Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers این نفس من بیده!!

سلام....

 مهدیار پدر منو در آورده موقع طرف شستن و غذا پختن.... یه صندلی میکشه و میره روش می ایسته و می خواد تک تک کارها رو خودش بکنه و اصلا هم هر چی میگم: روغن داغه می پره روت یا آب جوشه دستتو بکش کنار، گوشش بدهکار نیست که نیست ناراحت...  این جور مواقع خیلی عصبانی میشمعصبانی و نتیجه اش هم که معلومه...گریه

دوتا امتحان شفاهی .... استرس امتحان رانندگی که این هفته چهارشنبه دارم.... و سوم اینکه بعد از حدود 7 سال صاحبخونه بهمون گفته خونه رو تخلیه کنیم...( فکر اسباب کشی و ...) همه و همه باعث شده که من و باباش خیلی زودتر از کوره در بیایم و خیلی کمتر تحملش کنیم و خیلی بیشتر دعواش کنیمناراحت.... خودمونم ناراحتیم ولی دست خودمون نیست.... ان شاالله زودتر این یکی و دو هفته بگذره و همه چیز به خیر و خوشی تموم شه ...تا بتونیم یه نفس بکشیمچشم.

مهدیار هم مثل جوجه دنبال آدم راه می افته و تمام دقایق داره حرف میزنه..... توی دو حالت نمی تونی ببینیش... یکی سکوت و یکی بازی با خودش.... حتما باید یکی باهاش باشه که صد البته گزینه اولش منمخنثی

این سری همش غر شدخجالت

دوستتون دارمماچ   فعلابای بای



موضوعات مرتبط: خودمونی

تاريخ : یکشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸۸ | ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام....

*مهدیار  چند تا وسیله رو با صداهاشون میشناسه و نام می بره.... مثلا:

 به رنده میگه: خَ خو...

به در باز کن میگه: ای اَ...

به آیفون میگه: ایزز...خنده

 

*ادامه فامیلش مقدم داره که میگه: مدگنماچ

 

*بعضی وقتها هم که حرصش بگیره میگه:‌ لامصد.نیشخند( باور کنین که از ما یاد نگرفتهخجالت)

 

*بیچاره ام کرده با یاد گرفتن روشن و خاموش کردن کامپیوتر و بازی آوردن و بازی کردن و فیلم گذاشتن و عکس نگاه کردن.... یکی کم بود ( باباش) اینم اضافه شده.... تو خونه مامان اینا از دست داداشه یه دقیقه نمیشد نشست پای کامپیوتر اینجا که حالا دو نفرنگریه.... تا حرف هم میزنم میگه:‌یه دست کوچولو بازی کنم الان میام.ابرو

تو آخرین اقدامش آن لاین شده بود ویکی از بازیهای آنلاین باباشو آورده بود داشت بازی میکرد.. البته بیشتر می باخت  که زود رسیدم و قطع کردم که بابایی امتیاز زیاد از دست ندهچشمک

 

*یه دفعه داشت شدید گریه میکرد، این وسط من شروع کردم به حرف زدن با بابایش... ساکت شد و برگشت منو نیگاه کرد و گفت: چی؟ چی؟ بی تربیت... بعد دوباره بقیه گریه اش رو رفتخنده

فعلاقلببای بای

 



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : دوشنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸۸ | ٦:٢۸ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

 سلام....

الوعده وفا  هر چند دیر نیشخند....

این پست فقط  عکسه

 مهدیار و عیدیش... هر چند که یکم زودتر گرفته بودش

 

مهدیار در جاده آمل

 

مهدیار در گلزاری در مینو دشت

 

مهدیار کنار دریا بابلسر

 

 

هوا بابلسر بشدت سرد بود ببینید مهدیار رو چطوری پوشوندیم..... تو اون هوا یه عروس و داماد اومده بودن کنار ساحل عکس بندازن.... عروسه لخت بود طفلی گلی دلم براش سوخت.... فردای عروسیش حتما مریض شده

 

یه جنگل تو گرگان..... داره برام ماجرایی رو تعریف می کنه

 

این عکس هنر خودشهچشمک

 

اینم یه سلام نظامی با لباس آقای پلیسشقلب

 

فعلاماچبای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : یکشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸۸ | ٥:۳۱ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام....

 

امیدوارم حال همه خوب باشه و سال خوب و پر از خبرهای خوش رو شروع کرده باشیدقلب.

ما هم خوبیم شکر خدا.... قرارمون این بود که عید رو تهران بمونیم... ولی چون مامانم و بابام و مادر شوهرم رفته بودند سوریه و برگشتشون توی تعطیلات بود تصمیم گرفتیم ٢ تا ٣ روزه بریم مشهد و برگردیم.... 

کلی سوغاتی خوشگل گیرمون اومد که دستشون درد نکنهماچ 

از راه شمال رفتیم و از راه جنوب برگشتیم.... ایشالا عکسای شمال رو دفعه بعدی میزارم.... با عکس لباس پلیسی که مادر شوهرم برای مهدیار آورده روچشمک

فعلاقلببای بای

---------------

پ.ن: این دفعه چون یکروز مشهد بودیم حرم نرفتیم.... نیاین بگین زیارتت قبول که شرمنده میشمخجالتگریه..... عکس مهدیار مال سری قبله که حرم هم رفته بودیم.



موضوعات مرتبط: خودمونی

تاريخ : شنبه ۸ فروردین ۱۳۸۸ | ٩:٤٧ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()