Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers این نفس من بیده!!

سلام....

ما برگشتیم.... جاتون خالی همه رو دعا کردمقلب.....

 

 یه روز رفتیم موجهای آبی........... اصلا به این همه تبلیغی که واسش می کنن نمی ارزه.... به ورودیش هم نمی ارزه.... همش یه سری سرسره عین هم بودکه فقط رنگاشون فرق می کرد و آخر همشون هم می افتادی توی یه استخر کم عمق......... اصلا جالب نبود.... اصلا خوشم نیومد..... حتی به دیدنش هم نمی ارزه زبان

----------------------

مهدیار رو دیروز بردیم پارک.... یه آقا پسر ١٠ ساله رو دید و صداش کرد.... پسر ... پسر بیا اینجا.... پسره هم حرف گوش کن زودی اومد پیشش..... مهدیار: بیا با من اله کلنگ بازی کن... پسره هم سوار شد.... مهدیار گفت: بگو ببینم چند سالته؟.... پسره: ‌١٠ سال.... مهدیار: آ ماشالا.. کلاس چندمی؟........... پسره: چهارم....... مهدیار: آفرین ... آفرین.... باریکلا به تو.....

من و باباش مرده بودیم از خنده مثل یه پیر مرد ٧٠ - ٨٠ ساله داشت با پسری که حداقل ٧ سال از خودش بزرگتر بود حرف میزدخنده

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : دوشنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸۸ | ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام......

اول از همه از تبریک های صمیمانه اتون ممنونم........ماچ..........بغل

و دوم اینکه........ تعطیلات بعد از تحصیل به به ... ما باز راه افتادیم طرف مشهد...... فردا..... ان شا الله ده روزه............ نائب الزیاره همتون هستم............

مهدیار تازه داره می فهمه که ما اینجا تنهاییم و همه فک و فامیلمون مشهده.... اصلا دیگه طاقت نمیاره...........  این یه ماهه اخیر خفه کرده مون اینقدر گفته بریم مشهد... بریم خونه مامانجون... بریم خونه عمه..... من میرم شما نیاین... و.... خلاصه که فکر کنم بساطی داشته باشیم موقع برگشتنناراحت

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: خودمونی

تاريخ : پنجشنبه ۸ بهمن ۱۳۸۸ | ٤:۳۱ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام....

یه مامان ثمانه ای که  ٢٨ سالگیشو تموم کرده و وارد ٢٩ سالگی شده و فارغ التحصیل داره می نویسه.............قهقهه

مردم برای دکتراشونم اینقدر ذوق نمی کنن که من واسه لیسانسم دارم خودمو خفه می کنم............ اینقدر براش زجر کشیدم که حسابی قدرشو می دونم.. ولی دیگه قید درسو میزنم و به هیچ عنوان حاضر نیستم ادامه تحصیل بدم...........سبز

این پست مال منه و از مهدیار هیچی نمیگم..........

فقط یه چیز....

اونم اینکه مهدیار هر وقت از چیزی می ترسه من میگم خجالت بکش بزرگ شدی مرد شدی هنوز می ترسی......... حالا............ چند روز پیش یه بچه سوسک توی ظرفشویی بود جیغ زدم که وای سوسک ...... اومده نیگا میکنه و میگه این سوسک که بی بیه( کوچیکه) ترس نداره... خجالت بکش پیرزن شدی هنوز می ترسیخنده

بچه هم فهمید پیر شدیمچشمک و یک قدم به مرگ نزدیکتر........

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: خودمونی

تاريخ : شنبه ۳ بهمن ۱۳۸۸ | ٩:٥٦ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()