Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers این نفس من بیده!!

سلام....

این عکس مهدیار توی همون روزه که رفتیم تئاتر عروسکی.... تگرگ می اومد

مهدیار در لواسان

 این عکس هم هنر بچمونهنیشخند... سد لتیان

اینجا داره دلستر می خوره... بهش میگه: کثیفه..... به تمام مایعات گاز دار میگه کثیفهلبخند

 اینجا هم باباش ماشینو تو سراشیبی پارک کرده و پشتش سنگ میزاره ( سمت راست)... مهدیار هم به تبعیت سنگ (سمت چپ) رو میزارهماچ

موفق باشید.... دوستتون داریمقلب

 فعلابای بای

 



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : سه‌شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸۸ | ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام...

بچه که بودیم بعدازظهرها که مامانم می خوابید،باید خیلی ساکت می بودیم... چون خواب مامانم خیلی سبک بود و با کوچکترین حرکت ما بیدار میشد، حتی راه رفتن روی قالیوقت تمام....

ازدواج که کردم آقای بابا این طوری بود و یه وقتی که شبکاری می رفت باید روز بعدش خیلی ساکت می بودم که بتونه بخوابه.( البته از وقتی مهدیار به دنیا اومده این عادتش ترک شده به خاطر گریه های وقت و بی وقت مهدیارنیشخند)..

خلاصه که من عادت کردم کسی می خوابه باید خیلی آروم و ساکت باشمخنثی... مهدیار هم به خواب توی سکوت عادت کردهناراحت...  و به خاطر همین اصلا تحمل سر و صدای زیاد رو نداره... حتی پارک هم که بریم و شلوغ باشه زودی میگه برگردیم....

 از اول بچگیش از هیچ اسباب بازی صدا دار خوشش نمیومد و گریه می کرد... (تمام اسباب بازی های صدا دارش یا جمعند و یا بدون باطری باهاشون بازی می کنه).... جرات خرید یه چیز پر سرو صدا رو نداریم.... یه ساعت خریدیم که هر ساعت یه آهنگ 1 دقیقه ای متفاوت داره که اینقدر گریه کرد آهنگاشو قطع کردیمناراحت...

چهارشنبه گذشته مژگان جون مامان آندیا نازی خبر داد که فرهنگسرای نیاوران تئاتر عروسکی داره بچه ها رو ببریم... (بماند که فقط من رفتم و هیچ کس دیگه نبود به خاطر تگرگ و ترافیک متفکر)...  وارد که شدیم آهنگ خیلی بلندی پخش میشد و مهدیار از همون اول تا آخر نمایش جفت دستاشو گذاشته بود روی گوشاش و همش می گفت بریم من می ترسم.... ولی من تا آخر نمایش بزور نگهش داشتمنیشخند....  جالب بود برام که همه بچه ها اینقدر از نمایش لذت بردن بجز مهدیار....

ولی خوش گذشت بهم... ممنون مژ گان جونمماچ

چقدر حرف زدمخجالت فعلابای بای



موضوعات مرتبط: خودمونی

تاريخ : یکشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸۸ | ٩:٤۱ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام...

*مهدیار وقتی بخواد چیزی رو برداره و نخواد دعواش کنم.... با ذوق و خنده میاد و میگه: مامان نیگا این مال بچه هاست....

ولی اگه نخواد وسایل خودش رو به کسی بده... میزاره توی کمدش و میگه: اسباب بازی نیست کهعصبانی...

*هر جا مسجد می بینه داد میزنه: سلام امام رضا... ما داریم میریم خیابون...خنده

* هر وقت کتابی که دستمه انگلیسی باشه میگه: داری you are می خونی؟ فارسی باشه میگه: داری درس می خونی؟ و اگه توش عدد باشه میگه؟ داری 8 ،9 ،10، 12، میخونیقلب

* الان هم که تمام غم و غصه عالم موقع درس خوندن من میاد سراغش.... یا میاد میگه: من دلم تنگ شده، یا: درس بسه منو بغل کن من بی بی هستم، و یا: منو نیگا من گناه دارم.... و هزار جور بهانه دیگه که موفق بشه کتاب منو جمع کنهناراحت ( هر چی بزرگتر میشه درس خوندن من هم سخت تر میشه.... کاش دو ترم به خاطر کوچیک بودنش مرخصی نمی گرفتمناراحت)

*یه شب هم توی خواب داد زد: ثمان بیا منو بغل کن من طفلکیمخمیازهنیشخند

فعلابای بایماچ



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : چهارشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸۸ | ٩:۱٦ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام....

