Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers این نفس من بیده!!

سلام...عزیزانم....

ما فردا عصر ایشالا عازمیم..... احتمالا دو هفته ای می ریم... ولی مامانم می خواد منو مهدیار رو بیشتر نگه داره.... فکر نکنم بمونم....

نائب الزیاره همتون هستم..... اگه قبولم داشته باشینچشمک

دوستتون داریمماچ فعلابای بای



موضوعات مرتبط: خودمونی

تاريخ : سه‌شنبه ٢۳ تیر ۱۳۸۸ | ٦:٢٦ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام...

مثل اینکه این جریان عمل لوزه مهدیار باید بشه قصه هزار و یک شب تا وقت عملش برسهمنتظر....

از روز جمعه مهدیار شروع کرد به استفراغ کردن... هر چی خورد رو بالا آورد.... خلاصه ساعت ۴ صبح مجبور شدیم رسوندیمش دکتر که گفت: خدا رحم کرده زود آوردینش.... همون جا یه آمپول ضد تهوع زد و قطره داد و برای دل دردهاش شربت و گفت که احتمالا اسهال هم میشهگریه....

خلاصه که تمام روز شنبه رو خوابید و یه مقدار کم هم اسهال شد... ولی چون آمپول رو زود زده بود، شکرخدا، شب حالش خوب شد و از رختخواب بلند شد... با دکتر لوزه اش هم که صحبت کردم گفت: نه... تا کامل خوب نشه نمی تونیم عملش کنیم... یه هفته دیگه هم صبر کنید....

توی اینترنت هم برای لوزه سرچ کردم که نوشته بود: دوران نقاهتش دو روزه است ولی دو هفته مراقبت لازم داره.... و چون ما از ۶ تیر می خواهیم بریم مشهد و هی سفرمون عقب می افته تصمیم گرفتیم  بعد از خوب شدن کامل مهدیار از اسهال و استفراغ،اول مشهد رو بریم بعد برگردیم و عملش کنیم......

 

این هم یعنی اینکه شاید تا یه ماه دیگه عملش عقب بیوفتهزبان....

حالا حالا ها هی باید بیام و اینجا از این بی برنامگی براتون بنویسمخجالت... صبر داشته باشین سناریو ما ادامه داردنیشخند

 

فعلابای بای

 

 



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸۸ | ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام...

چهارشنبه جواب آزمایشات ( خون و ادرار) مهدیار رو گرفتیم و به دکترش زنگ زدیم که گفت: باید یه جایی برم... دوشنبه شب زنگ بزنید تا هماهگ کنیم که سه شنبه یا چهار شنبه بیاریدش واسه عمل... . 

برای مهدیار فرنی درست کرده بودم ... خیلی دوست داره.... بعد پرسیدم: میدونی اسم این غذا چیه.... در حالیکه دهنش پر بود سرشو تکون داد یعنی آره... و گفت: اسمش ماست داغهخنده

عکس مهدیار کنار رود تجن ... روی یه پل خیلی باریک بودیم واسه همین عکسش خیلی نزدیکه

 مهدیار کنار سد شهید رجایی ساری.... سد بسیار قشنگی بود

 فعلاماچبای بای

----------------------------------

پ.ن (دوشنبه): خانم دکترشون تشریف بردن تبریز... قرارمون شد یکشنبه صبح..... اگه باز عقب نیافتهمنتظر

 

 



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸۸ | ٦:۱٠ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام...

مهدیار خیلی وقته که توی خواب خر و پف می کنه و با دهان باز می خوابه و حتی بعضی وقتها موقع تلویزیون دیدن هم با دهان نفس می کشه..... ولی ما نمی دو نستیم بده.... تا اینکه عمو بزرگش بهمون گفت که حتما دکتر ببریدش نباید با دهان نفس بکشه.....

