Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers این نفس من بیده!!

سلام .....

خوبید؟؟؟ خوشید؟؟؟؟ این مسابقه  وبلاگ بچه ها  چه جنب و  جوشی راه انداخته هاااا ...... همه یه پست نوشتن که بیاین به ما رای بدینیول......... ایشالا همشون رای بیارنقلب.... حالا مگه میخوان چی بدن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟سوال

 ما هم  درگیر مراسمیم ... ایشالا که به خوبی تموم شه و همه یه نفس راحت بکشیم.........

 مهدیار هر جا میریم خیلی مظلومه ولی خونه پدر خانوم تازه داداشیم که میریم.... نمی دونم چرا این قدر پر رو میشه و تمام زندگیشونو زیر و رو میکنه  اساسی... حسابی ابرومونو بردهخجالت..... نمی دونم چرا اینجوریه؟ناراحت

ایشالا عید غدیر خوبی داشته باشیدقلب

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: خودمونی

تاريخ : یکشنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٧ | ۸:۳٩ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام...

کنار پنجره اتاقمون یه نادونه که وقتی بارون میاد قشنگی صدای بارون رو چند برابر میکنه و ما خیلی دوستش داریم.....  چند وقت پیش که حسابی بارون اومد ما هم یه دل سیر صدای بارون گوش دادیم... و گاه و بیگاه بابایی یا من میگفتیم: یه دقیقه ساکت.... بعد چند لحظه میگفتیم بازم صدای بارونه ....قلب

حالا دیشب مهدیار داشت میخوابید که همسایه بالاییمون از تو راهرو رد شد و برق رو روشن کرد... مهدیار داد زد یه دقه ساکت... بعد یه چند لحظه گفت: هیچی نبود صدای برقه بخوابید..خنده

مهدیار شش ماهه-آذر 85

مهدیار یک سال و شش ماهه-آذر 86

مهدیار دو سال و شش ماهه-آذر 87

---------------------------

بالاخره این داداشی ما هم قاطی مرغها شدهورا...... از فردا دارن واسه یه سری کارها میان اینجا و روز عید غدیر هم مراسم عقدشونه.... اینقدر کار دارم.... اینقدر اضطراب دارم.... اینقدر درس نخونده دارم...گریهکلافه

-----------------------------

اگه دور از جونتون... دور از جونتون.... دور از جونتون.... زبونم لال... روم به دیوار.... خاک به دهنم....بعد 120 سال دیگه.... مرگ مغزی شدیدخجالت و خواستید که از الان فرم اهدای اعضا رو داشته باشید میتونید برید به سایت www.iran-ehda.ir  وثبت نام کنید... کارتش میاد در خونتون....

-----------------------

دنبال ربط مطالب این پست به هم نباشید که خود نویسنده هم از درک آن عاجز استنیشخند

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: از هر دری

تاريخ : دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٧ | ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام ........

مهدیار دو و نیم ساله مامانماچ

 

 هفته پیش  دوباره بردیمش دار آباد...

 

 باز هم کلی ذوق و جیغ و ویغ واسه میمونا.... ولی نه میمونه وایستاد و نه مهدیار که از دوتایشون با هم عکس بگیرمخنده

مهدیار کنار طاووسها

 

مهدیار و غذا دادن به خرگوشها

 

--------------------------

این اسباب بازی هاش رو روی هم چیده بود و  داد که مامان بیا نیگا... که مامانشم هم هر جا میره دوربین ازش اویزونهنیشخند

 

 

هر وقت با ماژیکهاش بازی میکنه بعد درشونو باز میزاره و میره و من همیشه دنبالش داد میزنم که مهدیار در اینا رو ببند خشک میشه..........  این جمله رو یاد گرفته و یه دفعه که داشتم خورشت میکشیدم ...اومده به زور در قابلمه رو میبنده و با عصبانیت میگه: در شو ببند...خشک میشهعصبانی

 

با دقت میشینه و اخبار گوش میده. یه دفعه دیدم موقع تحلیل خبری شروع کرده :

آقای دکتر سلام............ با سلام خدمت شما و بینندگان عزیز........... ووللی ویلیللا لا ( یه سری جملات نامفهوم)........ خیلی متشکرم آقای دکتر...... خدابسخنده

 

باباش که از خونه میره بیرون میگه:مواظاظاب خودت باش.... به خدا نگهدار میگه: خدانهدیار............