*دیروز در زدن، میگم: مهدیار برو ببین کیه.... رفته اومده میگه: هیچکی نبود.... بعد شنیدم صدای سونیا میاد که پشت دره و در میزنه... گفتم: مهدیار سونیاست در رو باز کن .... میگه: نه حوصله اعصاب خورد ندارم ... ولش کنتعجب 

*برادر شوهرم اومده بود خونمون... آستین لباسم کوتاه بود ساق دستم کردم.... مهدیار اومده به طرز ضایعی دست می کشید روی ساقم و میگفت: بابا...باااا.. باااا.. چی خوشگل پوشیدیخنده

* خودش وقتی لباسی رو می پوشه که یا خیلی دوستش داره و یا جدیده براش.... میره جلوی آینه و میگه: داداشمونو...ابله

*من اصلا اهل دامن پوشیدن نیستم... دیروز بعد مدتها دامن پوشیدم.... اومد یکم چپ چپ نیگام کرد و گفت: لباس خاله رو پوشیدی؟؟؟ ( مامان سونیا همیشه دامن داره!) پس یکم برام برقصشیطان

* برعکس باباش که اگه موهای سیاه رو بنفش و زرد کنم نمی فهمهناراحت... مهدیار کوچیکترین تغییر تو لباسم رو متوجه میشه و کلی هم تعریف می کنهقلب

* یه دفعه هم رفتیم بقالی... از رادیو مغازه آهنگ پخش می شد... حالا برگشته خودش داره دست میزنه و میگه: مامان بیا برام برقص... مغازه دار و شاگردشقهقهه بودن و منمخجالت...

روزگار داریم از دست این بچه هاااماچ

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : دوشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸۸ | ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام...

یه همسایه داریم که خانومه خیلی خیلی مهدیار رو دوست داره و یه دختر بچه ١ سال و ٢ ماهه داره که مرتب میگه... خدا کنه اخلاق دخترم به مهدیار بره... من خیلی بچه این جوری مودب و مهربون دوست دارم....( بد اخلاقیها و لج بازیهای مهدیار رو ندیدهاسترس.)

هر چقدر خودش و دخترش مهدیار رو دوست دارن.... مهدیار اصلا از دختر اونا خوشش نمی یاد....هر روز عصر با بقیه بچه ها توی حیاط جمع می شن بازی می کنن ولی تا این دختره که میاد... مهدیار میگه: سونیا بازی بلد نیست، سونیا برو کنار، سونیا الان می افته، برو پیش مامانت....... خلاصه که اصلا نمی زاره این بچه بیاد طرفشون و باهاشون بازی کنه..... دیروز شنیدم که دو تا تفنگش رو برده بود توی خیاط و میگفت: حمید بیا فایر (به تفنگ میگه فایر) رو بگیر... سونیا اومد بکشیمششیطان

نمی دونم چیکار باید بکنم.... خیلی هم از سونیا براش تعریف می کنم و خوب میگم ولی انگار میخ به سنگ می کوبمناراحت

فعلاقلببای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : پنجشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸۸ | ۱:٢٢ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام....

چقدر از داشتن شما ها خوشحالمماچ... ممنون... مرسی که اینقدر همدردی می کنیدماچ...

تا امروز ( چهارشنبه عصر) اصلا وقت نکردم بیام نت و نظرات رو چک کنم... تو وب خیلی ها خونده بودم که می گفتن تا میایم و غم وغصه هامون رو اینجا می نویسیم، هم دلمون سبک میشه و هم مشکلاتمون حل میشه.... تا به چشم ندیدم باورم نشد.... باور کنید تمام اون مشکلات و دل مشغولیهایی که تو پست قبل نوشتم از شروع سال جدید برامون استرس زا شده بود ولی تا اینجا نوشتم حل شدن....

 حالا چطوری...

این که برای دو تا امتحان شفاهی ام خونده بودم ولی فکر نمی کردم اینقدر عالی پاسشون کنم.... خیلی راحت بود برام شکر خدا...

امتحان رانندگی رو هم امروز صبح دادم که هم آیین نامه و هم تو شهری رو دفعه اول قبول شدم.... هنوز باورم نمیشه....

صاحبخونه هم اومد و گفت فعلا به هر در زدم نتونستم پولتون رو جور کنم فعلا تا آخر آبان ( که سالمون تموم میشه ) بمونید.... بعدش ان شا الله بتونم پولتون رو جور کنم که برید، چون پسرم می خواد بیاد اینجا بشینه.... یعنی شش ماه دیگه به تعویق افتاد....

یعنی یه جورایی یه دفعه تمام فکر و خیالها رفتن... و یک آرامش نسبی اومده سراغم.... خدا جون صد هزار بار شکرتقلب 

همتونو دوست دارم خیلی زیادقلبماچ

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: خودمونی

تاريخ : چهارشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸۸ | ۸:٠٥ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()