 صبر کردیم تا امتحانهای من تموم شه  و بعد که بردیمش... دکتر گفت: احتمالا لوزه سوم داره..... براش عکس نوشت و وقتی عکس رو دید گفت: خیلی هم بزرگه لوزه اش.... توی عکس نشونمون داد که لوزه تمام مجرای تنفسی مهدیار رو بسته بود و فقط یه باریکه جا داره واسه نفس.... دیگه اینکه گفت دو تا راه دارید.... یا بزارید همین جوری بمونه تا مهدیار بزرگ شه و مجرای تنفسیش هم بزرگ شه و این لوزهه دیگه اذیتش نکنه... که در این صورت حدود ۵ تا ۶ سالی مهدیار باید همین جوری نفس بکشه که حتما هم سختشه....... و یا اینکه بیاید و عملش کنید که هم خودتون و هم بچه راحت شید... گفت اصلا عملش ترس نداره و یه ربع بیشتر طول نمی کشه و چون بچه است دوران نقاهتش خیلی زودتر تموم میشه واز این حرفها.....

خلاصه که تصمیم گرفتیم عملش کنیم... نمیدونید من و باباش از اینکه نمی تونه توی خواب نفس بکشه و عین یه پیرمرد ٨٠ ساله خرخر می کنه چقدر زجر می کشیمناراحت

حالا یه سری آزمایش نوشته که اونا رو انجام بدیم و هر وقت جوابش آماده شد ببریم و همون روز هم عمل بشه.... تا ایشالا زودتر بچه راحت بشه به امید خداماچ

 

 

اینجا مهدیار کنار دریاچه شور مسته

یه دریاچه خیلی خوشگل که حدود 4 تا 5 ساعتی با تهران فاصله داره....

فعلابای بایماچ

 



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : سه‌شنبه ٩ تیر ۱۳۸۸ | ٤:۳٠ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام....

بابت تبریک همتون خیلی خیلی ممنونمماچ.... ایشالا به شادیهاتون جبران کنیمنیشخند.

این مدت درگیر امتحانهام... همون بود که نبودم.... هنوز یه دونه امتحان دیگه هم مونده برای شنبه..... خدا رو شکر دانشگاه ما ابتکار به خرج داده و نمره منفی امتحانات رو حذف کرده..... خدا خیرشون بده کلی بابت رضایت و آسودگی خاطر شدنن... فکر کنم این ترم نمره هامون بهتر از ترمهای دیگه بشهاز خود راضی....

چه خبر بود این یکی دو هفته مملکتتعجب.... استرس.... ایشالا هر چه زودتر تموم شه...

 

مهدیار هم خوبه.... و به اعتراف اطرافیان مخصوصا عموش بشدت شر شدهمتفکر.... می خواستم برای دو هفته امتحانم مهدیار رو بفرستم مشهد پیش دو تا مامان جوناش که باباش راضی نشد هر کار کردم نذاشت که نذاشت..... دیگه قرار شد من هر وقت درس دارم  یا خودش مشغولش کنه یا بگیم عموش بیاد و نگهش داره ( بیچاره عمومشغول تلفن) عموش کرج دانشگاه قبول شده..... خدا خیرش بده از وقتی که میرسه ...یه لحظه هم نمیزاره مهدیار بیاد طرف من؛ اینقدر مشغولش میکنه که این بچه ننه یادش میره مادری هم دارهلبخند... منم کلی سوء استفاده ام.......

این عکسش یه خورده تاریخ گذشته است .... اونروز مهدیار دوبار رای داد... اول صبح با مامانش به یه کاندیدا... و عصر هم که باباش اومد با اون رفت و به یه کاندیدای دیگه رای داد...( تفاهم رو که دارینعینک) برای همین بچمون دو انگشته رای دادهخنده

 صاحبخونه ما گفته هر وقت کرایه منو میدین یه کاغذ بیارین انگشت بزنم که بعدها بچه هام اذیتتون نکنن (با بچه هاش اختلاف داره)........ خلاصه اونروز که من رفتم و رای دادم ... مهدیار انگشتمو گرفت و گفت: چرا دستتو آش خانو ( حاج خانوم) کردی؟سوال  ( به خاطر استامپ)... منم آش خانو کنم.... بعد انگشتش رو زده توی استامپقلب

 

  هر وقت موبایل منو پرت میکنه ازش میگیرم و میگم بده فاتحه اش رو خوندی...........یه دفعه جا کفشی رو باز کرده بود و همه کفشای اون تو رو چیده بود روی فرش... بعد داد زد که: مامان بیا نیگا...  حالا هی با دست میزنه توی صورتش و میگه: خاک بر سرم... فاتشو خوندم.خنده.

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : چهارشنبه ۳ تیر ۱۳۸۸ | ٦:۱۳ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()