پس فعلا خدا نهدیارتونبای بایقلب

 

 

,



موضوعات مرتبط: کودکانه
ادامه مطلب

تاريخ : سه‌شنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٧ | ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام...

 یکی از سرگرمیهای پسر ما شده بادکنک باد کردن و بعدشم چسبوندنشون به دیوار.... تازه کنارشون وایمیسته و میگه: مامان عکسی کن

 

 

چند وقت پیش باز داشت اذیتم میکرد و نمی گذاشت درس بخونم... رفتم ماژیکاشو آوردم و ناخن هاشو براش لاک زدم و رو پاشم شکلک کشیدم.... حدود ٢ ساعتی سرش گرم شد و دیگه نیومد طرفمنیشخند

یه فحشایی از من یاد گرفتهخجالت که بیا و ببینخجالت....... ولی این قدر خوشگل تلفظ میکنه... مثل: برو گمه شو.... خاک با سار.....بی شو.... پررررو....اخمق.... وقتی هم که یکم اذیتش کنم میگه: ای خدا من از دستش چی کار کنمبغل

یه سری شعر و داستان براش میخوندم که جدیدا همه رو با هم قاطی کرده و شعر من در اوردیش شده این: توی ده شلمرود...حسنی تک و تنها بود....... باباش میگفت میای بریم بازی کنیم.... مادرش میگفت قدقدقدا...... برو خونتون به خدا........ این هلش داد و اون گفت که کار کیه....... گفت منم منم مادرتون درو باز کنید..........خنده

جدیدا هم به باباش میگه: کاری اگه نداری بریم الاغ سوارینیشخند

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : شنبه ٩ آذر ۱۳۸٧ | ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام

امروز داداشیم میخواست برگرده مشهد و من میخواستم براش تغذیه بزارم برای طول راه....

 داداشی با تلفن مشغول صحبت بود و من گفتم الان میرم بیرون و زود میاد و تا بقالی کوچه رفتم و خرت وپرت براش خریدم.... وقتی برگشتم دیدم در خونه بازه و داداشی هم مشغول اس ام اس بازی... گفتم: پس مهدیار کو؟ گفت: نمی دونم مگه با خودت نبردی؟...

 فکر کردم داره شوخی میکنه ........ (مهدیار عاشق قایم موشکه) گفتم حتما خودشو قایم کرده... یکم تو خونه دنبال مهدیار گشتم دیدم واقعا نیست....پریدم تو حیاط...تو راه پله ها... تو کوچه... هیچ جا نبودتعجب... رفتم بقالی .... اونجا هم نبود.... برگشتم خونه و گفتم: راستشو بگو کجاست؟.... داداشی گفت: به خدا ندیدمش....حالا از یه طرف تمام بدنم داره میلرزه و از طرف دیگه اشکم بند نمیادگریه.....

 هزار جور فکر ریخته بود تو سرم.... با تمام توانی که داشتم شروع کردم به دویدن از یه طرف کوچه و داداشی هم از طرف دیگه..... تا اینکه سر کوچه بغل باجه تلفن پیداش کردم..... بغلش کردم و  اینقدر گریه کردم و سرش داد زدم که آبرو برام تو کوچه نموندخجالت.... خودشم با دیدن گریه من گریه اش گرفت... اونم از ترس که یه وقتی نزنمش..... ( تنها شانسی که آوردم این بود که عاشق تلفن عمومیه  و همون جا پیشش وایستاده بود.... چون یه آقاهه داشت با تلفن صحبت میکرد....ایستاده بود حرف اون تموم شه خودش بره سر وقت تلفنآخ).

خدا خیلی بهمون رحم کرد.... همش میگم اگه یه ماشین بهش زده بود؟... اگه یکی برده بودش؟؟؟ باید چه خاکی میریختم تو سرمنگران.

بعد که اومدیم خونه و جفتمون ساکت شدیم...اومده رو پام نشسته و گردنشو کج کرده و با التماس میگه: مامان بازم گریه کنشیطان... واقعا قیافه اش این جوری شده بودشیطان.

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : دوشنبه ٤ آذر ۱۳۸٧ | ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()