتون بتونم جبران کنمقلب

-------------------

و اما عمل مهدیار که صبح ساعت هفت بستری شد و تا ساعت هشت و نیم بردنش اتاق عمل ولی به من چسبیده بود و ازم جدا نمی شد... هر چی گفتن بادکنک داریم... ماشین پلیس داریم نرفت که نرفت... تا اینکه مجبور شدن بیحسش کنن ( نیمه بیهوشی)... بیهوش رفت توی اتاق عمل و بیهوش هم برگشت... خودش که غیر از آمپول بیهوشی هیچی رو نفهمیده بود... وبعد می گفت: خانوم دکتر آمپولم زد گلوم درد می کنهخنده.........

تا دو سه ساعت که خواب بود و بیدار هم می شد یکم نق نق می کرد ولی بعدش که یه خورده سر حالتر شد می گفت بریم خونه.... عصر ساعت چهار مرخص شد و تا رسیدیم خونه هوس تام و جری کرد... این سی دیه مثل یه دوپینگ روحی شد براش چون علاوه بر اینکه دردش رو یادش رفت کلی هم بستنی و آبمیوه خورد ( حتی یه تی تاپ هم خورد)...

دیگه حالش کاملا خوب شده.... ممنونم از لطف همتونماچ ایشالا همیشه همتون سالم و سلامت باشید.قلب

 

فعلابای بای

 



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸۸ | ٩:۱٥ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام...

ایشالا اگه مشکلی پیش نیاد وقت عملش شده دوشنبه هفت صبح

-------------------------

اینروزها مشغول ترم تابستونی ام.... امروز خسته شده بودم و سرم رو گذاشته بودم روی کتابم... مهدیار اومده میگه: چرا درسو خوابیدی؟؟؟پاشو درس بخون دیگه... پاشو خجالت بکش خنده

مهدیار هم گرفتار سی دی شده.... فقط هم تام و جری.... روزی هزار دفعهسبز

باید از این به بعد مطالبی رو که میخوام بنویسم یادداشت کنم قبلش... چون تا میام بنویسم هیچی یادم نمیادناراحت

پس اجالتا دوستتون داریمماچ فعلابای بای

 



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : شنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸۸ | ٤:٢٦ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام...

 مهدیار جدیدا خیلی از کلمه فکر کنم استفاده می کنه....

-مهدیار آب می خوای؟ فکر کنم... بله...

-مهدیار سی دی می خوای ببینی؟ فکر کنم.... بله... ( البته یه دستشم میزاره روی سرش و مثلا داره می خارونه سرشو)

حالا دیشب میگم: پیشت میشینم تا تو بخوابی... چشماتو ببند.... بعد پنج دقیقه برگشته میگه: مامان فکر کنم دلم اسباب بازی می خواد متفکر... گفتم دلت بیجا کرده با تو بگیر بخوابعصبانی...

روز شنبه دکتر که بردیمش گفت: لوزه اش بزرگه و نیاز به عمل داره حتما... الان هم فصل خوبیه سرما خورده که نیست و امکان سرماخوردگیشم خیلی کمه....اگه تا زمستون صبر کنید و دو سه تا سرما خوردگی بگیره ... دیگه این لوزه انچنان بزرگ میشه که با هیچی نمیشه تراشیدش...

ایشالا گوش شیطون کر هیچ مشکلی نه واسه ما و نه واسه دکترش پیش نیاد به گمونم هفته آینده دیگه راحت شه... باز تا خدا چی بخواد.....

مهدیارو زهراقلب

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : سه‌شنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸۸ | ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام.

ما خیلی وقته برگشتیم... یعنی حدود یه هفته میشه.... ولی از اونجایی که تلفنهامون به خاطر کابل برگردون قطع بود دسترسی نداشتم....

همه رو دعا کردم و تا جایی که آرزوهاتون یا خواسته هاتون رو نوشته بودید و منم یادم مونده بود همونها رو براتون از امام رضا(ع) خواستم...

بابام حسابی ته دل ما رو واسه عمل بچه خالی کرد و تصمیم گرفتیم یه دکتر خوب دیگه که بهمون معرفی شده ببریمش که یه دفعه بشه چهار تا دکتر ...اگه این یکی هم همین نظر رو داشت که ایشالا میره واسه پروژه عمل.... واسه شنبه عصر وقت داده بهمون....

مهدیار توی این سه سال عمرش شش بار تولد گرفته.... سالی دوبارابله... امسال هم مامان اینها براش تولد گرفتن و کلی خوش خوشانش بود...

این دفعه بر خلاف دفعه های قبل اصلا با دختر خاله اش دعواش نشد که من کلی تعجب کردم.... تا دو روز بعد برگشتمون هم براش گریه می کردتعجب

فعلا بای بای دوستتون داریمماچ



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸۸ | ۸:۳۸ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()